<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><!-- generator="wordpress.com" -->
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	>

<channel>
	<title>سواپ &amp;laquo; WordPress.com Tag Feed</title>
	<link>http://wordpress.com/tag/سواپ/</link>
	<description>Feed of posts on WordPress.com tagged "سواپ"</description>
	<pubDate>Wed, 20 Aug 2008 20:03:42 +0000</pubDate>

	<generator>http://wordpress.com/tags/</generator>
	<language>en</language>

<item>
<title><![CDATA[امروز، دیروز، فردا]]></title>
<link>http://golmaryam.wordpress.com/?p=237</link>
<pubDate>Mon, 04 Aug 2008 08:23:06 +0000</pubDate>
<dc:creator>golmaryam</dc:creator>
<guid>http://golmaryam.wordpress.com/?p=237</guid>
<description><![CDATA[حاصل سواپ دیروز عصر یک جفت گوشواره ی جیرینگ جیرینگی یک ]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;">حاصل سواپ دیروز عصر یک جفت گوشواره ی جیرینگ جیرینگی یک یورویی(سلام مریم جان)، یک ظرف کریستال کادویی (سلام دختر جان) یک سی دی فیلم در مورد یک دختر هلندی زمان جنگ جهانی (سلام تلخ مثل عسل) ، کتاب حق السکوت چندلر (سلام علی بی) و چند کتاب دیگه که اسماشون یادم نیست، بود. (کتاب وجدان زنو رو کسی برداشت یا من جا گذاشتم؟)</p>
<p style="text-align:justify;">امروز آلبالوها و آلو جنگلی هایی رو که دیشب ریختم تو قابلمه و با آب جوشوندم، صاف کردم تا لواشک درست کنم. دیروز چند تا گردوی تازه پوست کندم و خوردم. الان دست هام شبیه دست  کولی های فال گردو فروش سر چهارراه هاست.  رفتم انتشارات روزنه کار. چه کتاب فروشی خوب و دوست داشتنی ایه. (خیابون تخت طاووس- خیابون جم(فجر) کوچه حجت- پلاک 3) کتاب راهنمای بازیگران بهزاد رحیمیان رو خریدم به رسم هدیه برای پسری که قبل از کنکور فیلم دیدن رو دوست داشت. حالا اگه این یک سال اخیر که من ندیدمش از نظر روحی متحول نشده باشه و هنوز به فیلم علاقه داشته باشه، خوبه. چند تا کتاب داشت با عنوان نمایشنامه های رادیوئی.  به نظر کار خوبی می اومد. اینی که من گرفتم یک نمایشنامه از ویلیام فاکنر و یکی از اوهنری داره. البته در اصل داستان کوتاهی بوده که به صورت نمایشنامه اجرا شده. </p>
<p style="text-align:justify;">فیلم زن "گریه او" یادتونه؟ فکری ام یک سریال ازش بسازم.</p>
<p style="text-align:center;"> توضیح واضحات : تصادفا این پایینیه من نیستم که گیر کردم بین مناسبات و آدم ها و کارهایی که هیچ ربطی بهم ندارن؟ آقای اولد فشن؟<img class="aligncenter" src="http://bp3.blogger.com/_PvxMomNkoUg/SGhU2qiPRZI/AAAAAAAACwU/q8qEPLvGvBA/s1600/Monster.jpg" border="0" alt="[Monster.jpg]" width="572" height="481" /></p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[دنباله رویاهای نیمه تابستان]]></title>
<link>http://golmaryam.wordpress.com/?p=233</link>
<pubDate>Sun, 03 Aug 2008 05:57:41 +0000</pubDate>
<dc:creator>golmaryam</dc:creator>
<guid>http://golmaryam.wordpress.com/?p=233</guid>
<description><![CDATA[یادمه یک کتابی خوندم خیلی وقت پیش ها ، در مورد یک دختری ]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;">یادمه یک کتابی خوندم خیلی وقت پیش ها ، در مورد یک دختری  که تعطیلات تابستون با پدر و مادرش رفتن یک شهر دیگه و خونه یک خانواده دیگه موندن و کلید خونشونو دادن به اونا و اون یکی خانواده هم رفت شهر و خونه این دختره ساکن شدن. بعد ماجرای اتفاقاتی بود که تو این مدت براش می افتاد و چیزهایی که تو خونه اونها کشف می کرد و اینها. انگار انجام یک همچین کاری خیلی معمول بود براشون. حالا داشتم فکر می کردم بد نیست ما که انقدر دوست و رفیق در اقصی نقاط جهان داریم، بیایم خونه هامونو برای تعطیلات تابستون با هم سواپ کنیم. (ببین دامنه سواپ چقدر گسترده است؟) چون هرجور که فکرشو کنی اومدن به تهران و یکی دو ماه ویلون و سیلون خونه فک و