<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><!-- generator="wordpress.com" -->
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	>

<channel>
	<title>مرگ &amp;laquo; WordPress.com Tag Feed</title>
	<link>http://wordpress.com/tag/مرگ/</link>
	<description>Feed of posts on WordPress.com tagged "مرگ"</description>
	<pubDate>Sun, 06 Jul 2008 15:13:25 +0000</pubDate>

	<generator>http://wordpress.com/tags/</generator>
	<language>en</language>

<item>
<title><![CDATA[مولتی داستان]]></title>
<link>http://binazir.wordpress.com/2008/07/01/%d9%85%d9%88%d9%84%d8%aa%db%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86/</link>
<pubDate>Tue, 01 Jul 2008 02:36:03 +0000</pubDate>
<dc:creator>امیر حسین</dc:creator>
<guid>http://binazir.wordpress.com/2008/07/01/%d9%85%d9%88%d9%84%d8%aa%db%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86/</guid>
<description><![CDATA[ هنگامی که می خواستم درباره ی این فیلم ( خانه ی ارواح – th]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p><font face="Tahoma"> هنگامی که می خواستم درباره ی این فیلم ( خانه ی ارواح – the house of the spirits ) بنویسم نمی دانستم از کجا شروع کنم . این فیلم با هنرمندی و ظرافتی موشکافانه موضوع های زیادی را در برابر خود داشت ..&#160;&#160; انسان برای به دست آوردن خواسته هایش بسیار تلاش می کند. اما چه فایده که آنها را خیلی راحت از دست می دهد . استبان (esteban) نیز از این گونه انسان هاست که سال های زیادی تلاش می کند ، ثروت کسب می کند اما آخر سر دیر می رسد و همسر مورد علاقه اش را از دست می دهد . این گوشه ای از کار است . هنگامی که بعد از سال ها زندگی و تلاش برای کسب قدرت و ثروت ، همان قدرت بر علیه اش بر می خیزد . تمام زندگی اش زیر قدرتی که خود درست کرده بود خرد می شود . نمی دانم از آنجا بگویم که باز هم انسان ها خام خواسته های نفسانی خود می شود و با لحظه ای غفلت باید ننگ آن را بر دوش بکشند . در فیلم beowulf پسری هیولایی ننگ زندگی شد ولی در خانه ی ارواح پسری از طبقه ی فقیران و افراد بی شخصیت که بعد از کسب قدرت ، گرچه زیاد به پدرش کاری ندارد اما دست به کارهایی می زند که زندگی پدر را به تباهی می کشاند . از سرنوشت بگویم و کارهای ناشایستی که خودمان با پنهانی انجام می دهیم اما نمی دانیم که بالاخره روزی به سراغمان می آید و گریبان گیر خودمان میشود . روزی همان بلا ها بر سر همسر و فرزندانمان می آید و ما فکر می کردیم که آنها از همه مخفی هستند .</font></p>
<p><font face="Tahoma">&#160; شاید داستان فیلم درباره ی نفرین باشد . یعنی می توان گفت نفرین ها به نوعی عملی نمی شوند ؟ همان جور که خواهر استبان برادرش را نفرین کرد . او نفرین کرد که استبان در تنهایی و ترس بمیرد . اما عاقبت خودش در خانه ای متروکه ، تنها و در حالی که چهره اش از ترس آشفته بود ، مرد . </font></p>
<p><font face="Tahoma">ما انسان ها افراد را به خوبی نمی شناسیم .به نظر دیگران نیز در این رابطه توجه نمی کنیم . ابتدا از آنها متنفریم و حتی قصد جانشان را می کنیم . اما بعدا جان آنها را نجات می دهیم . </font></p>
<p><font face="Tahoma">خانه ی ارواح بر خلاف نام گول زننده ی خود (که انسان را یاد فیلم های تخیلی و ترسناک می اندازد) هیچ رابطه ای با داستان فیلم ندارد . شاید نامش هم مانند داستانش مرموز است و رابطه ای نامرئی با آن دارد ؟ به قدری داستان فیلم هیجان انگیز و جالب است که کسی سراغ تصویر برداری و صدا و اینجور چسز ها نمی رود . </font></p>
<p><font face="Tahoma">خلاصه ی داستان : کلارا دختری که به علت قدرت درونی فوق طبیعی اش از حوادث قبل از وقوع مطلع می شود . پس از مرگ خواهرش خود را مسئول دانسته و دیگر لب به سخن باز نمی کند . تا اینکه خواستگار خواهر از دست رفته اش برای خواستگاری او می آید ، اما …</font></p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA['خودکشی' مدل سرشناس قزاق در نیویورک ]]></title>
<link>http://yeroozshayad.wordpress.com/?p=508</link>
<pubDate>Mon, 30 Jun 2008 07:15:14 +0000</pubDate>
<dc:creator>ادیب</dc:creator>
<guid>http://yeroozshayad.wordpress.com/?p=508</guid>
<description><![CDATA[
روسلانا کورشونوا، مدل سرشناس قزاق به دلیل سقوط از یک آ]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<div class="storytext"><img class="alignleft size-full wp-image-507" src="http://yeroozshayad.wordpress.com/files/2008/06/20080629082413ruslana-korshunova.jpg" alt="" width="203" height="302" /></div>
<div class="storytext"><strong>روسلانا کورشونوا، مدل سرشناس قزاق به دلیل سقوط از یک آپارتمان در منطقه منهتن نیویوک جان خود را از دست داد.</strong></div>
<p class="storytext">برخی رسانه ها گفته اند که مدل 20 ساله قزاق، خودکشی کرده است. این حادثه ساعت دو و نیم بعد از ظهر روز شنبه به وقت محلی در منطقه                   اقتصادی منهتن رخ داد.</p>
<p class="storytext">سقوط او از طبقه نهم این آپارتمان بوده است.</p>
<p class="storytext"><!-- end_story -->روزنامه های نیویورک پست، دیلی نیوز و نیوزدی خبر خودکشی را به نقل از مقام های پلیس ذکر کرده اند. یکی از دوستان این مدل گفته                   است که او به تازگی از یک برنامه در پاریس برگشته بود و روحیه خوبی داشت.</p>
<p class="storytext">پلیس نیویورک گفته است که تحقیقات در مورد مرگ این مدل سرشناس ادامه دارد. سخنگوی شرکت مدی که روسلانا کورشونوا را در استخدام                   خود داشت از خبر مرگ او ابزار شگفتی کرده و با خانواده او همدردی کرده است.</p>
<p class="storytext">روسلانا کورشونوا برای مارک جیکوبز، نینا ریجی، ورا ونگ و دیورتبلیغ کرده است. مجله ووگ در سال 2005 او را چهره ای مهیج خواند.</p>
<p class="storytext">چهره او بر بسیاری از مجله های دنیای مد نقش بسته بود.</p>
<p class="storytext">منبع : <a href="http://www.bbc.co.uk/persian/arts/story/2008/06/080629_an-ruslana-korshunova.shtml">BBC Persian</a></p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[ویلان و نصف ماه زندگی !]]></title>
<link>http://seaboy80.wordpress.com/?p=63</link>
<pubDate>Wed, 25 Jun 2008 15:23:37 +0000</pubDate>
<dc:creator>seaboy80</dc:creator>
<guid>http://seaboy80.wordpress.com/?p=63</guid>
<description><![CDATA[

هنوز هم بعد از این همه سال چهره ویلان را از یاد نمی برم.]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<div class="entry">
<div class="snap_preview">
<p><span style="color:#000000;"><strong><span>هنوز هم بعد از این همه سال چهره ویلان را از یاد نمی برم. در واقع در طول سی سال گذشته همیشه روز اول ماه که حقوق بازنشستگی را دریافت می کنم به یاد ویلان می افتم. ویلان پتی اف کارمند دبیرخانه اداره بود، آدمی مفلس و بدبخت که مادرش را در اثر اعتیاد و پدرش را در اثر اعدام از دست داده بود و از مال دنیا جز حقوق اندک کارمندی هیچ عایدی نداشت. ویلان آدمی بود بزدل و در عین حال شجاع که به یک زندگی مضحک عادت کرده بود، او مانند هیچ کدام از کارمندان زندگی نمی کرد، یعنی زندگی یکنواخت بخور و نمیر نداشت به قولی آرزوهایی در سر داشت. همه فکر می کردند او دیوانه است! همان هایی که زندگی حقوق بگیری و کارمندی شان در طول مدت سی سال خدمت، کوچکترین تغییری نمی کرد و دچار هیچ تحولی نمی شد.</span></strong></span></p>
<p><span style="color:#000000;"><strong>ویلان اول ماه که حقوق می گرفت و جیبش پر می شد، شروع می کرد به حرف زدن و نقشه کشیدن برای بازنشسته شدن زودهنگام. بی پروا به همه فحش می داد. اگر کاری به او پیشنهاد می شد به راحتی رد می کرد. رییس اداره و نمایندگان سنا و نخست وزیر و رییس جمهور را نقد می کرد و به روزنامه های چپی و دست راستی و تکنوکرات و حزب کارگر و سازمان ملل متحد دری وری می گفت و هشدار می داد اسامی کسانی که زندگی او را نابود کرده اند افشا خواهد کرد. پتی اف در تمام مدتی که من می شناختمش پیرهنی می پوشید آبی رنگ مثل پیرهن افسران نیروی هوایی که دو جیب داشت! همیشه روز اول ماه و هنگامیکه که از بانک به اداره برمی گشت به راحتی می شد برآمدگی جیب سمت چپ اش را تشخیص داد که تمام حقوق اش را در آن چپانده بود. ویلان از روزی که حقوق می گرفت تا روز پانزدهم ماه که پول اش ته می کشید آدمی بود شاد و سرزنده که در مدت پانزده روز دست کم ده بار به خواستگاری می رفت اما به محض تمام شدن پول تا آخر ماه سگی بود در بند محافظه کاری که لحظه ای جز برای مستراح رفتن از اتاق خود خارج نمی شد!</strong></span></p>
<p><span style="color:#000000;"><strong>و این آغاز بزدلی مرد شجاع پانزده روز اول ماه بود.. مردی که نیمی از ماه سیگار برگ می کشید و نیمی دیگر چای خشک. مردی که نیمی از ماه مست بود و سرخوش و نیمی دیگر هشیار و خار. مردی که نیمی از ماه مردم او را آقا خطاب می کردند و نیمی از ماه مردیکه مفنگی! من یازده سال با ویلان همکار بودم. بعد ها شنیدم او سی سال آزگار به همین نحو گذران روزگار کرده است و حتی یک بار در روز نخست ماه می ازدواج کرده است که البته همسرش را در روز بیست و نهم ماه ژوئن به دستور دادگاه طلاق داده است. یکی از دوستان می گفت عاقبت او را زمانی پیش از نیمه ماه بازنشسته کردند تا شرش از سر اداره کم شود. حالا سی سال است که من هم بازنشسته شده ام. روز آخر که من از اداره منتقل می شدم، ویلان روی سکوی جلوی دبیرخانه نشسته بود و سیگار برگ می کشید. به سراغ اش رفتم تا از او خداحافظی کنم. کنارش نشستم و بعد از کلی حرف مفت زدن عاقبت پرسیدم که چرا سعی نمی کند زندگی اش را سر و سامان بدهد تا از این وضع نجات پیدا کند. هیچ وقت یادم نمی رود، همین که سوال را پرسیدم به سمت من برگشت و با چهره ای متعجب آن هم تعجبی طبیعی و اصیل پرسید: «کدام وضع؟»</strong></span></p>
<p><span style="color:#000000;"><strong>بهت زده شدم. همین طور که به او زل زده بودم، بدون این که حرکتی کنم ادامه دادم: «همین زندگی نصف اشرافی نصف گدایی، همین وضع دو جور مضحک.»</strong></span></p>
<p><span style="color:#000000;"><strong>ویلان با شنیدن این جمله همان طور که زل زده بود به من ادامه داد: «تا حالا سیگار برگ اصل کشیدی؟»</strong></span></p>
