<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><!-- generator="wordpress.com" -->
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	>

<channel>
	<title>داستانک &amp;laquo; WordPress.com Tag Feed</title>
	<link>http://wordpress.com/tag/داستانک/</link>
	<description>Feed of posts on WordPress.com tagged "داستانک"</description>
	<pubDate>Wed, 20 Aug 2008 19:56:39 +0000</pubDate>

	<generator>http://wordpress.com/tags/</generator>
	<language>en</language>

<item>
<title><![CDATA[تمام آیدیهای کمانگیر]]></title>
<link>http://fozolbashi.wordpress.com/?p=118</link>
<pubDate>Tue, 12 Aug 2008 10:52:42 +0000</pubDate>
<dc:creator>فضولباشی</dc:creator>
<guid>http://fozolbashi.wordpress.com/?p=118</guid>
<description><![CDATA[باطن و ظاهرم تویی
من نه منم نه من منم
غایب و حاضرم تویی
م]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<h3 style="text-align:center;">باطن و ظاهرم تویی<br />
من نه منم نه من منم</h3>
<h3 style="text-align:center;">غایب و حاضرم تویی<br />
من نه منم نه من منم</h3>
<h3 style="text-align:justify;">همه داستان از اینجا شروع شد که کابوس شبانه بالاترین در اقدامی انتحاری دست به روشنگری زد و راز پنهان دو ساله بالاترین را فاش کرد و آن مطلب این بود :</h3>
<h3 class="comment-body" style="text-align:justify;"><em>"شاتوت جان. یک نگاهی به هماهنگی رایهای داده شده کافی است ان هم آیدیهایی که در مدت کوتاهی ساخته شده اند. البته من معمولا حوصله ندارم دنبال تخلفات بروم. اخیرا متوجه حقیقت تلخ و تکان دهنده ای شده ام که بزودی افشا می کنم. به نظر می رسد همه لینک های بالاترین کار یک نفر است و آن فرد هم کمانگیر است. از اینکه دوسال است در این سیستم بازی خورده ام متاسفم"</em></h3>
<h3 class="comment-body" style="text-align:justify;">در وهله اول شاید این نوشته یک شوخی ساده به نظر برسد اما اگر به دور از تعصبات قومی و مذهبی به آن نگاه کنید خواهید دید در همین چند کلمه اسرار بسیار مهمی فاش شده است که میتواند پایه‌های بالاترین را به لرزه اندازد.</h3>
<h3 class="comment-body" style="text-align:justify;">و البته مردی از خطه پاک آذربایجان ایران بار دیگر ثابت کرد که این اتهام زیاد هم به دور از منطق نیست و سهند چنین گفت :</h3>
<h3 class="comment-body" style="text-align:justify;"><em>"من همون یوزیم فقط کچل نیستم یوزی همون بیداده فقط بیداد کچل نیست پس بیداد همون کمانگیره چون کمانگیر کچل نیست کمانگیر همون هیل بیلی هست چون دوتاشونم مو دارن , سید ارش همون هیل بیلی ه چون 2تاشونم متقلبن , شایگانم همون حوزه است داره واسه ما فیلم بازی میکنه حوزه همون یوزی ه .<br />
یولیو و کسپر و ابلیس و پیکولو و اصلاحات و فضول باشی و ناظر و پوریا و میسکا و پرهام و جسارت و ... اوناه همشون منم من خودمم کمانگیرم پس ...<br />
نتیجه اخلاقی : من همون کمانگیرم</em></h3>
<h3 class="comment-body" style="text-align:justify;"><em>نتیجه اخلاقی دوم : کمانگیر همون شاتوته<br />
150 تا اسم کاربری داره لینکاشو رای بالا میکنه :دی<br />
اثبات : من خود شاتوتم , شاتوتم همون ابطحیه<br />
پس ابطحی همو ن کمانگیره"</em></h3>
<h3 class="comment-body" style="text-align:justify;">تا اینجای داستان اثبات منطقی و عقلانی نشان میداد که بسیاری از آیدیهای حاضر در بالاترین همان کمانگیر هستش اما شاید ذکر این نکته که سازندگان بالاترین هم کانادا هستند کمی در حل این معضل کمک کند!</h3>