فامیل شدن، خیلی خسته کننده است. آدم هرچقدر هم که دلتنگ آدم ها باشه باز هم دلش تنهایی و خلوت خودشو میخواد. ما هم اینجوری می تونیم بریم جاهای ندیده رو ببینیم. البته اگه بهمون ویزا بدن. برای شروع هم من خونه خانوم گلابی رو انتخاب می کنم! سوییچ ماشینم آویزون می کنم به جاکلیدی. پارکینگمون هم طبقه منفی سه اه ولی ما منفی دو پارک می کنیم. با نگهبان های دم در هم خیلی صمیمی نشو فقط سرتو براشون تکون بده که خیال نکنن غریبه ای. برقمون هم ساعت 12 تا 2 ظهر و یک شب درمیون ساعت 10 تا 12 میره. یادت باشه موقع خواب پرده هارو بکشی والا سر صبح با یک آفتاب کورکننده از خواب بیدار میشی. خوشبختانه خونه ما هیچ چیز مراقبت - آب دادنی، دون دادنی نداره. جارو برقی تو اتاق تهی یه  بغل کتابخونه است. دم آخری یه جارو هم بکشی بد نیست. حالا از فردای روزی که من برگشتم هی زنگ نزنی که آی در قابلمم کجاست؟ چرا ته ماهیتابه رو خط انداختی هااا. من خیلی سلیقه پلیقه ندارم. میخوای اصلا نیام، هان؟</p>
<p style="text-align:justify;">پ.ن : لینک وبلاگم کار نمی کنه. اینم خونه خانوم گلابی : <a href="http://measer-pear.blogspot.com/2008/07/blog-post_17.html">http://measer-pear.blogspot.com/2008/07/blog-post_17.html</a></p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[غرب تهران مرکز فرهنگی این شهر شناخته شد.]]></title>
<link>http://golmaryam.wordpress.com/?p=227</link>
<pubDate>Tue, 29 Jul 2008 08:38:37 +0000</pubDate>
<dc:creator>golmaryam</dc:creator>
<guid>http://golmaryam.wordpress.com/?p=227</guid>
<description><![CDATA[براساس آخرین اطلاعات به دست آمده از گوگل، گوگل ریدر و غ]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;"><span style="color:#000000;">براساس آخرین اطلاعات به دست آمده از گوگل، گوگل ریدر و غیره ، اطلاعات زیر در خصوص پراکندگی فرهنگ، سنت و مدرنیسم در شهر تهران به سمع و نظرتان می رسد:</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="color:#000000;">1- شمال شهر : شمال شهر ما خیلی جای خوب و تمیز و خوش باصفا یی است. اگر می بینید که اهالی این قسمت از شهر در هیچ گونه سواپی شرکت نمی کنند به این خاطر است که الان در هالیدی هستند و دارند در سواحل زیبای جزایر قناری این رو- اون رو می شوند که یکنواخت برنزه شوند. آنوقت شما انتظار دارید که پاشن بیان کتاب ها و فیلم ها و نوارکاست های درپیت ما را بخرند؟ آنها به اصول کپی رایت متعهد بوده و اریجینال هرچیز را از فیری شاپ ها و مراکز خرید شهرهای بزرگ خریداری می کنند و آنچه را که نمی خواهند، همینطوری به کسی می بخشند.</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="color:#000000;">2- شمال شرقی و شرق : ساکنان این مناطق سنتی تر اند. آنها معمولا حجره ای چیزی در بازار دارند و سرشان به دخل و خرجشان است. عده ای از آنها به زودی به شمال شهر نقل مکان می کنند. عده ای هم به دلیل چک های برگشتی روانه زندان می شوند. این مردمان اصیل عقیده ای به اینجور قرطی بازی ها (چه فرهنگی و چه خاله زنکی) ندارند و اگر احیانا در جایی چیزی در خصوص سواپ خواندند، یک شانه را بالا داده و می گویند : برو فکر نان باش که خربزه آب است. آنها معمولا جاهای دور نمی روند و همان دور و بر خانه خودشان هستند کلاً.</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="color:#000000;">3- شمال غربی و غرب : براساس آمار و ارقام موجود، بیشتر وبلاگ نویسان و فرهنگیان و قشر مستضعف و متفکر و  کلا باحال ها در این مناطق سکنا دارند. نمیدانم به خاطر خاک این مناطق است یا به خاطر زلزله خیز بودنش که مردمانش اینقدر هیجان انگیز و جالب توجه اند. آنها در هرگونه امر خیر، شر، محیرالعقول و غیره پیش قدم هستند. بیشترین مهدکودک ها، بیمارستان ها، مدرسه ها و دانشگاه ها در همین دور وبرها هستند. حتی خانه ما و </span><a href="http://ronevesht.blogfa.com/"><strong><span style="color:#800000;">دختراینها</span></strong></a><span style="color:#000000;"> .