<p><span style="color:#000000;"><strong>گفتم: «نه»</strong></span></p>
<p><span style="color:#000000;"><strong>گفت: «تا حالا تاکسی دربست گرفتی؟»</strong></span></p>
<p><span style="color:#000000;"><strong>گفتم: «نه»</strong></span></p>
<p><span style="color:#000000;"><strong>گفت: «تا حالا با یه دختر خوشگل قرار گذاشتی؟»</strong></span></p>
<p><span style="color:#000000;"><strong>گفتم: «نه»</strong></span></p>
<p><span style="color:#000000;"><strong>گفت: «تا حالا غذای فرانسوی خوردی؟»</strong></span></p>
<p><span style="color:#000000;"><strong>گفتم:«نه»</strong></span></p>
<p><span style="color:#000000;"><strong>گفت: «تا حالا یه هفته مسکو موندی خوش بگذرونی؟»</strong></span></p>
<p><span style="color:#000000;"><strong>گفتم: «نه»</strong></span></p>
<p><span style="color:#000000;"><strong>گفت: «خاک بر سرت، تا حالا زندگی کردی؟»</strong></span></p>
<p><span style="color:#000000;"><strong>گفتم: «آره…نه…نمی دونم.»</strong></span></p>
<p><span style="color:#000000;"><strong>ویلان همین طور نگاهم می کرد، نگاهی تحقیر آمیز و سنگین، به نظر حالا که خوب نگاهش می کردم مردی جذاب بود و سالم. به خودم که آمدم ویلان جلویم ایستاده بود و تاکسی رسیده بود. ویلان سیگار برگی تعارفم کرد و بعد جمله ای را گفت که مسیر زندگی ام را به کلی عوض کرد،</strong></span></p>
<p><span style="color:#000000;"><strong>ویلان پرسید: «می دونی تا کی زنده ای؟»</strong></span></p>
<p><span style="color:#000000;"><strong>جواب دادم: «نه»</strong></span></p>
<p><span style="color:#000000;"><strong>ویلان گفت: «پس سعی کن دست کم نصف ماه رو زندگی کنی!» </strong></span></p>
<p>منبع:<a title="من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک…" href="http://bahaltarin.wordpress.com/" target="_blank">من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک…</a></div>
</div>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[3 ثانیه تا مرگ]]></title>
<link>http://binazir.wordpress.com/?p=91</link>
<pubDate>Wed, 25 Jun 2008 05:58:17 +0000</pubDate>
<dc:creator>امیر حسین</dc:creator>
<guid>http://binazir.wordpress.com/?p=91</guid>
<description><![CDATA[چه جالب می شود اگر انسان از زمان مرگ خود با خبر شود . آن و]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size:8pt;line-height:150%;font-family:Tahoma;">چه جالب می شود اگر انسان از زمان مرگ خود با خبر شود . آن وقت تنها کاری که می تواند انجام دهد این است که روی تخت خود با پارچه ای سفید منتظر</span><img class="alignleft" src="/Documents%20and%20Settings/Lavan/Application%20Data/Mozilla/Firefox/Profiles/9879vkbw.default/ScrapBook/data/20070908120049/20070904145332227_troj.jpg" alt="تصویری از سایت" /><span style="font-size:8pt;line-height:150%;font-family:Tahoma;"> ورود عزراییل باشد. این دقیقا عین کاری است که <a href="http://www.findyourfate.com/">سایت <span dir="ltr" lang="EN-US">findyourfate.com</span></a> انجام می دهد . در حقیقت این وب سایت ثابت می کند که مرگ پدیده ای است که وابسته به شرایط محیطی و خارجی انسان می باشد. این وب سایت با کمک گرفتن از موارد علمی و علم ستاره شناسی و الگوریتم پیچیده ای که برای خود ایجاد کرده زمان مرگ شما را پیش بینی می کند. شما با دادن اطلاعاتی در رابطه با ج</span><span style="font-size:8pt;line-height:150%;font-family:Tahoma;">نسيت، سن، محل زندگي، ميزان استعمال دخانيات، ورزش، تغذيه، تماس با آلودگي هاي زيست محيطي و مسائلي از اين دست</span><span style="font-size:8pt;line-height:150%;font-family:Tahoma;"> </span><span style="font-size:8pt;line-height:150%;font-family:Tahoma;">می توانید از زمان مرگ خود با خبر شوید و بعد همان کاری را بکنید که قبلا گفتیم . <strong>"</strong></span><strong><span style="font-size:8pt;line-height:150%;font-family:Tahoma;"> </span></strong><strong><span style="font-size:8pt;line-height:150%;font-family:Tahoma;">اين سايت در سال 1998 توسط يک محقق هندي به نام "نيمي" و با تشکيل تيمي</span></strong><strong><span style="font-size:8pt;line-height:150%;font-family:Tahoma;"> </span></strong><strong><span style="font-size:8pt;line-height:150%;font-family:Tahoma;">از کارشتاسان زمينه هاي مرتبط راه اندازي شده و در حال حاضر در هند و</span></strong><strong><span style="font-size:8pt;line-height:150%;font-family:Tahoma;"> </span></strong><strong><span style="font-size:8pt;line-height:150%;font-family:Tahoma;">آمريکا دفتر دارد و خدمات مرتبط با پيشگويي و مرگ به مشتريان خود ارائه مي</span></strong><strong><span style="font-size:8pt;line-height:150%;font-family:Tahoma;"> </span></strong><strong><span style="font-size:8pt;line-height:150%;font-family:Tahoma;">کند</span></strong><strong><span style="font-size:8pt;line-height:150%;font-family:Tahoma;">.</span></strong><span lang="AR-SA"> " </span><span style="font-size:8pt;line-height:150%;font-family:Tahoma;">همان طور که خود طراحان این وب سایت گفته اند گرچه برای محاسبه ی زمان مرگ از روش های پیچیده و دقیق علمی استفاده کرده اند اما به هر حال از بازدید کنندگان خود خواسته اند بعد از مطالعه زمان مرگ خود از زندگی کردن نا امید نشده و به فعالیت های روزمرهیشان ادامه دهند.</span><img class="alignleft" src="/Documents%20and%20Settings/Lavan/Application%20Data/Mozilla/Firefox/Profiles/9879vkbw.default/ScrapBook/data/20070908120049/20070904145332227_troj.jpg" alt="تصویری از سایت" /><img class="alignleft" src="/Documents%20and%20Settings/Lavan/Application%20Data/Mozilla/Firefox/Profiles/9879vkbw.default/ScrapBook/data/20070908120049/20070904145332227_troj.jpg" alt="تصویری از سایت" /><img class="alignleft" src="/Documents%20and%20Settings/Lavan/Application%20Data/Mozilla/Firefox/Profiles/9879vkbw.default/ScrapBook/data/20070908120049/20070904145332227_troj.jpg" alt="تصویری از سایت" /><img class="alignleft" src="/Documents%20and%20Settings/Lavan/Application%20Data/Mozilla/Firefox/Profiles/9879vkbw.default/ScrapBook/data/20070908120049/20070904145332227_troj.jpg" alt="تصویری از سایت" /></p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[فردا دوباره به ملاقات مرگ می‌روم]]></title>
<link>http://gerash.wordpress.com/?p=122</link>
<pubDate>Tue, 24 Jun 2008 21:54:48 +0000</pubDate>
<dc:creator>mohammad khajehpoor</dc:creator>
<guid>http://gerash.wordpress.com/?p=122</guid>
<description><![CDATA[هیچ وقت از مرگ نترسیده‌ام. ولی دست و دلم را از آن دور نگ]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p>هیچ وقت از مرگ نترسیده‌ام. ولی دست و دلم را از آن دور نگه داشته‌ام. مرگ بخشی از زندگی بوده که گاه گذرمان به آن می‌افتد. گاه جان‌مان را خراش می‌دهد و گاهی شادمان می‌کند که این مرده ما نیستیم.</p>
<p>نمی‌دانم این جمله از کیست« در هر مراسم تشیع جنازه، ما مرگ خود را تمرین می‌کنیم.» فردا یک تشیع جنازه است. باید اندوهگین باشم. باید تلخی را به جان بخرم و باید اشک بریزم. باید دوباره مرگ را تجربه کنم.</p>
<p>بیست روز پیش گفتند سوخته است. در سرزمینی نه چندان دور در امارات، وقتی داشته روغن را در ظرفی می‌ریخته روغن آتش گرفته است و سوخته است. بیست روز پیش، و این بیست روز خانواده در آتش بود من گیج بودم. مرگ را درک می‌کردم ولی مرگ سخت همیشه برایم دور بوده است. مرگ باید آنی باشد و تمام.</p>
<p>او مرده است و فردا در یک تابوت یخ زده بدرقه‌اش می‌کنیم. هیچ وقت نخواستم به چهره‌ی مرگ خیره شوم. نمی‌خواهم مرگ یک تصویر ثابت یک انسان برایم باشد. مرگ یک مفهوم است. یکی دوباری که در روزگار سربازی به چهره‌ی مقتولانی نگاه انداختم که بدن تکه شده‌شان زیر دست‌های پزشک قانونی قصابی می‌شد. مرگ چیزی بود برای فهمیدن مرگ یک چیز آنی بود.</p>
<p>فردا باید همان کار سخت را انجام دهم. باید به چهره‌های اندوهناک هنوز زنده خیره شوم. کسانی که انگار از زنده بودن خجالت می‌کشند. کسانی که نمی‌خواهند به چهره دیگران نظاره کنند. فردا دوربین را برمی‌دارم و انعکاس مرگ را در چهره‌ها از پشت لنز خواهم دید.</p>
<p>چون همیشه فکر می‌کنی این مرگ در بدترین زمان ممکن اتفاق افتاده است. برای مادرم بیش از همه اندوهگینم.</p>
<p>این را بخوانید از روزگاری شاعری و سروده شده در اندوهی دیگر، شاید فردا شعری باشد شعر بیاید که تسکین باشد:</p>
<h3><span style="color:#993366;">سوگ</span></h3>
<p>با همين پيراهن معمولي<br />
با همين دمپايي‌ها كه رفتنِ تا مرگ را از من دريغ نمي‌كنند<br />
با همين چشم‌ها كه تو را قاب كرده<br />
شنيدم<br />
مثل تمام آن وقتي كه يكي مي‌ميرد<br />
باورم نشده هنوز كه نيستي     ديگر<br />
روي اين قالي ها<br />
كنار اين پنجره‌ها<br />
پشت اين عينك‌ها<br />
و من بي‌تو هنوز بايد زندگي كنم<br />
با صداي اين قاشق ها<br />
با طنين اين گوشي‌ها<br />
با تسلاي اين مرده‌ها<br />
باورم نشده هنوز     كه رفته‌اي<br />
بي‌بليط<br />
بي من<br />
به اين سفر آخرين<br />
و پشت سرت آنقدر آب ريخته‌اند<br />
كه پيراهني نپوشيده‌اي<br />
وسنگ تو خود شيشه‌ است.<br />
حالاكه‌خاك باغچه بوي تو را مي‌دهد<br />
يادم مي‌آيد<br />
بارها گفتم‌ براي‌ات گلدان‌ بياورم<br />
كه خاطره‌هاي كوچك‌مان را در آن بكاريم<br />
دير است<br />
گفتم بگويم چشم‌هايت را ببند<br />
تا از تمام آنچه بوده و نبوده بگويم<br />
دير است<br />
حتي براي گريستن<br />
دير است<br />
براي با تو مردن<br />
دير است<br />
و كاش كسي به من بگويد :<br />
«غم آخرتان باشد.»<br />
گراش        12 شهریور 79</p>
<p>و این هم شعر دیگری در اندوهی دیگر در روزهای از روزهای زمستان 79 نوشته شده</p>
<h3><span style="color:#993366;">حرکت</span></h3>
<p>رفت<br />