<h3 class="comment-body" style="text-align:justify;">حدس من این هستش که مهدی همان کمانگیر هستش! که اصلا سازنده بالاترینه! و البته اگر توجه کرده باشید مدتهاست از عزیز خبری نیست! یعنی اصلا فراموش شده پس اون هم آیدی قبلی مهدی بوده! و البته ما عکسی از رضا تا حالا ندیدم پس رضا همان مهدی هستش که خود کمانگیره!</h3>
<h3 class="comment-body" style="text-align:justify;">و اینجا بود که شاتوت زبان باز کرد و گفت آنچه را نباید کسی میدانست :</h3>
<h3 class="comment-body" style="text-align:justify;"><em>"جناب Nightmare<br />
و مكرو مكرالله خير الماكرين !<br />
جنابعالي اومدي دزد بگيري خودت شاه دزد از اب در اومدي ... براستي كه وعده خداوند تحقق پيدا كرد ...با تحقيقاتي كه انجام دادم اي دي هاي ديگر نايتمر رو شد ... باشد كه عبرت بگيريم و پند بياموزيم :)<br />
اينم از اي دي هاي نايتمر عزيز :)<br />
abldali<br />
hooloo<br />
Albert<br />
farzad_b67<br />
LVN<br />
america<br />
entezare<br />
arashtn53<br />
fozolbashi ۱<br />
abbas4<br />
olad<br />
maximus<br />
‌Rhye"</em></h3>
<h3 class="comment-body" style="text-align:justify;">و البته من امروز به طور کاملا اتفاقی متوجه شدم که هیلی بیلی از قدرت بالاتری نسبت به دیگر کاربران در بالاترین برخوردار هستش! پس حتما همان "علی دچار" بالادار هستش! که البته با توجه به اینکه آدم وقتی همچین سایتی را میسازه به هیچکس نمیتواند اعتماد کند حتما علی همان رضا هستش که قبلا عزیز بوده و همه آنها آیدی مهدی هستند که خود کمانگیره!</h3>
<h3 class="comment-body" style="text-align:justify;">و البته تا حالا به وجه تشابه کمانگیر و هودر فکر نکرده بودم! هر دو جویایی نام! هر دو جوان! پس بینام_بینام که همه از قبل میدانستیم هودر هستش و اون هم کمانگیره! ولی بدتر از همه این هستش که خود هودر همان داورخان هستش! که اونم ...</h3>
<h3 class="comment-body" style="text-align:justify;">البته طبق یه آمارگیری محلی!! شنیده شده امتیاز این امیررضا هم که الکی نرفته بالای 100،000 یه رابطه ای بین این و رضا و مهدی هست! البته شنیده‌ها میگه که امیرضا و رودرانر و حسن (hasstavv) یکی هستند!! پس نتیجه میگیریم که این 3 تا مهدی هستند و مهدی هم که کمانگیر و پس این 3 تا کمانگیرند! بهتر هستش فراموش نکنیم که وحید آن لاین با ساخت بالاتریم پیش از دیگران خودش را لو داده بود که مهدی هستش! چون یک بالاترین درست کردش دید کارش گرفت فکر کرد هرچی بالا بسازه میگیره! غافل ازاینکه چون "حرف حساب" میزد فهمدیدند که او هم همان کمانگیر هستش!</h3>
<h3 class="comment-body" style="text-align:justify;">خلاصه داستان رد هر کس را زدیم به یک نفر رسیدیم! من فقط در تعجب هستم این کمانگیر چرا با آیدی نایتمرش دست به این افشاءگری زد و این راز دو ساله فاش کرد.</h3>
<h3 class="comment-body" style="text-align:justify;">و البته در آخر نزدیکترین فرد به کمانگیر همان آزاده بوده که تا حالا مدعی بود آیدی همسرش هست! ولیکن با توجه به مطالب نوشته شده در وبلاگش و کنجکاویهایش در مورد همجنسگرای باید پذیرفت که او اصلا همسر ندارد و این آیدی آزاده نیز همان کمانگیر است!</h3>
<h3 class="comment-body" style="text-align:justify;">نتیجه اینکه بغیر از من باقی کاربران بالاترین همان کمانگیر هستند!</h3>
<h3 class="comment-body" style="text-align:justify;">آقا ما چاکریم!</h3>
<h3 class="comment-body" style="text-align:justify;"> </h3>
<h3 class="comment-body" style="text-align:justify;"> </h3>
<h3 class="comment-body" style="text-align:justify;"> </h3>