</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="color:#000000;">4- مرکز شهر: البته همه کتاب فروشی ها و سینماها مال مردمان این منطقه است ولی در آمارگیری اخیری که بین سینماروندگان و کتاب خران به عمل آمده باز هم دیده شده که از غرب شهر به مرکز رفته و کتاب خریده و به سینما رفته اند. گاهی هم به کافی شاپ. البته ما یک<strong> </strong></span><a href="http://nataliee.wordpress.com/"><strong><span style="color:#800000;">آشنایی</span></strong></a><span style="color:#000000;"> هم در حوالی مرکز شهر داریم که اتفاقا بسیار اهل کتاب و فیلم و اینهاست ولی این روزها خیلی سرش شلوغ است و آدم  انتظاری از او ندارد.</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="color:#000000;">خوب از نوشته بالا به راحتی می توانید نتیجه گیری کنید که قطب فرهنگی-هنری شهر ما در کجا قرار دارد. حال با شماست که اگر به نوشته فوق اعتراضی دارید با آمدن به سواپ فرهنگی خانوم <a href="http://ronevesht.blogfa.com/"><strong>دختر</strong></a> مشت محکمی بر دهان امپریالیزم و نویسنده این وبلاگ بزنید.</span></p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[توضیح ضروری]]></title>
<link>http://golmaryam.wordpress.com/?p=194</link>
<pubDate>Fri, 11 Jul 2008 07:04:09 +0000</pubDate>
<dc:creator>golmaryam</dc:creator>
<guid>http://golmaryam.wordpress.com/?p=194</guid>
<description><![CDATA[دوستان عزیز،  swap همون معاوضه پایاپایه. البته ما دقیقا ]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;"><span style="color:#000000;">دوستان عزیز،  swap همون معاوضه پایاپایه. البته ما دقیقا معاوضه نمی کنیم. بیشتر حالت خرید و فروش داره. ولی با قیمت خیلی مناسب. الزاما هم دست دوم نیستند. هرکدوم از ما به اندازه یک مغازه لباس فروشی و کتاب فروشی و لوکس فروشی، تو خونه هامون جنس های نو داریم که یا خریدیم و دوست نداشتیم یا کوچیک و بزرگ شدن و یا مشمول زمان شدن و خودمون هم نفهمیدیم که چرا خریدیمشون. گویا در ممالک خارجه چیزی به اسم swap party دارند که توش لوازمشون رو با هم رد و بدل می کنن. من این رو از کلاس زبانمون یاد گرفتم و فکر کردم یک بازی برنده-برنده است. همه توش سهیم هستن و به همین خاطر خیلی جالبه. هر دفعه خونه یکی برگزار می کنیم . گاهی هم خونه دوستای دوستامون. برای اینکه صاحبخونه به دردسر نیافته هر کسی یه خوراکی کوچولو با خودش میاره. گاهی اوقات مربا و ترشی های خانگی هم برای فروش هست. همه می تونند با خودشون همراه بیان. خودتون هم می تونید با دوستان و آشنایانتون اینو برگزار کنید.</span></p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[چگونه به ماهیت زنان پی ببریم؟]]></title>
<link>http://golmaryam.wordpress.com/?p=191</link>
<pubDate>Wed, 09 Jul 2008 07:51:54 +0000</pubDate>
<dc:creator>golmaryam</dc:creator>
<guid>http://golmaryam.wordpress.com/?p=191</guid>
<description><![CDATA[ زن ها دو دسته اند. زنهایی که در سواپ شرکت می کنند و زن ه]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;"> زن ها دو دسته اند. زنهایی که در سواپ شرکت می کنند و زن هایی که در سواپ شرکت نمی کنند. زن هایی که در سواپ شرکت می کنند آمادگی پذیرش تغییرات ناگهانی رو دارند و از اون استقبال می کنند. به وسایل اضافی منزل دل نمی بندند  و در پی ایجاد تغییر و تحول در خانه و زندگی شان -به هر شکلی- هستند. آنها در خانه شان مربا و کیک درست می کنند-گاهی به گداری- ممکن است مربایشان سر برود و رنگش کمی کدر شود، ولی آنها ناامید نمی شوند. اینگونه از زنها توانایی خاصی در انداختن بچه سر شوهر عزیزشان در عصرهای کسالت جمعه دارند. همچنین از زیر مهمانی های خمیازه بار غیبت زده خانوادگی درمی روند و به منزل دوستانی که اولین بار است می بینند، می روند و در سواپ شرکت می کنند. آنها که مهارت بیشتری کسب نموده اند، می توانند در طرفت العینی وسایلی را که تا همین دیروز از آن استفاده می کردند بلااستفاده تشخیص داده و روانه کیسه سواپ نمایند.زنان مذکور کلا باحال ترند و چنان با یکدیدگر خو می گیرند که همدیگر را با الفاظی نظیر آباجی، آبجی، خواهر و غیره مورد لطف قرار می دهند. این جوامع کوچک نیاز به جای خاصی ندارد و گاهی دیده شده که بدون برنامه ریزی قبلی و با یک جرقه، اس ام اس و تلفن در یک بعد از ظهر گرم تابستانی شکل گرفته.</p>