تمام شد<br />
نقطه<br />
تا گورستان<br />
نقطه<br />
توي اين سطر بود كه بايد گريه باشد<br />
نمي‌شود<br />
نقطه<br />
سر خط خبري نيست كه</p>
<p>برويم</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[زنی که 35 سال است مرده است!]]></title>
<link>http://1fathi.wordpress.com/?p=847</link>
<pubDate>Sat, 21 Jun 2008 10:34:26 +0000</pubDate>
<dc:creator>فتحی</dc:creator>
<guid>http://1fathi.wordpress.com/?p=847</guid>
<description><![CDATA[دولت ها عوض شدند. جنگها اتفاق افتاد تمام شد. همسایه ها ب]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p class="MsoNormal" style="margin:0;" dir="rtl"><span lang="AR-SA"><span style="font-size:small;"><span style="color:#003300;"><span style="font-family:Tahoma;">دولت ها عوض شدند. جنگها اتفاق افتاد تمام شد. همسایه ها بچه دار و نوه دار شدند اما هدویگا گولیک هیچگاه خانه اش را ترک نکرد. تا اینکه چندی قبل که جسد خشک شده او را بیرون بردند. 35 سال بعد از مرگش! </span></span></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin:0;" dir="rtl"><span lang="AR-SA"><span style="font-size:small;color:#003300;font-family:Tahoma;"> </span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin:0;" dir="rtl"><span lang="AR-SA"><span style="font-size:small;"><span style="color:#003300;"><span style="font-family:Tahoma;">کارشناس قضایی می گوید بعد از این همه سال دیگر نمی توان علت مرگ او را دقیق بازگو کرد اما همسایه ای شهادت می دهد که آخرین بار او را در سال 1973 ( 35 سال پیش دیده است. به نظر می رسد او 35 ساله است که به مرگ طبیعی مرده بوده است و در این سالها کسی این را نفهمیده است. </span></span></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin:0;" dir="rtl"><span lang="AR-SA"><span style="font-size:small;color:#003300;font-family:Tahoma;"> </span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:center;margin:0;" dir="rtl"><span lang="AR-SA"><span style="font-size:small;"><span style="color:#003300;"><span style="font-family:Tahoma;"><img class="aligncenter" src="http://www.javno.com/slike/slike_3/r2/g2008/m05/y159171487280571758_0.jpg" alt="" />این همسایه ( عکس ) ادعا می کند که آخرین بار او را با دو مبلغ مذهبی دیده است! </span></span></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin:0;" dir="rtl"><span lang="AR-SA"><span style="font-size:small;color:#003300;font-family:Tahoma;"> </span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin:0;" dir="rtl"> </p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:center;margin:0;" dir="rtl"><span lang="AR-SA"><span style="font-size:small;"><span style="color:#003300;"><span style="font-family:Tahoma;"><img class="aligncenter" style="margin:5px 0;" src="http://www.javno.com/slike/slike_3/r1/g2008/m05/y171497292879635.jpg" border="1" alt="Dead Body Lies In Bed For 41 Years" /></span></span></span></span><span lang="AR-SA"><span style="font-size:small;"><span style="color:#003300;"><span style="font-family:Tahoma;">نوشته های رازآلود روی درها این مرگ را کمی شک برانگیز می کند. </span></span></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin:0;" dir="rtl"><span lang="AR-SA"><span style="font-size:small;color:#003300;font-family:Tahoma;"> </span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin:0;" dir="rtl"><span lang="AR-SA"><span style="font-size:small;"><span style="color:#003300;"><span style="font-family:Tahoma;">تعدادی از همسایه ها می گویند او از سفر رفتن و نقل مکان سخن می گفته است. در آن دهه آپارتمان به نفع دولت ضبط شده است اما هم اکنون مشکلاتی در این باره هم وجود دارد. شاید راز کشف نشدن این مرگ در باز بودن پنجره همین آپارتمان نهفته است. باز بودن پنجره باعث شده است که بوی بد از طریق پنجره خارج شده و کسی متوجه نشود. </span></span></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin:0;" dir="rtl"><span lang="AR-SA"><span style="font-size:small;color:#003300;font-family:Tahoma;"> </span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin:0;" dir="rtl"><span lang="AR-SA"><span style="font-size:small;"><span style="color:#003300;"><span style="font-family:Tahoma;">شاید هم علت چیز دیگری است. انزواطلبی به شدت این روزها گریبان جوامع پیشرفته را می فشارد و همین روزهاست که یکی 35 سال زنده انگاشته </span></span></span></span><span lang="AR-SA"><span style="font-size:small;"><span style="color:#003300;"><span style="font-family:Tahoma;">شود در حالی که در تنهایی چشم از جهان فرو بسته است. خوبی اینترنت این است که کسی بعد از مرگش اثرش پاک نخواهد شد! </span></span></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin:0;" dir="rtl"><span lang="AR-SA"><span style="font-size:small;color:#003300;font-family:Tahoma;"> </span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin:0;" dir="rtl"><span lang="AR-SA"><span style="font-size:small;"><span style="color:#003300;"><span style="font-family:Tahoma;">پیشنهاد می کنم اگر به این قبیل قضایا علاقه دارید «<a href="http://1fathi.wordpress.com/2008/05/07/postmortem-photograph" target="_blank"><span style="color:#ff0000;">عکسهایی که بعد از مرگ گرفته شد</span></a>» و «<a href="http://1fathi.wordpress.com/2008/05/06/bill-bramanti" target="_blank"><span style="color:#ff0000;">مردی که با قوطی نوشیدنی به سفر آخرت می رود</span></a>» را هم ببینید. <a href="www.javno.com/en/croatia/clanak.php?id=148109" target="_blank"><span style="color:#003366;">منبع</span></a></span></span></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin:0;" dir="rtl"> </p>
<p><a href="http://1fathi.wordpress.com/eshterak" target="_blank"><img src="http://www.feedburner.com/fb/images/pub/feed-icon32x32.png" border="0" alt="مشترک این وبلاگ شوید تا هیچ چیز را از دست ندهید" /></a> <a href="http://1fathi.wordpress.com/eshterak" target="_blank"><span style="color:#800000;">مشترک این وبلاگ شوید تا هیچ چیز را از دست ندهید!</span></a></p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[افکار تلق تولوق]]></title>
<link>http://kambiztheone.wordpress.com/?p=251</link>
<pubDate>Fri, 20 Jun 2008 16:43:39 +0000</pubDate>
<dc:creator>هزاران نقطه</dc:creator>
<guid>http://kambiztheone.wordpress.com/?p=251</guid>
<description><![CDATA[افکار تلق تلوق را افکاری می نامم که یه هو توی کله آدم ری]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:right;">افکار تلق تلوق را افکاری می نامم که یه هو توی کله آدم ریشه می کنن، هیچ ربطی هم به هم ندارن و بعدش هم آدم مجبور میشه یه جوری از کله اش بیرون کنه. نوشتن درباره اش هم از قضا کار سختیه برای این که نظم منطقی خاصی برش حاکم نیست.</p>
<p style="text-align:right;">به هر حال، آدمیزاده دیگه، این هم یه جورش.</p>
<ul>
<li>
<div style="text-align:right;"><img class="alignleft alignnone size-medium wp-image-252" style="float:left;margin:2px;" src="http://kambiztheone.wordpress.com/files/2008/06/life-and-death.jpg?w=299" alt="" width="250" height="253" /><strong>مرگ شمار</strong></div>
</li>
</ul>
<p style="text-align:right;">داشتم توی اپلیکیشن های فیس بوک چرخ می زدم که وزن روشنفکری صفحه ام رو ببرم بالا، هر چی پروفایل دوست هام رو چک کردم دیدم همه اپلیکیشن های دوستی و عاشقی و لاوترکونی و این ها دارن. سرچ کردم به اپلیکیشن جالبی برخوردم که تخمین می زد زمان مرگ آدم کی هست. شروع کردم به کار باهاش و البته یه پرسشنامه داشت که یه سری سوال می پرسید از قبیل این که سیگار می کشین یا نه، اضافه وزن دارین یا نه، وضع خواب و خوراک و کار و درصد استرس و این ها ولی یک گزینه اش خیلی جالب بود:</p>
<blockquote>
<p style="text-align:right;">آیا ساکن چین، کره شمالی و یا ایران هستید؟</p>
</blockquote>
<p style="text-align:right;">دیگه کم آوردم.</p>
<ul>
<li>
<div style="text-align:right;"><strong>تفکر محیطی</strong></div>
</li>
</ul>
<p style="text-align:right;">یکی از دوستان پیام قشنگی فرستاد که دیدم جالب هست و ترجمه اش کردم.نوشته از قول کسی هست که فکر می کنه راز موفقیت در زندگی چیه:</p>
<blockquote>
<p style="text-align:right;">روی تختم دراز کشیده بودم به این فکر که رازهای موفقیت در زندگی چیست؟ توی همان اتاق جواب ها را پیدا کردم:</p>
</blockquote>
<p style="text-align:right;">پنکه گفت: خونسرد باش</p>
<p style="text-align:right;">سقف گفت: همیشه هدفت را دست بالا بگیر</p>
<p style="text-align:right;"><img class="alignleft alignnone size-medium wp-image-253" style="float:left;margin:2px;" src="http://kambiztheone.wordpress.com/files/2008/06/teambuilding.jpg?w=300" alt="" width="270" height="193" />پنجره گفت: به دنیا بنگر</p>
<p style="text-align:right;">ساعت گفت: هر لحظه و ثانیه، ارزشمند است</p>
<p style="text-align:right;">آینه گفت : پیش از این دست به کار شدن، خودت را ببین و بعد دست به کار شو</p>
<p style="text-align:right;">تقویم گفت: به روز باش</p>
<p style="text-align:right;">چراغ گفت: تا جایی که می توانی بدرخش</p>
<p style="text-align:right;">دیوار گفت: با استقامت بایست</p>
<p style="text-align:right;">در گفت: برای رسیدن به هدفت همیشه تلاش کن</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[«آینده پول» را ببینیم!]]></title>
<link>http://1fathi.wordpress.com/?p=846</link>
<pubDate>Fri, 20 Jun 2008 07:24:57 +0000</pubDate>
<dc:creator>فتحی</dc:creator>
<guid>http://1fathi.wordpress.com/?p=846</guid>