<h3 class="comment-body" style="text-align:justify;">پی‌نوشت اول : یکی از بچه‌ها (هیلی بیلی) میگفت از دیروز توهم زدم که کمانگیر هستم و تو کانادا هستم واسه همین یه لحظه دیروز به خانوم گفتم چرا روسری سرت کردی تو خیابون!! تازه دیشب هم تو این گرما از سرمای کانادا 4 تا پتو کشیده بودم روم. هی تا میومدم خانوم رو صدا کنم هی میگفتم آزاده!!! دیگه خانومم داشت شک میکرد!!</h3>
<h3 class="comment-body" style="text-align:justify;">پی‌نوشت دوم: این شوخی براساس نظرات دوستان زیر یک لینک حذف شده بالاترینی نگارش شده که کاربر تازه واردی فکر میکرد تمام این افرادی که به او منفی دادند یک نفر هستند!</h3>
<h3 class="comment-body" style="text-align:justify;">پی‌نوشت سوم: بنده خدایی که عضو فعال بالاترین نباشه از این نوشته هیچ چیزی دستگیرش نمیشه پس بهتر هستش وقتش را با خواندن این خزعبلات تلف نکنه!</h3>
<p class="comment-body" style="text-align:justify;"> </p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[تبریکات روز پدر]]></title>
<link>http://unliner.wordpress.com/?p=265</link>
<pubDate>Wed, 16 Jul 2008 09:49:58 +0000</pubDate>
<dc:creator>نقطه دات نقطه</dc:creator>
<guid>http://unliner.wordpress.com/?p=265</guid>
<description><![CDATA[- SMS داری
&#8211; دستم بنده بَچَس،مگه نمی بینی چه بلایی سر م]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:right;font-family:tahoma;">- SMS داری<br />
-- دستم بنده بَچَس،مگه نمی بینی چه بلایی سر مای بِی بی آورده !؟<br />
- [ زن رو به شوهر همراه با نگاهی خشمناک ] پسرته! روزت رو تبریک گفته بهت  .</p>
<p style="text-align:right;font-family:tahoma;">پ.ن: در همین لحظه آقای داستان متوجه دو زنه بودن خودش میشه<br />
پ.ن: حالا SMS نه،خب پیامک !</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[برادر کشی . . .]]></title>
<link>http://unliner.wordpress.com/?p=228</link>
<pubDate>Fri, 11 Jul 2008 13:13:30 +0000</pubDate>
<dc:creator>نقطه دات نقطه</dc:creator>
<guid>http://unliner.wordpress.com/?p=228</guid>
<description><![CDATA[اسلحشو برداشت و رفت پشت دیوار قایم شد،درسته که طرف مقاب]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:right;font-family:tahoma;">اسلحشو برداشت و رفت پشت دیوار قایم شد،درسته که طرف مقابلش برادرش بود ولی اینجا دیگه همه چیز تموم شده بود،با تمام<br />
وجود می خواست یه تیر توی مغز اون عوضی خالی کنه.داد زد:<br />
- هی عوضی! اون کله کثیفت رو بیار بیرون تا یه تیر حرومش کنم<br />
-- تو حتی نمیتونی دو قدمی خودت رو درست ببینی<br />
- زیاد مطمئن نباش!<br />
صدای گلوله بلند شد،<br />
و . . .</p>
<p style="text-align:right;font-family:tahoma;">شما دو تا نره خر خسته نمی شید اینقد پای اون لامصب بهم چرت و پرت میگین!؟پاشین بیاین سفره رو بندازین . . .</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[عشق در شب اعدام!]]></title>
<link>http://seaboy80.wordpress.com/?p=135</link>
<pubDate>Thu, 03 Jul 2008 16:27:45 +0000</pubDate>
<dc:creator>ناخدا</dc:creator>
<guid>http://seaboy80.wordpress.com/?p=135</guid>
<description><![CDATA[از بلاگ &#8221; دل نامه &#8220;
 :
آخرین باری که دیدمش پانزدهم آ]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p>از بلاگ " <a href="http://zardosht.wordpress.com">دل نامه </a>"</p>
<p> :</p>
<p>آخرین باری که دیدمش پانزدهم آگوست بود. درست شب قبل از اعدامش!</p>
<p>اصولا شب قبل از اعدام نمی ذارن که کسی به فرد اعدامی نزدیک بشه.</p>