<p style="text-align:justify;">زنانی که در سواپ شرکت نمی کند معمولا خجالتی ترند. از محیط های جدید و رویارویی با آدمهای جدید کمی می ترسند. هرگونه جمعی بدون شوهر، نامزد، دوست پسر و کلا موجودات مذکر به نظرشان کسالت بار می آید-بر منکرش لعنت- به نظرشان کلا این جور کارها وقت تلف کردن است. که چی مثلا؟ حوصله ندارند و دلشان می خواهد عصر جمعه را در کنار خانواده بگذرانند. ولی آنها زنان سواپ باز را نمی شناسند و از قدرت حیرت انگیزشان در ایجاد محیط های فرح بخش  بی اطلاع اند . شایان ذکر است که آن دسته از عزیزانی که به دلیل آمدن ناگهانی مهمان نمی توانند بیایند جزو دسته اول هستند.علی ایحال (از این کلمه  متنفرم . دارم تنفرزدایی می کنم که با خوندنش تو نامه های اداری کهیر نزم) بقیه جمله یادم رفت.</p>
<p style="text-align:justify;">همین جمعه سواپ داریم. انواع ساعت دیواری و مچی ، سی دی، کتاب، پارچه، ادوات و ابزار فیتنس(عکسشو بیارید) و همه چیز پذیرفته می شود.</p>
<p style="text-align:justify;"><strong>پ.ن بسیار مهم :</strong> امروز سی دی های سریال لاست رو از آقا فیلمیه می گیرم. هیجان زده ام. منو دریابید..</p>
<p style="text-align:center;"><img class="aligncenter" src="http://www.globalvoicesonline.org/wp-content/uploads/2008/04/lost_padre.jpg" alt="" /> </p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[سواپه، سواپ! همه دعوتید.]]></title>
<link>http://golmaryam.wordpress.com/?p=137</link>
<pubDate>Tue, 06 May 2008 12:23:29 +0000</pubDate>
<dc:creator>golmaryam</dc:creator>
<guid>http://golmaryam.wordpress.com/?p=137</guid>
<description><![CDATA[خوب میخواستم یک یاداشت بلند بالا بنویسم حسش نیست. اگه ب]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;"><span style="color:#000000;">خوب میخواستم یک یاداشت بلند بالا بنویسم حسش نیست. اگه براتون جالبه بدونید چیه برام پیغام بذارید توضیح بدم. همینقدری بگم که این جمعه از ساعت 4 تا 7 بعد از ظهر خونه ما دعوتید. حالا خود دانید.</span></p>
<p style="text-align:justify;"> </p>
<p style="text-align:justify;"><span style="color:#000000;"><strong>پی نوشت : جریان اینه که ما چند نفر هر دو سه ماه یک بار دور هم جمع میشیم و هرچی به ذهنمون می رسه و دیگه به کارمون نمیاد می بریم و به هم می فروشیم یا با چیزی معاوضه می کنیم. اگزمپل : دفعه پیش یک وارمر چینی که قوریش شکسته بود، با 5 تا نوار کاست "شناخت موسیقی کلاسیک" طاق زدم. هردو بسیار خرسند بودیم. بعضی چیزهارو همینطوری به هم می بخشیم. بعضی از لباسهارو آخر سواپ جمع می کنیم و میدیم به خیریه. این بار من چند قلم وسیله منزل هم دارم که میخوام بفروشم. از قرار یک میز ناهارخوری 8 نفره، یک دست مبل 7 نفره، 2 تخته فرش ماشینی و یخچال و فریزر پارس. به همین دلیل تا روز دوشنبه پذیرای دوستان هستم. ضمنا دوستان هم می توند وسایلشونو بیارن خونه ما و تا روز دوشنبه شانس خودشونو امتحان کنن. ولی خوب دعوت کردن از آدم ها که بیان و این مجموعه رو ببینن هم داستانیه. هرکس می تونه به دوستان و آشنایان خودش خبر بده. طبعاً منظورم از همه، دوستانیه که باهاشون مراودات ایمیلی و وبلاگی و غیره دارم. </strong></span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="color:#000000;"><strong>به امید دیدار</strong></span></p>
]]></content:encoded>
</item>

</channel>
</rss>