<description><![CDATA[فرق کار آکادمیک درست «دیگران» و «ما» شاید در همین باشد ]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:small;"><span style="color:#003300;"><span style="font-family:Tahoma;">فرق کار آکادمیک درست «دیگران» و «ما» شاید در همین باشد که ما خیلی هنر کنیم به ایده خویش تنها کمی فکر می کنیم اما دیگران آنها را می کوشند عملی کنند. اولین قدم هم شاید به نمایش گذاشتن ایده ها باشد. این کار حداقل ایده به کسانی می دهد که در آینده قدرت اجرای آن را دارند. نمایشگاه «آینده پول» چنین هدفی دارد. اطلاعات بیشتر و عکسهای دیگری از این مجموعه را می توانید از <a href="http://beta.interaction.rca.ac.uk/fom/" target="_blank"><span style="color:#003366;">سایت این ایده پردازان دانشجو</span></a> ببینید اما هدف من بیان لذتی بود که از دیدن دو عکس از این مجموعه بردم. </span></span></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:small;color:#003300;font-family:Tahoma;"> </span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:center;margin:0;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:small;color:#003300;font-family:Tahoma;"><a href="http://1fathi.wordpress.com/2008/06/20/future-of-money/" target="_blank"><img src="http://beta.interaction.rca.ac.uk/fom/files/ivohp.jpg" alt="" /></a></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:center;margin:0;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:small;"><span style="color:#003300;"><span style="font-family:Tahoma;">جدید! </span></span></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:center;margin:0;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:small;"><span style="color:#003300;"><span style="font-family:Tahoma;">29 دلار در ماه</span></span></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:center;margin:0;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:small;"><span style="color:#003300;"><span style="font-family:Tahoma;">مدل جدید روحانی بودایی</span></span></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:center;margin:0;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:small;"><span style="color:#003300;"><span style="font-family:Tahoma;">نارنجی :) </span></span></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:small;color:#003300;font-family:Tahoma;"> </span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:small;"><span style="color:#003300;"><span style="font-family:Tahoma;">این ایده که بعدا بتوان به همین راحتی و با پرداخت 29 دلار در ماه یک مبلغ مذهبی آن هم با تمام خصوصیات بارزش –مثلا لباس نارنجی برای یک راهب بودایی- در اختیار داشته باشید و احتمالا در آن ماهها دین جدیدی داشته باشید کمی انسان را به زیرزیرکی خندیدن به آینده خود ترغیب می کند! </span></span></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:small;color:#003300;font-family:Tahoma;"> </span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:center;margin:0;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:small;color:#003300;font-family:Tahoma;"><a href="http://1fathi.wordpress.com/2008/06/20/future-of-money/" target="_blank"><img src="http://beta.interaction.rca.ac.uk/fom/files/daisyhp2.jpg" alt="" /></a></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:center;margin:0;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:small;"><span style="color:#003300;"><span style="font-family:Tahoma;">خروج سریع</span></span></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:center;margin:0;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:small;"><span style="color:#003300;"><span style="font-family:Tahoma;">قمار کن روی چیزی ارزشمندتر از زندگی </span></span></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:small;color:#003300;font-family:Tahoma;"> </span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:small;"><span style="color:#003300;"><span style="font-family:Tahoma;">همیشه بعد مرگ عزیزان این فکر به سر انسان –مخصوصا اگر کمی مسن هم باشد- می رسد که انگار او نیز کمی احساس تنهایی و رخوت می کند و بی هدف خانه را می پوید بلکه به چیزی بهتر برسد. نکته اینجاست که این گشتن همیشه نتیجه خوبی ندارد و انسان را به منتهای طغیان فکری یا پوچی افکار رسانده، تا جایی که انسان گاه فکر می کند مرگ چقدر شیرین و لذت بخش است. حالا راه ساده است. کمی پول خرج می کنیم و یک خروج راحت و بی دغدغه را تجربه می کنیم. اما فرای مسئله پول این به نوعی قمار است سر فرداها. یان دیگر شوخی نیست. به زودی همه چیز برایتان تمام می شود اما روشنی فرداها که از دست می رود چه؟ آنها ارزش ماندن ندارد؟ یا بمانیم برای چه؟ به دوش کشیدن جای خالی وجودشان؟ </span></span></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:center;margin:0;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:small;color:#003300;font-family:Tahoma;"> </span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:center;margin:0;" dir="rtl"> </p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:center;margin:0;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:small;"><span><span style="font-family:Tahoma;"><span style="color:#003366;">این </span><a href="http://www.vimeo.com/950708" target="_blank"><span style="color:#003366;">ویدئو</span></a><span style="color:#003366;"> را هم ببینید</span></span></span></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span lang="FA"></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:small;"><span style="color:#003300;"><span style="font-family:Tahoma;">این دو عکس مرا به تعجب انداخت. اولی را به این دلیل که چقدر خوب می شد یک روحانی از مذهبمان ، حال هر چه که باشد ، یک ماه در اختیار ما بود تا تمام سوالاتمان را از او بپرسیم. دومی به این خاطر که چهره زن به شدت انسان را به شک می اندازد. شک برای اینکه شاید فرار زیباست! </span></span></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:small;color:#003300;font-family:Tahoma;"> </span></span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:12pt;color:#003300;font-family:Tahoma;">اگر به مجموعه آثار هنری علاقه دارید توصیه می کنم «<a href="http://1fathi.wordpress.com/2008/06/07/art-from-trash" target="_blank"><span style="color:#ff0000;">هنرهای شگفت انگیزی از جنس سایه و آشغال!</span></a>» را از دست ندهید</span></p>
<p style="text-align:justify;"><a href="http://1fathi.wordpress.com/eshterak" target="_blank"><img src="http://www.feedburner.com/fb/images/pub/feed-icon32x32.png" border="0" alt="مشترک این وبلاگ شوید تا هیچ چیز را از دست ندهید" /></a> <a href="http://1fathi.wordpress.com/eshterak" target="_blank"><span style="color:#800000;">مشترک این وبلاگ شوید تا هیچ چیز را از دست ندهید!</span></a></p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[جشن قهرمانی استقلال تحت تاثیر فوت پدر جباری]]></title>
<link>http://tagarg.wordpress.com/?p=7</link>
<pubDate>Tue, 17 Jun 2008 02:03:51 +0000</pubDate>
<dc:creator>اوس پیمان</dc:creator>
<guid>http://tagarg.wordpress.com/?p=7</guid>
<description><![CDATA[
هافبک میانی تیم فوتبال استقلال تهران در غم از دست دادن ]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p class="MsoNormal" style="direction:rtl;line-height:normal;unicode-bidi:embed;text-align:right;margin:6pt;" dir="rtl"><a href="http://7tir.com"><img src="http://abieteh.com/images/vijename/ekhtesasi/jabbari/mojtaba-jabari-1.jpg" alt="http://abieteh.com/images/vijename/ekhtesasi/jabbari/mojtaba-jabari-1.jpg" /></a><br />
<span style="font-size:12pt;color:black;">هافبک میانی تیم فوتبال <a title="استقلال" href="http://7tir.com">استقلال</a> تهران در غم از دست دادن پدرش عزادار شد.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction:rtl;line-height:normal;unicode-bidi:embed;text-align:right;margin:0 6pt 10pt;" dir="rtl"><span style="font-size:12pt;color:black;">مجتبی جباری که در دیدار امروز برابر پگاه گیلان یکی از بهترین بازیکنان استقلال</span><span style="font-size:12pt;color:black;"> </span><span style="font-size:12pt;color:black;">بود و گل دوم این تیم را نیز به ثمر رساند، در پایان این دیدار در جریان مرگ پدر</span><span style="font-size:12pt;color:black;"> </span><span style="font-size:12pt;color:black;">خود قرار گرفت</span><span style="font-size:12pt;color:black;">.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction:rtl;line-height:normal;unicode-bidi:embed;text-align:right;margin:0 6pt 10pt;" dir="rtl"><span style="font-size:12pt;color:black;">البته مسئولان تیم استقلال هنگام برگزاری جشن قهرمانی این تیم این خبر را به او</span><span style="font-size:12pt;color:black;"> </span><span style="font-size:12pt;color:black;">اعلام نکردند و در پایان مراسم از بیماری پدرش خبر دادند. علیرضا منصوریان که در</span><span style="font-size:12pt;color:black;"> </span><span style="font-size:12pt;color:black;">جریان ماجرا قرار داشت جباری را برای رسیدن به منزل پدری اش همراهی کرد</span><span style="font-size:12pt;color:black;">.</span></p>
<p><span style="font-size:12pt;color:black;">بازیکنان و مسئولان تیم فوتبال استقلال نیز پس از خارج شدن از ورزشگاه با یک</span><span style="font-size:12pt;color:black;"> </span><span style="font-size:12pt;color:black;">دستگاه اتوبوس راهی منزل جباری شدند</span></p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[زندان و مرگ برای سردار احتمالا بهتر از آزادی‌ست...]]></title>