<p>اون شبها من با شادی زیاد به تخت خودم می رفتم و روز بیست و هشتم آگوست رو انتظار می کشیدم و همش صحنه ای که قرار بود آزاد بشم رو برای خودم تو ذهنم مرور می کردم.</p>
<p>نیمه شب بود که یه عده با صدای خیلی زیاد درب سلول ما رو باز کردند و ادوارد زندانبان که بین بچه ها به “ادوارد حرومزاده” معروف بود، با لگدهای آرومی که به کتف من می زد من رو بیدار کرد. من روی پایین ترین تخت از تختهای سه طبقه زندان می خوابیدم چون به خاطر مشکل کلیه ام باید چندین بار به توالات می رفتم.</p>
<p>ادوارد از من خواست که باهاش بیرون برم و بدون اینکه به من چیزی بگه من رو به سمت اتاق زندانی های اعدامی می برد!</p>
<p>ترس تمام وجودم رو فراگرفته بود اما ازش هیچی نپرسیدم چون می دونستم که مراسم اعدام اینطوری نیست!</p>
<p>به سلول انفرادی فرانسیس که رسیدم دیدم که با طناب خیلی محکم به یه صندلی بستنش!</p>
<p>ادوارد بهم گفت که فرانسیس می خواسته خودش رو بکشه! می خواسته خودش رو از سقف حلق آویز کنه!</p>
<p>من از شدت تعجب داشتم شاخ در می آوردم. چون همه می دونستند که فردا صبح زود قرار بود فرانسیس رو تیرباران کنند!</p>
<p>اون چرا می خواست درست شب قبل از تیربارانش خوش رو بکشه؟</p>
<p>از ادوارد پرسیدم که چرا سراغ من اومدند و اون با حالتی توهین آمیز به من گفت که فرانسیس خواسته من رو ببینه!</p>
<p>من زیاد با فرانسیس دوست نبودم و اصلا” متوجه نمی شدم که چرا او می خواد من رو ببینه!</p>
<p>اداورد حرومزاده با لگد در سلول رو بست و از پست پنجره کوچک در بهم گفت که ده دقیقه دیگه من رو از اونجا می برند!</p>
<p>من: چی شده؟</p>
<p>فرانسیس: می خوام یه چیزی بهت بگم!</p>
<p>من: بگو</p>
<p>فرانسیس: تو باید بعد از بیرون رفتن از اینجا یه کاری برای من بکنی!</p>
<p>من: چه کاری؟</p>
<p>فرانسیس: من یه مادر کور دارم که در حال کر شدن هم هست و الان سالهاست تو خیابون هاستیگ پارک زندگی می کنه. شماره 24 طبقه 3.</p>
<p>من: خوب!</p>
<p>فرانسیس: اون اگه بفمه من اعدام شدم میمیره. تمام این پانزده سال رو به امید برگشتن من سر کرده. بعد از پدرم و  دو تا برادرم که تو جنگ مردند، اون فقط منتظر منه. الان هم مدتهاست که داره با یه پرستار از آسایشگاه برادوید زندگی می کنه.</p>
<p>من: خوب من چیکار کنم؟</p>
<p>فرانسیس: می دونم شاید برات سخت باشه! اما ازت می خوام که وقتی آزاد شدی، به اونجا بری و بهش بگی که من هستی! خودت هم می تونی همونجا زندگی کنی. می دونم هم که خونه ای در بیرون از زندان نداری که تو زندگی کنی. همه این ها رو تو یه یادداشت نوشته بودم و داده بود اسمیت که وقتی خواستی بری بیرون بهت بده اما ترسیدم که به هردلیلی نوشته به دستت نرسه!</p>
<p>من از شدت تعجبب نمی تونستم حرف بزنم.از طرفی در برابر عشق این پسر به مادرش تسلیم بودم و از طرفی هم برام سخت بود که حرفهاش رو قبول کنم!</p>
<p>من: تو چرا امشب می خواستی خودت رو دار بزنی؟</p>
<p>فرانسیس: چون اگه تیربارانم کنند طبق قوانین مجرمین سیاسی، پول گلوله های تیرباران رو از خانواده ام طلب می کنند و اونوقت مادرم می فهمه که من مردم!</p>
<p>من: نگران نباش!</p>
<p>صدای ناهنجار ادوارد حرومزاده رشته افکارم رو پاره کرد که فریاد می زد و من رو صدا می کرد.</p>
<p>چشم در چشم فرانسیس دوخته بودم و سعی می کردم که با آخرین نگاهم آرومش کنم!</p>
<p>پایان</p>
<p>منبع : <a href="http://zardosht.wordpress.com/2008/07/02/%d8%b9%d8%b4%d9%82-%d8%af%d8%b1-%d8%b4%d8%a8-%d8%a7%d8%b9%d8%af%d8%a7%d9%85/#comment-31">دل نامه</a></p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[یک شاخه گل رز ]]></title>
<link>http://unliner.wordpress.com/?p=151</link>
<pubDate>Tue, 01 Jul 2008 07:49:08 +0000</pubDate>
<dc:creator>نقطه دات نقطه</dc:creator>
<guid>http://unliner.wordpress.com/?p=151</guid>
<description><![CDATA[ساعت ها بود که روی زمین نشسته بود و زل زده بود به نقشهای ]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:right;font-family:tahoma;">ساعت ها بود که روی زمین نشسته بود و زل زده بود به نقشهای قالی و رنگهای قرمزی که روش خودنمایی میکردن<br />
انگار که با نگاهش میخواست نقشهای تازه ای به قالی گره بزنه<br />
اما خودش میدونست که داره به چی فکر میکنه<br />
به کسی فکر می کرد که لحظه لحظه هاش رو باهاش گذرونده بود<br />
دوستش داشت و همیشه کنار خودش نگهش میداشت<br />
هر وقت که میخواست میرفت و باهاش صحبت میکرد<br />
به بابک فکر میکرد که تازگیا برعکس گذشته خیلی آروم و ساکت به حرفاش گوش میکرد<br />
انگار تازه متولد شده بود و همونی شده بود که میخواست<br />
دیگه باهاش مثه یه بدن که فقط برای لذت باشه برخورد نمی کرد<br />
دلش برای بابک خیلی تنگ شده بود،از دیروز تا حالا به دیدنش نرفته بود<br />
بلند شد و یه شاخه گل رز رو از توی گلدون درآورد و خودش رو مرتب کرد و از پله ها رفت پایین<br />
در یخچال که روی زمین بود رو باز کرد<br />
یه ظرف در بسته رو درآورد،درش رو باز کرد:<br />
سلام عزیزم،امروز حالت چطوره؟<br />
ببین برات گل رز آوردم<br />
همون که همیشه ازش بدت میومد!!!<br />
.<br />
.<br />
.<br />
.<br />
کسی ندید که اون داره با سر بریده بابک صحبت میکنه  .</p>
<p><span style="color:#c0c0c0;">نوشته شده در 18 شهریور 1386</span></p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[اگر من خدا بودم !]]></title>
<link>http://fozolbashi.wordpress.com/?p=87</link>
<pubDate>Mon, 30 Jun 2008 09:46:16 +0000</pubDate>
<dc:creator>فضولباشی</dc:creator>
<guid>http://fozolbashi.wordpress.com/?p=87</guid>
<description><![CDATA[

گر بر فلکم دست بُدی چون یزدان           برداشتمی من ا]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<h3 style="text-align:justify;">
<div>
<p class="MsoNormal" style="text-align:center;" dir="rtl"><span style="font-size:12pt;line-height:115%;" lang="FA">گر بر فلکم دست بُدی چون یزدان <span>          بر</span>داشتمی من این فلک را<span> </span>ز میان</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:center;" dir="rtl"><span style="font-size:12pt;line-height:115%;" lang="FA">از نو فلکــــی دگر چنان ساختمـی<span>           </span>کازاده بکــــــــام دل رسیـــــدی آسان</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:center;" dir="rtl"><span style="font-size:12pt;line-height:115%;" lang="FA">(خیام)</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:center;margin:0 0 10pt;" dir="rtl">
<p class="MsoNormal" style="text-align:center;margin:0 0 10pt;" dir="rtl"> </p>
</div>
</h3>
<h3 style="text-align:justify;">دوست ارجمندم جناب <a href="http://shatot.wordpress.com/2008/06/29/khoda/">شاهتوت </a>لطف کرده و من رو به بازی وبلاگی "اگر خدا بودید" دعوت کرده ! که حسب الامر ایشان یک هفته زندگی خداوارانه خود را به شرح زیر تقدیم میکنم...</h3>
<h3 style="text-align:justify;">بنده اگر خدا بودم به جای آفرینش این همه مخلوق پردردسر و ایجاد گرفتاری برای خودم! از زندگیم لذت بیشتری میبردم!</h3>
<h3 style="text-align:justify;">احتمالا از هفت روز هفته: </h3>