<link>http://zeitoon.wordpress.com/?p=22</link>
<pubDate>Mon, 16 Jun 2008 21:22:51 +0000</pubDate>
<dc:creator>زیتون</dc:creator>
<guid>http://zeitoon.wordpress.com/?p=22</guid>
<description><![CDATA[
 
خبر ساده بود. سردار زارعی با وثیقه‌ی 50 میلیونی آزاد ش]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<div class="posts" dir="rtl">
<p> </p>
<p><a href="http://balatarin.com/topic/2008/6/14/1001616" target="_blank">خبر ساده بود.</a> سردار زارعی با وثیقه‌ی 50 میلیونی آزاد شد...<br />
<a href="http://www.mimnoon.com/mana/archives/000537.html" target="_blank">می‌پرسی</a> چرا سردار با وثیقه‌ی 50 میلیون تومانی آزاد شد و شادی صدر و خدیجه مقدم و پروین اردلان(فعال زنان) با وثیقه‌ی صد و دویست میلیونی.<br />
عزیزم، جواب ساده است. در کشور ما وثیقه‌ی هر کس را بنا بر ارزش آن شخص تعیین می‌کنند!</p>
<p>غصه نخورید<br />
باور کنید آزادی سردار زارعی صد بار برایش از زندان و شکنجه و مرگ بدتر است.<br />
تصور کنید سردار زارعی آزاد شده...<br />
آیا کسی دنبالش می‌آید دم در زندان؟<br />
بعید می‌دانم!<br />
احتمالا آژانس می‌گیرد.<br />
راننده آژانس از توی آینه هی برایش چشم و ابرو می‌آید. زارعی می‌پرسد: چه مرگت است مردک؟<br />
راننده جواب می‌دهد: مردک هفت جد و آبادت است. خواستم بگویم دو فقره از همون خانم‌ها برای من هم ردیف می‌کنی؟ آخر ما هم دل (یا یک جای دیگر) داریم!<br />
سردار سرخ و سفید می‌شود.<br />
راننده آژانس کرایه‌اش را چند برابر حساب می‌کند. چون فکر می‌‌کند یک حکومتی فاسد را باید بچزاند.</p>
<p>سردار زنگ در را فشار می‌دهد. زنش به محض اینکه در آیفون تصویری قیافه‌اش را می‌بیند پیش خود می‌گوید:<br />
مرده شور ریختش را ببرند! این مردک چطوری از هلفدونی آمد بیرون؟<br />
و با وردنه و لنگه دمپایی به استفبالش می‌شتابد! سر و صورت و دست و پا و بدنش را زخمی و زیلی و کبود و سیاه می‌کند. به طوری که اگر سردار به بنیاد می‌رفت، حداقل یک هفتاد درصدی برایش جانبازی می‌نوشتند.</p>
<p>فرزندانش با دیدن او بدون سلام علیک با نفرت نچ نچی کرده و هر کدام به اتاق‌های خود می‌روند و در را محکم می‌کوبند!<br />
زن سردار به او کوفت هم نمی‌دهد بخورد. به ناچار سردار زارعی به چلوکبابی محل دو پرس سلطانی مخصوص سفارش می‌دهد.<br />
شاگرد جلوکبابی موقع تحویل غذا آنچنان نیشش باز است و آنچنان "ای‌ولی" به او می‌گوید که سردار خیس عرق می‌شود.</p>
<p>سردار هنوز پرس اول را تناول نفرموده که تلفن زنگ می‌زند<br />
باجناقش است:<br />
- رضا، حالا دیگر تنها تنها می‌خوری؟<br />
- چی را ؟ (تعجب می‌کند. باجناقش چلوکبابش را با چه وسیله‌ای دیده)<br />
- نصفشان را می‌دادی به من، به هر کدام سه‌تا می‌رسید.<br />
سردار دوزاری‌اش می‌افتاد و گوشی را "تق" به روی تلفن می‌کوبد.</p>
<p>به جز غرغرهای مدام زنش، حرف‌هایی ازیک نقشه شیطانی برای بیرون کردنش از خانه به گوشش می‌رسد.</p>
<p>شب آیا خوابش می‌برد؟<br />
بعید می‌دانم. نه از درد وجدان که از درد جراحات وردنه!</p>
<p>صبح لباس می‌پوشد که بیرون برود و هوایی بخورد، بس که زندان- به جان خودش- به او بد گذشته!<br />
زن همسایه با دیدن او "خدا به دور"ی می‌گوید و چادرش را روی صورتش کیپ می‌گیرد و راهش را کج می‌کند به آن‌طرف. زن ‌آن یکی همسایه به او می‌پیوندد و سردار می‌شنود که به هم می‌گویند" مردک چشم درآمده همه‌ی زن‌ها را لخت تصور می‌کند!</p>
<p>حسن‌آقا بقال به محض دیدن او مشتری‌هایش را ول می‌کند و از مغازه می‌دود بیرون. به سردار چشمکی می‌زند و می‌گوید هوای ما را هم داشته باش سردار!</p>
<p>سردار رضا زارعی به روی خودش نمی‌آورد. پیاده روی صرف ندارد. برمی‌گردد از خانه سویچش را می‌آورد و سوار ماشین می‌شود.<br />
در چراغ قرمز اولی، همه راننده‌ها او را نشان هم می‌دهند و می‌خندند. زن‌ها تفی می‌کنند و اخم می‌کنند. دختر جوانی با عشوه برای او بوس می‌فرستد!<br />
چراغ سبز شده و راننده‌ها دوست ندارند حرکت کنند. پلیس راهنمایی می‌آید علت را پیدا کند، سردار را پیدا می‌کند!<br />
سرش را جلو می‌برد و با نیش باز می‌گوید سردار جان قرص ویاگرایت(وایگرا) را از کجا می‌خری که اینقدر اصل است؟</p>
<p>سردار خسته شده. می‌خواهد به پارک برود ولی صلاح نمی‌داند. تصمیم می‌گیرد به سینما برود که تاریک است...<br />
اما کور خوانده است. بغل دستی‌اش در حال چیپس خوردن او را می‌شناسد و با صدای دورگه‌ی ناشی از پریدن چیپس به گلویش داد می‌زند ئه.... سردار! سردار اینجاست.<br />
سرها برمی‌گردند. از بالکن صدای کف و سوت می‌آید. متصدیان سالن با کنجکاوی چراغ‌های را روشن می‌کنند. دیگر کسی فیلم نمی‌بیند، فیلم زنده و واقعی توی سالن نشسته. صدایی از پشت سرش می‌آید: این همه کثافتکاری بکنی و توی این مملکت راست راست راه بروی! جل‌الخالق! این مردک کی آزاد شد؟<br />
چند پسر جوان جلو می‌آیند و از او امضا می‌گیرند.<br />
مسئول سینما جلو می‌آید و سردار را به طرف بیرون سینما هدایت می‌کند. سردار پول بلیتش را می‌خواهد. مسئول سینما بیلاخی حواله‌اش می‌کند.</p>
<p>آیا شما دوست داشتید این روزها جای سردار باشید؟</p>
<p>خیلی خوابم میاد. بقیه‌ش برای بعدا<br />
اگر بقیه‌ای داشته باشه</p>
<p>یه نفر به من گفت دو سال دیگه!<br />
گفت قول می‌دم اینا دوسال دیگه بیشتر دووم نمیارن!<br />
گفتم مثل اون موقع‌ها که همه می‌گفتن دو ماه دیگه؟<br />
گفت نه ایندفعه فرق می‌کنه. بدجوری نسخه‌شون پیچیده شده.<br />
گفتم تا ببینیم...<br />
پس <a href="http://z8un.com/archives/2003_06.html#000202" target="_blank">دوشاخه‌هایتان </a>را هوا کنید!</p>
<p> </p>
<p><a class="postFooter" href="http://z8un.com/archives/2008_06.html#002100" target="_blank"><span style="font-size:xx-small;color:#a4a4a4;">1:45 &#124; Zeitoon &#124; <a href="http://zeitoon.wordpress.com/cgi-bin/mt/mt-comments.cgi?entry_id=2100" target="_blank">نظرها</a></span></a></p>
<p><span style="font-size:xx-small;color:#a4a4a4;"><a title="بالاترین" href="http://balatarin.com/permlink/2008/6/16/1330547" target="_blank">لینک در بالاترین</a></span></div>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[زندگی و مرگ از دید : شاملو ، هدایت ، اخوان و مشیری]]></title>
<link>http://25mordad.wordpress.com/?p=89</link>
<pubDate>Mon, 16 Jun 2008 04:37:46 +0000</pubDate>
<dc:creator>25mordad</dc:creator>
<guid>http://25mordad.wordpress.com/?p=89</guid>
<description><![CDATA[از مهدی اخوان ثالث درباره  زندگی  و مرگ

زندگی را دوست می]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p>از مهدی اخوان ثالث درباره  زندگی  و مرگ</p>
<p style="text-align:center;"><a href="http://25mordad.wordpress.com/files/2008/06/akhavan.jpg"><img class="size-medium wp-image-90 aligncenter" style="vertical-align:middle;" src="http://25mordad.wordpress.com/files/2008/06/akhavan.jpg?w=300" alt="" width="300" height="225" /></a></p>
<p>زندگی را دوست می دارم</p>
<p>مرگ را دشمن</p>
<p>وای ! اما با که باید گفت این ، من دوستی دارم</p>
<p>که به دشمن خواهم از او التجا بردن ؟!</p>
<p>و فریدون مشیری :</p>
<p style="text-align:center;"><a href="http://25mordad.wordpress.com/files/2008/06/moshiri.jpg"><img class="size-medium wp-image-91" src="http://25mordad.wordpress.com/files/2008/06/moshiri.jpg?w=300" alt="" width="300" height="225" /></a></p>
<p>در راه زندگی ،</p>
<p>با این همه تلاش و تمنا و تشنگی ،</p>
<p>با این که ناله می کشم از دل که : آب ... آب ...!</p>
<p>دیگر فریب هم به سرابم نمی برد !</p>
<p>صادق هدایت :</p>
<p style="text-align:center;"><a href="http://25mordad.wordpress.com/files/2008/06/hedayat.jpg"><img class="size-medium wp-image-92" src="http://25mordad.wordpress.com/files/2008/06/hedayat.jpg?w=300" alt="" width="300" height="225" /></a></p>
<p>همه از مرگ می ترسند</p>
<p>من از زندگی سمج خودم</p>
<p>احمد شاملو :</p>
<p style="text-align:center;"><a href="http://25mordad.wordpress.com/files/2008/06/shamlo.jpg"><img class="size-medium wp-image-93" src="http://25mordad.wordpress.com/files/2008/06/shamlo.jpg?w=300" alt="" width="300" height="225" /></a></p>
<p>آیا تلاش من یکسر بر سر آن بود</p>
<p>تا ناقوس مرگ خود را پر صدا تر به نوا آورم</p>
<p>پی نوشت : من هم از زندگی سمجم خودم می ترسم.</p>
<p>توصیه نوشت : این 4 عکس برای<span style="color:#c0c0c0;"> بک گراند دسکتاپ</span> یا <span style="color:#c0c0c0;">والپیپر </span>( Desktop background یا Wallpaper )مناسب است ، از دست ندهید.</p>
<p>منبع : دیوار اتاقم ، { و البته خانم لیلا خادم زاده - انتشارات شایسته }</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[سرژیک هم میگفت یا علی]]></title>
<link>http://pachal.wordpress.com/?p=50</link>
<pubDate>Sun, 15 Jun 2008 04:53:53 +0000</pubDate>
<dc:creator>razegi</dc:creator>
<guid>http://pachal.wordpress.com/?p=50</guid>
<description><![CDATA[سرژیک  با این که عرق فروش بود
اینقدر شارلاتان بود که اگ]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p>سرژیک  با این که عرق فروش بود</p>
<p>اینقدر شارلاتان بود که اگر از مشتری خوشش  نمیومد حتمن توی پلاستیک عرق میشاشید میداد دست مشتری</p>
<p>یا اینکه میگفتن  از خود دخترش شنیدن که بعضی شبها که زیاد میخورد میرفت سراغش</p>
<p>ولی باز هم هر وفت میخواست چیز سنگینی رو برداره میگفت</p>
<p><strong>یا علی</strong></p>
<p>به هر حال سرژیک هم دیروز  بعد از یک دوره بیماری طولانی  مرد و ما بی ساقی موندیم</p>
<p>راهش پر رهرو باد</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[اگه عزرائيل زن بود ...]]></title>
<link>http://sizdah.wordpress.com/?p=46</link>
<pubDate>Sat, 14 Jun 2008 22:14:40 +0000</pubDate>
<dc:creator>آنجل</dc:creator>
<guid>http://sizdah.wordpress.com/?p=46</guid>
<description><![CDATA[
اونطوري جون دادن زياد هم سخت نبود !