<h3 style="text-align:justify;">شنبه برای <a href="http://www.francealacarte.com/images/ski_NENDAZ_FREERIDE.jpg" target="_blank">اسکی</a> به کوههای آلپ میرفتم</h3>
<h3 style="text-align:justify;">یکشنبه برای آفتاب گرفتن و <a href="http://hawaiirama.com/files/2006/10/Waikiki.Canoes.tiarescott.flickr.jpg" target="_blank">موج سواری</a> سر از هاوایی در می‌آوردم</h3>
<h3 style="text-align:justify;">دوشنبه اول صبح شروع میکردم به خلق مقادیر زیادی ژتون! تا شب برم <a href="http://www.bonjourquebec.com/fileadmin/Image/decouvrez/activites/attraits/casinos/casino_g.jpg" target="_blank">کازینو لاس وگاس</a> آنقدر بازی کنم که خسته بشم!</h3>
<h3 style="text-align:justify;">سه شنبه به دنبال کمی هیجان سر طناب را به آسمان هفتم می‌بستم و <a href="http://sacramentoskydiving.com/adventures/Panama_City-bungee-jumping-in-Florida/images/bungee-jumping-5.jpg" target="_blank">بانجی جامپینگ</a> میکردم تا خود زمین</h3>
<h3 style="text-align:justify;">چهارشنبه دیگه بعد از چند روز فعالیت به دنبال کمی سرگرمی یک کاسه آب یخ میریختم رو سر <a href="http://www1.istockphoto.com/file_thumbview_approve/4062687/2/istockphoto_4062687_devil_fire.jpg" target="_blank">شیطان</a> که آتش تنش خاموش بشه! بعدش یواشکی میرفتم  <a href="http://www.fairyandangelwings.com/images/adult_angel_wings.jpg" target="_blank">بالهای</a> جبرییل را که در خواب بعد از ناهار در حال خر و پُف بودش می‌چیدم!  آخرش هم کاسه آب را میگذاشتم کنار جبرئیل و قیچی رو هم تو جیب شیطان! و بعدش می‌نشستم بر اریکه خدایی و از ته دل به دعوا و گیس و گیس کشی این دو فرشته میخندیدم!</h3>
<h3 style="text-align:justify;">پنجشنبه ناهار میرفتم "فشم" و یک <a href="http://upload.wikimedia.org/wikipedia/commons/d/da/Chelo_kabab_koobideh.jpg" target="_blank">چلو کباب</a> درست حسابی با گوجه اضافه و کره و زرده تخم مرغ به دندان میکشیدم و بعدش هم روی تخت ولو میشدم و یک <a href="http://i62.photobucket.com/albums/h118/waterboij23/Hookah/HafaKM/KM1008.jpg" target="_blank">قلیان</a> سفارشی که ذغالش خوب گل انداخته به کام میگرفتم و یک چرتی در خنکای کنار رودخانه میزدم.</h3>
<h3 style="text-align:justify;">جمعه می‌نشستم به کارهای که در طول هفته انجام دادم فکر میکردم و از غم تنهایی <a href="http://growabrain.typepad.com/photos/uncategorized/stoli_vodka.jpg" target="_blank">دمی به خُم</a> میزدم و تا خرخره میخوردم تا بد مست بیوفتم گوشه بارگاه الهی! و در جواب چاپلوسان درگاه الهی که به اسم دست بوسی از باب نصیحت می‌آمدند یک آروغ تحویل میدادم که صدایش چنان بلندترین آسمان غرنبه باشد و هفت طبقه عرش را بلرزاند!</h3>
<h3 style="text-align:justify;">به این میگن خــــدایی!!!</h3>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[احضار روح]]></title>
<link>http://fozolbashi.wordpress.com/?p=86</link>
<pubDate>Wed, 25 Jun 2008 06:15:36 +0000</pubDate>
<dc:creator>فضولباشی</dc:creator>
<guid>http://fozolbashi.wordpress.com/?p=86</guid>
<description><![CDATA[اگر جنگ می‌خواستید
اگر درد می‌خواستید
اگر بدبختی می]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<h3 style="text-align:right;">اگر جنگ می‌خواستید</h3>
<h3 style="text-align:right;">اگر درد می‌خواستید</h3>
<h3 style="text-align:right;">اگر بدبختی می‌خواستید</h3>
<h3 style="text-align:right;">اگر گرانی و تورم می‌خواستید</h3>
<h3 style="text-align:right;">اگر فقر می‌خواستید</h3>
<h3 style="text-align:right;">اگر کتک و توهین می‌خواستید</h3>
<h3 style="text-align:right;">اگر کسی مثل احمدی‌نژاد را می‌خواستید</h3>
<h3 style="text-align:right;">.</h3>
<h3 style="text-align:right;">.</h3>
<h3 style="text-align:right;">.</h3>
<h3 style="text-align:right;">.</h3>
<h3 style="text-align:right;">.</h3>
<h3 style="text-align:right;">خوب چرا به خودم نگفتید؟</h3>
<h3 style="text-align:right;">روح محمدرضاشاه پهلوی</h3>
<p style="text-align:right;"> </p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[اکسیر زندگانی ]]></title>
<link>http://binazir.wordpress.com/?p=83</link>
<pubDate>Thu, 19 Jun 2008 02:27:35 +0000</pubDate>
<dc:creator>امیر حسین</dc:creator>
<guid>http://binazir.wordpress.com/?p=83</guid>
<description><![CDATA[دلم گرفته بود . حوصله ی هیچ کاری را نداشتم . دوست نداشتم ]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p class="MsoNormal" style="margin-right:1.3pt;text-indent:19.3pt;line-height:150%;" dir="rtl"><span style="font-size:9pt;line-height:150%;font-family:Tahoma;">دلم گرفته بود . حوصله ی هیچ کاری را نداشتم . دوست نداشتم زمان بگذرد و عمرم را از دست بدهم .<span> </span>داشتم دفتر خاطراتم را مرور می کردم . می دیدم روز ها مثل برق باد می گذرند . صفحه اول برای سال 83 و صفحه ی آخر برای سال 87 بود ؛ بین این دو سال 5 صفحه جای می گرفت . 4 سال زندگی در 5 صفحه خلاصه شده بوده بود . اما بین مطالعه ام چشمم به کلمه ای افتاد . دست خط آشنایی نبود . من <strong>خوشحالی</strong> را این گونه نمی نوشتم . به سرعت بلند شدم. قلم و کاغذ همان نزدیکی بود . آن را برداشتم و شروع کردم به نوشتن . با دقت بسیار قلم را بر کاغذ نهادم . نوشتم . . . اما . . . ا . . . ما . . . نمی توانستم . . . نمی توانستم . هرچه سعی کردم نتوانستم بنویسم . سال ها بود . . . سال ها بود دیگر از این کلمه استفاده نمی کردم . لحظه ای به خودم آمدم . چرا چنین واژه ی پر معنی و حیات بخشی از زندگی من پاک شده بود .؟؟</span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin-right:1.3pt;text-indent:19.3pt;line-height:150%;" dir="rtl"><span style="font-size:9pt;line-height:150%;font-family:Tahoma;">یک روز بعد کاغذی برداشتم و با خط درشت ساعت ها تمرین کردم . نهایتا توانستم . . . توانستم بنویسم "خوشحالی" .همان هنگام احساسی از اعماق وجودم شروع به جوشیدن کرد . جایی پست ترین لحظه های زندگی در آنجا قرار می گرفت و حالا شادی و خوشحالی زندگی . چه کم عقل بودم من ، که چنین جایی را لایق چنین کلمه ای می دانستم. کاغذ را برداشتم و به دیوار اتاقم مستقیم روبرویم نصب کردم درست جایی که با پستر های سیاه و سفید پوشانده بودم تا برای همیشه یادم بماند که برداشتن این واژه از ذهن و دل چیزی جز سیاهی و پوچی را جایگزین نمی کند.</span></p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[آفتاب پرست]]></title>
<link>http://binazir.wordpress.com/?p=82</link>
<pubDate>Thu, 19 Jun 2008 01:13:11 +0000</pubDate>
<dc:creator>امیر حسین</dc:creator>
<guid>http://binazir.wordpress.com/?p=82</guid>