&#8230;
]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p><img src="http://sizdah.files.wordpress.com/2008/06/daily-selection035.jpg" alt="" width="468" height="301" /></p>
<p><span style="font-size:8pt;font-family:Tahoma;">اونطوري جون دادن زياد هم سخت نبود !</span></p>
<p>...</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[عاشق کم است ، سخن عاشقانه ، فراوان]]></title>
<link>http://ardvisoor.wordpress.com/?p=22</link>
<pubDate>Sun, 08 Jun 2008 06:42:15 +0000</pubDate>
<dc:creator>صندوقک</dc:creator>
<guid>http://ardvisoor.wordpress.com/?p=22</guid>
<description><![CDATA[ 
 
اولین بار که کتاب &#8220;یک عاشقانه آرام&#8221; رو خوندم سر]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi:embed;" dir="rtl"><strong><span style="font-size:13pt;color:#c00000;" lang="FA"></span></strong><strong><span style="font-size:13pt;font-family:&#34;" dir="ltr" lang="FA"> </span></strong><strong><span style="font-size:13pt;font-family:&#34;" dir="ltr"></span></strong><strong><span style="font-size:13pt;" lang="FA"></span></strong></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi:embed;" dir="rtl"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;" lang="FA"> </span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi:embed;" dir="rtl"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;" lang="FA">اولین بار که کتاب "یک عاشقانه<span> </span>آرام" رو خوندم سرشار از حسی لذت بخش شدم و تا مدتها در خلسه ناشی از اون شناور بودم . این کتاب آنقدر آرام و در عین حال واقعا عاشقانه است که حتی بدبین ترین آدمها هم با خوندنش حس خوبی بهشون دست میده و امروز که خبر فوت آقای ابراهیمی را از طریق وبلاگ <a href="http://azadoo.persianblog.ir/" target="_blank">آزاده </a>خوندم واقعا متاثر شدم . این نویسنده توانا در سن 73 سالگی در تاریخ 16 خرداد دار فانی را وداع گفت.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi:embed;" dir="rtl"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;" lang="FA">بیادش قطعه ای از این کتاب رو اینجا می گذارم</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi:embed;" dir="rtl"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;" lang="FA"> </span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi:embed;" dir="rtl"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;" lang="FA">"</span></p>
<p style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi:embed;" dir="rtl"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;" lang="AR-SA">عشق به ديگري ضرورت نيست،حادثه است</span><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;" dir="ltr">.</span></p>
<p style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi:embed;" dir="rtl"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;" lang="AR-SA">عشق به وطن ضرورت است،نه حادثه</span><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;" dir="ltr">.</span></p>
<p style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi:embed;" dir="rtl"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;" lang="AR-SA">عشق به خدا تركيبي ست از ضرورت و حادثه</span><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;" dir="ltr">.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi:embed;" dir="rtl"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;" lang="FA"> </span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi:embed;" dir="rtl"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;" lang="FA">"</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi:embed;" dir="rtl"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;" lang="FA"> </span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi:embed;" dir="rtl"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;" lang="FA"> </span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi:embed;" dir="rtl"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;" lang="FA">امروز تولد خودمه یه جوریه وقتی تولدم دارم از فوت می نویسم اما خب مرگ و زندگی از هم اصلا جدا نیستند متاسفم از اینکه زمانی که میمیرم چیزی ندارم که بیادش از من بنویسند. تاثیر گذاری چیزی نیست که اجباری باشد همانطوریکه دوست داشته شدن اجباری نیست باید واقعا لیاقتش رو داشت . اما حداقل خوشحالم که احتمتالا کسی ازم بد نخواهد گفت <span> </span>( خداییش مردم آزار نیستم) .</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi:embed;" dir="rtl"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;" lang="FA"> </span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi:embed;" dir="rtl"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;" lang="FA">بعلت رفتن به مامورتی با تاریخ بازگشت نا معلوم تا اطلاع ثانوی نمی نویسم. </span></p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[اخرش مرد ولی با کفر ]]></title>
<link>http://youonline.wordpress.com/?p=82</link>
<pubDate>Wed, 04 Jun 2008 15:53:20 +0000</pubDate>
<dc:creator>Medad</dc:creator>
<guid>http://youonline.wordpress.com/?p=82</guid>
<description><![CDATA[این دعای رو خیلی دوست دارم
&#8220;جوون عاقبت به خیر بشی ]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p>این دعای رو خیلی دوست دارم</p>
<p>"جوون عاقبت به خیر بشی "</p>
<p>دیروز یه پیرمرد ی رو با تعداد ضربان قلب پایین (برادیکاردی ) وسابقه سکته قلبی و دیابت و..بستری کردیم ..به اتروپین جواب نداد complete heart block (بلوک کامل قلبی ) بود به دارو جواب نداد و قرار شد براش ضربانساز یا pace maker بگذاریم ..تا بعد از ظهر به ضربانساز جواب داد وهوشیار شده بود و قرار شد به مرکز مجهز تری درشهر دیگر انتقال بدهیم تا ضربانساز  داخلی (internal) برایش نصب کنند ..به پیرمرد گفتیم :باید منتقلت کنیم به شهر دیگه ..ناگهان پیرمرد شاکی شد ..گفت نمی خوام ..دست برد تو وسایلش و 25 عدد قرص کلونازپام برداشت تا بخورد وخودش رو خلاص کنه ..به هرحال همراهش نگذاشتند ..پیرمرد شروع کرد به داد زدن  وتوهین به خدا (نعوذ بالله) که چرا کاری نمی کنه ..همه شوکه شدند .. ضربانساز رو از خودش جدا کرد ....نیم ساعتی گذشت ..گذاشتیم به حال خودش باشه ..ضربان قلبش برگشته بود ..سرحال بود .سرگرم  حرف زدن با تخت بغلیش شد .</p>
<p>ساعت 2 صبح :پیرمرد شاد وشنگول می خواست رضایت بدهد وبره..ولی با اصرار پرستارها موند ...</p>
<p><img style="vertical-align:middle;" src="http://www.smm.org/buzz/media/images/cpr.jpg" alt="" width="418" height="280" /></p>
<p>ساعت3 صبح :پرستار گفت که پیرمرد نفس نمی کشه ..با رزیدنت سریع بالا سر تخت رفتیم  vf(فیبریلاسیون بطنی: ضربان نامنظم بطنی بدخیم ) کرده بود..شوک دادیم ..انتوبه اش کردیم وامیودارون ..و دستگاه  ضربانساز ..ولی قلب پیرمرد اسیستول (ایست قلبی ) کرده بود ..عملیات احیا قلبی وریوی   45 دقیقه طول کشید ..ولی پیرمرد تموم کرد ..</p>
<p>صدای اذان میومد و من پشت میز سرم رو کتاب گذاشتم وبه پیرمرد و  حرفهایش و چهره سیانوزه اش در لحظه فیبریلاسیون فکر می کرد م ..چه قدر فرق داشت با اون پیرمردی که ادم ریوی کرده وبود .توسط اورژانس 115 اومده وداشت سلام به خدا وفرشتگان مقرب (عزاییل ومیکاییل و..) ورسول خدا وائمه اطهار می داد....</p>
<p>مرگ ما رو با خودش می برد ...</p>
<p>ولی موقع مرگ چگونه خواهیم بود ...</p>
<p>هنوز ایمان در درونم هست ...؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[مرگ]]></title>
<link>http://jaleb.wordpress.com/?p=45</link>
<pubDate>Tue, 03 Jun 2008 19:25:21 +0000</pubDate>
<dc:creator>توفان</dc:creator>
<guid>http://jaleb.wordpress.com/?p=45</guid>
<description><![CDATA[چند وقتي بود در بخش مراقبت هاي ويژه يک بيمارستان ، بيما]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p class="MsoNormal" dir="rtl"><span style="color:red;" lang="FA">چند وقتي بود در بخش مراقبت هاي ويژه يک بيمارستان ، بيماران يک تخت بخصوص در حدود ساعت 10صبح روزهاي يکشنبه جان مي سپردند و اين موضوع ربطي به نوع بيماري و شدت وضعف مرض آنان نداشت.</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl"><span style="color:red;" lang="FA">اين مسئله باعث شگفتي پزشکان آن بخش شده بود به طوري که بعضي آن را با مسائل ماوراي طبيعي و بعضي ديگر با خرافات و ارواح و اجنه و موارد ديگر در ارتباط مي دانستند.کسي قادر به حل اين مسئله نبود که چرا بيمار آن تخت درست در ساعت 10 صبح روزهاي يکشنبه مي ميرد</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl"><span style="color:red;" lang="FA">.به همين دليل گروهي از پزشکان متخصص<span> </span>براي بررسي موضوع تشکيل جلسه دادند و پس از<span> </span>بحث و تبادل نظر<span> </span>تصميم بر اين شد که در اولين يکشنبه<span> </span>، چند دقيقه قبل از ساعت 10در محل مذکور براي مشاهده اين پديده عجيب و غريب حاضر شوند.</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl"><span style="color:red;" lang="FA"> </span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl"><span style="color:red;" lang="FA">در محل و ساعت موعود ، بعضي صليب کوچکي در دست گرفته و در حال دعا بودند، بعضي دوربين فيلمبرداري با خود آورده و ... </span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl"><span style="color:red;" lang="FA">دو دقيقه به ساعت 10 مانده بود که « جانسون ‌» نظافتچي پاره وقت روزهاي يکشنبه وارد اتاق شد. دوشاخه برق دستگاه حفظ حيات<span> </span>را از پريز برق درآورد و دوشاخه جاروبرقي خود را به پريز زد و مشغول کار شد ..!!</span><span style="color:red;" dir="ltr"></span></p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[هرگز از مرگ نهراسیده‌ام...]]></title>
<link>http://mtux.wordpress.com/?p=342</link>
<pubDate>Mon, 02 Jun 2008 08:02:06 +0000</pubDate>
<dc:creator>مهرداد</dc:creator>
<guid>http://mtux.wordpress.com/?p=342</guid>
<description><![CDATA[

هرگز از مرگ نهراسيده‌ام
اگرچه دستان‌اش از ابتذال شکن]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p><img src="http://www.symourgh.com/images/20060411131342shamlou.jpg" alt="" width="203" height="270" /></p>
<div class="right">
<p><strong>هرگز از مرگ نهراسيده‌ام<br />
اگرچه دستان‌اش از ابتذال شکننده‌تر بود.<br />
هراس ِ من ــ باري ــ همه از مردن در سرزميني‌ست</strong></p>
<p><strong>که مزد ِ گورکن<br />
از آزادي‌ي ِ آدم<br />
افزون باشد.</strong></p>
<p><strong>جُستن<br />
يافتن<br />
و آن‌گاه<br />
به اختيار برگزيدن<br />
و از خويشتن ِ خويش<br />
باروئي پي‌افکندن ــ</strong></p>
<p><strong>اگر مرگ را از اين همه ارزشي بيش‌تر باشد<br />
حاشا حاشا که هرگز از مرگ هراسيده باشم.</strong></p>
<p>شاملو</p></div>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[مفهوم زندگی]]></title>
<link>http://shahnam.wordpress.com/?p=432</link>
<pubDate>Wed, 28 May 2008 07:21:05 +0000</pubDate>
<dc:creator>شهنام</dc:creator>
<guid>http://shahnam.wordpress.com/?p=432</guid>
<description><![CDATA[می دونم شاید  نگاه شما متفاوت باشد. ولی برایم بگید که چه ]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p class="MsoNormal" style="direction:rtl;unicode-bidi:embed;text-align:right;" dir="rtl"><strong><span style="font-family:B Mitra;font-size:small;"><span style="font-weight:bold;font-size:12pt;font-family:'B Mitra';">می دونم شاید  نگاه شما متفاوت باشد. ولی برایم بگید که چه چیزی درک میکنید تا بدانم که چه مقدار  از آنچه که خواستم بگویم را توانسته ام بازگو کنم</span></span></strong></p>
<p class="MsoNormal" style="direction:rtl;unicode-bidi:embed;text-align:right;" dir="rtl"><strong><span style="font-family:B Mitra;font-size:small;"></span></strong></p>
<p><a href="http://shahnam.wordpress.com/files/2008/05/final.jpg"><img class="aligncenter size-full wp-image-431" src="http://shahnam.wordpress.com/files/2008/05/final.jpg" alt="" width="496" height="330" /></a></p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[مرگهای واقعي (ترسناك)]]></title>
<link>http://shopcd.wordpress.com/?p=6</link>
<pubDate>Sun, 25 May 2008 12:33:55 +0000</pubDate>
<dc:creator>مسعود قاسمی</dc:creator>
<guid>http://shopcd.wordpress.com/?p=6</guid>
<description><![CDATA[ مرگهای  واقعي
قیمت 4000  تومان 
تعداد 1  CD

* فوق العاده ترس]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p class="MsoNormal" style="margin-bottom:0;line-height:normal;text-align:center;" dir="rtl"><strong><span lang="fa"><span style="font-family:Tahoma;color:#ff0000;font-size:large;"> </span></span></strong><strong><span lang="fa"><span style="font-family:Tahoma;color:#ff0000;font-size:large;">مرگهای  واقعي</span></span></strong></p>
<p style="text-align:center;" dir="rtl"><strong><span style="font-family:Tahoma;font-size:medium;"><span lang="fa">قیمت 4000  تومان</span></span><span style="color:#000000;"> </span></strong></p>
<p style="text-align:center;" dir="rtl"><span style="font-family:Tahoma;"><strong><span style="font-size:medium;"><span lang="fa">تعداد 1 </span> C</span></strong></span><span style="font-family:Tahoma;color:#000000;"><strong><span style="font-size:medium;">D</span></strong></span></p>
<p dir="rtl"><span style="color:#000000;"><strong><span style="font-size:12pt;font-family:Tahoma,sans-serif;"><img style="border:1px solid #808080;width:160px;height:150px;" src="http://www.dorcd.com/23kq687.gif" border="0" alt=" مرگهای واقعي" width="140" height="99" align="left" /></span></strong></span></p>
<p dir="rtl" align="right"><span style="font-family:Tahoma;"><strong>* فوق العاده ترسناک *</strong></span></p>
<div>
<div id="Body">
<div id="Post">
<div class="Down">
<div class="Ersal">
<div class="Ersal">
<p align="right"><span style="font-family:Tahoma;"><strong>ورود زير ۱۶ سال ممنوع</strong></span></p>
<p align="right"><span style="font-family:Tahoma;"><strong>مجموعه كاملي از مرگ هاي واقعي</strong></span></p>
<p align="right"><span style="font-family:Tahoma;"><strong>مجموعه کاملی از اجساد-آتش زدن  اجساد-سوخته شدن مردم-</strong></span></p>
<p align="right"><span style="font-family:Tahoma;"><strong>نصف شدن مرد در زیر قطار-سر بریدن یک  زن توسط یک دزد-</strong></span><!--more--></p>
<p align="right"><span style="font-family:Tahoma;"><strong>نمایش سقوط هواپیما و نشان دادن  اجساد پودر شده-</strong></span></p>
<p align="right"><span style="font-family:Tahoma;"><strong>قطع شدن پای افراد-خورده شدن انسانها  توسط سگهای حار-</strong></span></p>
<p align="right"><span style="font-family:Tahoma;"><strong>خورده شدن انسان توسط کوسه</strong></span></p>
<p align="right"><span style="font-family:Tahoma;"><strong>-سهل انگاری یک شعبده باز و فرو رفتن  تیغ ها به سر خودش</strong></span></p>
<p align="right"><span style="font-family:Tahoma;"><strong>پیدا کردن اندام انسان در شکم کوسه</strong></span></p>
<p align="right"><span style="font-family:Tahoma;"><strong>دیدن این مجموعه برای افراد زیر 16  سال ممنوع می باشد</strong></span></p>
</div>
</div>
</div>
</div>
</div>
</div>
<p dir="rtl"><span style="font-family:Tahoma;"><strong><br />
</strong></span></p>
<p style="text-align:center;"><img class="aligncenter" style="width:164px;height:172px;" src="http://www.dorcd.com/10cusfk.jpg" alt=" مرگهای واقعي" width="132" height="126" /></p>
<p dir="rtl"><a href="http://www.irmc.ir/Card/add.php?PID=13150014m1200&#38;checker=0" target="_blank"></a><span style="font-size:x-small;"> </span></p>
<p style="text-align:center;"><a href="http://www.irmc.ir/Card/add.php?PID=13150017m1200&#38;checker=0" target="_blank"><img class="aligncenter" style="border:medium none;" src="http://www.dorcd.com/kharidposti.gif" border="0" alt="خريد پستي" width="90" height="24" /></a></p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[عزادار]]></title>
<link>http://mrbahrami.wordpress.com/?p=24</link>
<pubDate>Fri, 23 May 2008 12:51:19 +0000</pubDate>
<dc:creator>Mohammadreza</dc:creator>
<guid>http://mrbahrami.wordpress.com/?p=24</guid>
<description><![CDATA[کاش با هم می‌مردیم که عزادار زنده بودن هم نباشیم.
 
]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<div style="text-align:justify;" dir="rtl"><span style="font-family:tahoma;">کاش با هم می‌مردیم که عزادار زنده بودن هم نباشیم.</span></div>
<p> </p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[مرگ]]></title>
<link>http://mrbahrami.wordpress.com/?p=18</link>
<pubDate>Thu, 22 May 2008 20:03:54 +0000</pubDate>
<dc:creator>Mohammadreza</dc:creator>
<guid>http://mrbahrami.wordpress.com/?p=18</guid>
<description><![CDATA[سر و ته زندگی را که جمع کنی به مرگ می‌رسی.
 
]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<div style="text-align:justify;" dir="rtl"><span style="font-family:tahoma;">سر و ته زندگی را که جمع کنی به مرگ می‌رسی.</span></div>
<p> </p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[گفت وگو با پدری که دخترش را به بهانه عاشقی، کشت]]></title>
<link>http://kambiztheone.wordpress.com/?p=156</link>
<pubDate>Sun, 11 May 2008 17:50:00 +0000</pubDate>
<dc:creator>هزاران نقطه</dc:creator>
<guid>http://kambiztheone.wordpress.com/?p=156</guid>
<description><![CDATA[ همین دو هفته پیش، دختری عراقی و هفده ساله در بصره که عا]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p> <span style="font-family:Tahoma;"><span>همین دو هفته پیش، دختری عراقی و هفده ساله در بصره که عاشق یک سرباز بریتانیایی شده بود تا سرحد مرگ از پدرش کتک خورد و زیر کتک های پدر جان سپرد</span></span>. <span style="font-family:Tahoma;"><span>پدر البته از سوی پلیس بصره به مدت دو ساعت بازداشت شده و بعد آزاد می شود. روزنامه گاردین با پدر این دختر، گفت وگویی کرده که ترجمه اش کرده ام و می گذارمش این جا</span></span>. <span style="font-family:Tahoma;"><span><a title="مرگ، جزای عاشقی دخترم بود" href="http://www.guardian.co.uk/world/2008/may/11/iraq.humanrights" target="_blank">این جا</a> هم می توان اصل این مطلب را خواند.</span></span></p>
<p style="margin-bottom:0;" align="right"> *******</p>
<p style="margin-bottom:0;" align="right"><span style="font-family:Tahoma;"><span>برای عبدالقادر علی، فقط یک چیز هست که او حسرت آن را می خورد</span></span>. <span style="font-family:Tahoma;"><span>این که چرا زمانی که دخترش به دنیا آمده، او را نکشته است</span></span>. <span style="font-family:Tahoma;"><span>خودش می گوید</span></span>:«<span style="font-family:Tahoma;"><span>اگر می دانستم قرار است به اینی که هست تبدیل می شود، پس از زایمان می کشتمش</span></span>.» <span style="font-family:Tahoma;"><span>پدر این دختر می گوید هیچ جور هم احساس عذاب وجدان و یا شرمساری و یا گناه، ندارد.</span></span></p>
<p style="margin-bottom:0;" align="right"><span style="font-family:Tahoma;"><span>این پدر عراقی، دختر هفده ساله خود را کتک زده، خفه کرده و بعد با چاقو از پشت زده است</span></span>. <span style="font-family:Tahoma;"><span>دختری که دانشجو بوده و بیش از هفده سال نداشته است</span></span>. <span style="font-family:Tahoma;"><span>حالا و پس از این کارها، مردی آزاد است و در حیاط خانه اش در الفرسی در شهر بصره نشسته و گفت و گو می کند.</span></span></p>
<p style="margin-bottom:0;" align="right"> <span style="font-family:Tahoma;"><span>عبدالقادر، چهل و شش ساله است، کارمند دولت است و پس از این که دخترش را به قتل می رساند ، توسط پلیس دستگیر شده و بعد از دو ساعت، آزاد می شود</span></span>. <span style="font-family:Tahoma;"><span>خودش می گوید حتی پلیس بابت کاری که کرده به او تبریک گفته است</span></span>.<span style="font-family:Tahoma;"><span>خودش می گوید</span></span>:«<span style="font-family:Tahoma;"><span>آنها مرد هستند و می دانند شرف یعنی چه.»</span></span></p>
<p style="margin-bottom:0;" align="right"> <span style="font-family:Tahoma;"><span>راند،Rand دخترش، در دانشگاه بصره، زبان انگلیسی می خوانده و به خاطر این که عاشق یک سرباز </span></span><span style="font-family:Tahoma;"><span>انگلیسی بیست و دو ساله به نام پل Paul شده بوده، جان داده است.</span></span></p>
<p style="margin-bottom:0;" align="right"><span style="font-family:Tahoma;"><span>دوست نزدیک راند که نامش زینب است می گوید که راند، باکره بود که مرد</span></span>.<span style="font-family:Tahoma;"><span>هر چند گفته شده دوستی راند و پل، فقط در حد گفت وگو بوده و زمانی که راند به عنوان داوطلب در اردوگاه افرادبی خانمان کار می کرده و آب توزیع می کرده، با پل آشنا شده است و این دو، فقط چهار ماه بوده که همدیگر را می شناخته اند</span></span>. <span style="font-family:Tahoma;"><span>وی که سرخوش از این عاشقی بوده، قضیه را برای دوستش زینب که نوزده ساله است، تعریف می کند.</span></span></p>
<blockquote>
<p style="margin-bottom:0;" align="right"><span style="font-family:Tahoma;"><span>این نخستین عاشقی عمرش و آخرین آن بود</span></span>. <span style="font-family:Tahoma;"><span>وی شانزدهم ماه مارس گذشته جان سپرد</span></span>. <span style="font-family:Tahoma;"><span>زمانی که به گوش پدرش رساندند که دخترش با پل در انظار عمومی صحبت می کند</span></span>. <span style="font-family:Tahoma;"><span>آن هم یک اجنبی، یک دشمن مردم و از همه بدتر، یک مسیحی</span></span>. <span style="font-family:Tahoma;"><span>مادر این دختر، لیلا حسین، به دو برادر راند خبر می دهد</span></span>: <span style="font-family:Tahoma;"><span>حسن بیست و سه ساله و حیدر بیست و یک ساله که بیایند و خواهرشان را از دست پدرشان نجات بدهند</span></span>. <span style="font-family:Tahoma;"><span>دو برادر زمانی می رسند که پدر پایش را روی گلوی دختر گذاشته و داشته همین طور فشار می داده است</span></span>. <span style="font-family:Tahoma;"><span>برادران به پدر می پیوندند و کار را تمام می کنند</span></span>. <span style="font-family:Tahoma;"><span>جسد دختر را به گور می اندازند و بدون هیچ مراسمی به خاک می سپارند</span></span>. <span style="font-family:Tahoma;"><span>عمو های دختر هم به نشانه نفرت، تفی برگور می اندازند و می گذرند.</span></span></p>
</blockquote>
<p style="margin-bottom:0;" align="right"><span style="font-family:Tahoma;"><span>عبدالقادر می گوید</span></span>:«<span style="font-family:Tahoma;"><span>مرگ حداقل چیزی بود که حقش بود</span></span>.»<span style="font-family:Tahoma;"><span>عبدالقادر که دختر خود را کشته می گوید</span></span>:«<span style="font-family:Tahoma;"><span>هیچ پشیمان هم نیستم</span></span>. <span style="font-family:Tahoma;"><span>من از حمایت و پشتیبانی تمامی دوستانم که خودشان هم پدر هستند، برخوردارم و مانند من، آنها هم می دانند که هر مسلمانی باید به دین خود احترام بگذارد.»<img class="size-full wp-image-157 alignleft" style="float:left;" src="http://kambiztheone.wordpress.com/files/2008/05/angel.jpg" alt="فرشته مرگ چه را�ت بعضی وقت ها می آید" width="360" height="278" /></span></span></p>
<p style="margin-bottom:0;" align="right"><span style="font-family:Tahoma;"><span>عبدالقادر در حیاط بزرگ خانه اش که سراسر آن را گل کاشته، روی یک صندلی نشسته و سعی دارد اقدامات خود را توجیه کند.</span></span></p>
<p style="margin-bottom:0;" align="right"><span style="font-family:Tahoma;"><span>می گوید</span></span>:«<span style="font-family:Tahoma;"><span>حالا دیگر دختری ندارم و ترجیح می دهم بگویم که هیچ گاه دختری نداشته ام</span></span>. <span style="font-family:Tahoma;"><span>آن دختر آبروی من را جلوی فامیل و دوستانم برد، آن هم به خاطر حرف زدن با یک سرباز بیگانه، و آن چیزی را از دست داد که برای هر دختری ارزشمند است</span></span>. <span style="font-family:Tahoma;"><span>شاید غربی ها از این خبر شوکه شوند چرا که دختران ما مثل آنها نیستند و نمی توانند با هر که دلشان خواست بخوابند و یا حتی بدون ازدواج، باردار شوند</span></span>. <span style="font-family:Tahoma;"><span>دختران ما، باید به دین خود احترام بگذارند، باید به فامیل و بدن خودشان هم احترام بگذارند.»</span></span></p>
<blockquote>
<p style="margin-bottom:0;" align="right"> <span style="font-family:Tahoma;"><span>ادامه می دهد</span></span>:«<span style="font-family:Tahoma;"><span>من فقط دو پسر دارم، آن دختر در زندگی من اشتباهی بود</span></span>. <span style="font-family:Tahoma;"><span>می دانم که خدا مرا آمرزش می دهد بابت کاری که کرده ام</span></span>.» <span style="font-family:Tahoma;"><span>در صدایش البته غرور موج می زند</span></span>. <span style="font-family:Tahoma;"><span>باز ادامه می دهد</span></span>:«<span style="font-family:Tahoma;"><span>پسرانم در کنار من بودند، و به اندازه کافی مرد بودند که به من کمک کنند کار کسی را تمام کنیم که فقط رسوایی برای ما به بار آورده بود.»</span></span></p>
</blockquote>
<p style="margin-bottom:0;" align="right"><span style="font-family:Tahoma;"><span>عبدالقادر، یک مسلمان شیعه است</span></span>. <span style="font-family:Tahoma;"><span>می گوید از دست پلیس آزاد شده چرا که همه می دانند قتل های ناموسی کاری است که نمی توان آن را انجام نداد</span></span>.<span style="font-family:Tahoma;"><span>با خونسردی ادامه می دهد</span></span>: «<span style="font-family:Tahoma;"><span>افسران پلیس در زمانی که من در آن جا بودم، در کنار من بودند و از من طرفداری می کردند و به من تبریک می گفتند.»</span></span></p>
<p style="margin-bottom:0;" align="right"> <span style="font-family:Tahoma;"><span>برخی منابع می گویند که به عبدالقادر که کارمند وزارت بهداشت است ، گفته شده به خاطر اوضاع خبری بدی که درست کرده، سرکار حاضر نشود هر چند حقوقش هنوز به وی پرداخت می شود.</span></span></p>
<p style="margin-bottom:0;" align="right"><span style="font-family:Tahoma;"><span>یک منبع دولتی هم گفت که یک مرد سیاسی شاخص در بصره، پولی به وی پرداخت کرده تا برای چند هفته به اردن برود تا آب ها از آسیاب بیافتد.</span></span></p>
<blockquote>
<p style="margin-bottom:0;" align="right"><span style="font-family:Tahoma;"><span>از ابتدای سال جاری میلادی، یعنی در پنج ماه گذشته، بیش از </span></span>30 <span style="font-family:Tahoma;"><span>قتل ناموسی فقط در بصره گزارش و ثبت شده است.</span></span></p>
</blockquote>
<p style="margin-bottom:0;" align="right"><span style="font-family:Tahoma;"><span>در حالی که امنیت بصره با همکاری مشترک ارتش عراق و نیروهای بریتانیایی تامین می شود، شبه نظامیان هنوز هم در کنار نیروهای دولتی دیده می شوند و حتی ایستگاه های بازرسی خاص خودشان را دارند</span></span>. <span style="font-family:Tahoma;"><span>گفته شده که ماموران شبه نظامی، به مردم می گویند که چه بپوشند و چه نپوشند و چگونه رفتار کنند</span></span>. <span style="font-family:Tahoma;"><span>گزارش شده که چندین زن به جرم ارتکاب به فحشا کشته شده اند و چندین مرد هم به جرم دزدی، دستشان قطع شده است.</span></span></p>
<p style="margin-bottom:0;" align="right"><span style="font-family:Tahoma;"><span>عبدالقادر می گوید همجنس بازی هم گناهی است که مستوجب مرگ است</span></span>. <span style="font-family:Tahoma;"><span>می گوید</span></span>:« <span style="font-family:Tahoma;"><span>به دو پسرم گفته ام که اگر مرتکب همجنس بازی شود، عاقبتتان مثل خواهرتان، مرگ است، مرگ به نام خدا.»</span></span></p>
<p style="margin-bottom:0;" align="right"><span style="font-family:Tahoma;"><span>این پدر که دختر خود را کشته می گوید این ژنهای بد از سوی مادرش بوده که دخترش داشته است</span></span>. <span style="font-family:Tahoma;"><span>مادر رند که </span></span>41 <span style="font-family:Tahoma;"><span>ساله است، پس از این که عبدالقادر دخترش را می کشد، از او طلاق می گیرد و حالا جایی مخفی شده است چرا که می ترسد که خانواده اش سراغ او بیایند</span></span>. <span style="font-family:Tahoma;"><span>مادر رند، هنوز آثار زخم از کتک کاری های همسرش را بر چهره دارد و در اثر درگیری شوهرش که می خواسته دخترشان را بکشد، دست او هم شکسته است</span></span>. <span style="font-family:Tahoma;"><span>مادر رند می گوید زمانی که دخترش جان داده، به خانه یکی از افراد فامیل پناه آورده ولی خانواده شوهرش هی یادداشت برای او می فرستاده اند که او فاحشه است و باید او هم مانند دخترش، به کام مرگ فرستاده شود.</span></span></p>
<blockquote>
<p style="margin-bottom:0;" align="right"><span style="font-family:Tahoma;"><span>مادر این دختر می گوید</span></span>:«<span style="font-family:Tahoma;"><span>دخترم به دست حیوانات کشته شد</span></span>.<span style="font-family:Tahoma;"><span>هر شب خواب زمانی را می دیدم که رند داشت جان می داد و از پدر و برادرانش می خواست که کمک می خواست</span></span>.» <span style="font-family:Tahoma;"><span>این را در حالی می گوید که گریه امانش نمی دهد.</span></span></p>
</blockquote>
<p style="margin-bottom:0;" align="right"><span style="font-family:Tahoma;"><span>مادرش می گوید دخترش به او گفته بود که نگران است اما قسم خورده بود که با سرباز انگلیسی فقط دوست است</span></span>.<span style="font-family:Tahoma;"><span>همین.</span></span></p>
<p style="margin-bottom:0;" align="right"><span style="font-family:Tahoma;"><span>مادر می گوید دختر با او صحبت می کرده چرا که وی تنها کسی بوده که در اردوگاه انگلیسی می دانسته است</span></span>. <span style="font-family:Tahoma;"><span>می گوید او را با اخلاق بزرگ کرده و دخترش تا زمان رفتن به دانشگاه، هیچ وقت تنها از خانه حتی بیرون نرفته است.</span></span></p>
<p style="margin-bottom:0;" align="right"><span style="font-family:Tahoma;"><span>می گوید حتی حالا نمی تواند باور کند که همسر سابقش می توانسته دخترشان را بکشد</span></span>. <span style="font-family:Tahoma;"><span>می گوید مرد بدی نبوده و در </span></span>24 <span style="font-family:Tahoma;"><span>سال زندگی مشترک که با هم داشته اند هیچ گاه این طور نبوده اما آن روز، گویا آدم دیگری شده بود.</span></span></p>
<p style="margin-bottom:0;" align="right"><span style="font-family:Tahoma;"><span>مادر حالا در پی جمع آوری پول است تا از کشور بگریزد</span></span>. <span style="font-family:Tahoma;"><span>لیلا می گوید که دلش برای دو پسرش تنگ شده اما آنها گفته اند باید از دفاع از رند دست بردارم و بروم خانه و مانند یک زن مسلمان زندگی کنم.</span></span></p>
<p style="margin-bottom:0;" align="right"><span style="font-family:Tahoma;"><span>لیلا در یک موسسه کمک به زنان در بصره کار می کند</span></span>. <span style="font-family:Tahoma;"><span>برخی از همکاران اردوگاه می گویند پسر انگلیسی گویا عاشق این دختر نبوده اما برای رند، همین که کسی با او صحبت کند و او را زیبا بخواند، کافی بوده تا عاشق شود.</span></span></p>
<p style="margin-bottom:0;" align="right"><span style="font-family:Tahoma;"><span>لیلا، دخترش را به نام رز، یا گل سرخ صدا می کرده و می گوید</span></span>: «<span style="font-family:Tahoma;"><span>حالا گل سرخ من پر پر شده و در قبر آرمیده است</span></span>. <span style="font-family:Tahoma;"><span>خدا پدرش را مجازات می کند، یا در این دنیا، یا در آخرت.»</span></span></p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[کجا رسیده ایم ما ...]]></title>
<link>http://yoozpalangh.wordpress.com/?p=38</link>
<pubDate>Sat, 10 May 2008 20:48:08 +0000</pubDate>
<dc:creator>yoozpalangh</dc:creator>
<guid>http://yoozpalangh.wordpress.com/?p=38</guid>
<description><![CDATA[توی چت با یکی از دوستان خوبم در بالاترین به نام سهند در ]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;">توی چت با یکی از دوستان خوبم در بالاترین به نام<a href="http://balatarin.com/profile/show/sahand" target="_blank"> سهند</a> در زمینه ی <a href="http://balatarin.com/permlink/2008/5/10/1300650" target="_blank"> لینک امروزش</a> و هنر گرافیتی، اثری از بانکسی گرافیتی کار مشهور انگلیسی را بهم نشون داد که مرا برای لحظاتی عجیب به فکر فرو برد و چند واژه ایی بر روی کاغذ خط خطی کردم  که در پی می آید. برای  آشنایی با این هنرمند و باقی آثارش می توانید به <a href="http://www.banksy.co.uk/" target="_blank">سایتش </a>وارد شوید و از سایر آثارش که آثار بسیار زیبایی هم هستند، بهره ببرید.</p>
<p><a title="بانکسی" href="http://www.tinypic.info/files/b3boqtsjplg7lb8tz3lb.jpg" target="_blank"><img style="vertical-align:middle;" src="http://www.tinypic.info/files/b3boqtsjplg7lb8tz3lb.jpg" alt="" width="556" height="442" /></a></p>
<p>کجا رسیده ایم ما<br />
تب خبر ربوده زندگی ز ما<br />
نشسته ایم که مرگ<br />
رسد و ما خبر کنیم<br />
که ای زندگان ِ مرده در پی خبر<br />
یکی بمرد<br />
تو در تب خبر بسوز و من<br />
دوباره در پی خبر<br />
به مرگ تو  کنم نظر</p>
]]></content:encoded>
</item>

</channel>
</rss>