<description><![CDATA[گاهی فکر می کنم چقدر شبیه بک آفتاب پرست زندگی می کنم . حر]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p class="MsoNormal" style="margin-right:1.3pt;text-indent:19.3pt;line-height:150%;" dir="rtl"><span style="font-size:9pt;line-height:150%;font-family:Tahoma;">گاهی فکر می کنم چقدر شبیه بک آفتاب پرست زندگی می کنم . حرکاتم ، رفتارم ، حرفهایم و فکرم ... چقدر شبیه به آفتاب پرست شده . پس با افتخار می گویم من بک آفتاب پرست هستم؛ یک انسان آفتاب پرست نما . </span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin-right:1.3pt;text-indent:19.3pt;line-height:150%;" dir="rtl"><span style="font-size:9pt;line-height:150%;font-family:Tahoma;">وقتی این خصلتم را کشف کردم که بدجور رنگ عوض می کردم . رنگم به سرعت تغییر می کرد نه در برابر محیط و اطرافم بلکه در برابر انسان ها . انسان ها با من ارتباط بر قرار می کردند . من هم رنگ آنها می شدم و آنها از رفتار و حرفهایم بدشان می آمد و از من دوری می کردند. غافل از اینکه من وقتی با یک نفر اخت می گرفتم برای راحتی و نزدیکی بیشتر رنگ عوض می کردم تا دیگران احساس غریبی نکنند. آن اوایل همه چیز خوب پیش می رفت . دیگران خرابش کردند .<span> </span>قبلا هر انسانی یه رنگی داشت . الان مردم رنگارنگ شدن !</span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin-right:1.3pt;text-indent:19.3pt;line-height:150%;" dir="rtl"><span style="font-size:9pt;line-height:150%;font-family:Tahoma;">بعد از یک مدت از دیگران دوری کردم . دیگران هم از من دوری کردند. دیگر نه از رنگ عوض کردن آزار می دیدم و نه از سرزنش دیگران . دیگر نه من به کسی کار داشتم و نه کسی به من کار داشت . چون در ارتباط با دیگران<span> </span>رنج می دیدم . از این پس یاد گرفتم تا رنگم بر اثر ارتباط با محیط تغییر کند نه ارتباط با دیگران .</span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin-right:1.3pt;text-indent:19.3pt;line-height:150%;" dir="rtl"><span style="font-size:9pt;line-height:150%;font-family:Tahoma;">حالا رنگ عوض کردن برای من لذت بخش ترین کار است . حالا تمام زندگی من رنگ عوض کردن است . دوست دارم بتوانم و تحمل داشته باشم تا رنگ روح و بدنم در بهترین شرایط عوض شود.<span> </span></span></p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[صرفه‌جویی]]></title>
<link>http://fozolbashi.wordpress.com/?p=72</link>
<pubDate>Tue, 17 Jun 2008 12:30:39 +0000</pubDate>
<dc:creator>فضولباشی</dc:creator>
<guid>http://fozolbashi.wordpress.com/?p=72</guid>
<description><![CDATA[در جهت صرفه‌جویی در مصرف برق پیشنهاد میکنم، مسئولین مح]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<h3 style="text-align:justify;">در جهت صرفه‌جویی در مصرف برق پیشنهاد میکنم، مسئولین محترم کمتر مزخرف بگویند تا نشریات و وسایل ارتباط جمعی برای انتشار مزخرفات آنها و پیامدهایش این سرمایه ملی را هدر ندهند!!</h3>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[پیرزن ]]></title>
<link>http://hrmf.wordpress.com/?p=28</link>
<pubDate>Sat, 14 Jun 2008 10:08:16 +0000</pubDate>
<dc:creator>حمید رضا</dc:creator>
<guid>http://hrmf.wordpress.com/?p=28</guid>
<description><![CDATA[از آن روزهایی بود که اعصاب هیچ کس رو نداشتم! حسابی عصبان]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;">از آن روزهایی بود که اعصاب هیچ کس رو نداشتم! حسابی عصبانی بودم و با اوقات تلخ از دفتر کارم زدن بیرون.<br />
با اخم های تو هم سوار اولین تاکسی شدم که از حالت دست من فهمید که مستقیم می روم. راننده برای اینکه از مستقیم رفتن من مطمئن شود، پرسید:"مستقیم می ری داداش؟" با سر تایید کردم. حتی حوصله یک آره خشک و خالی هم نداشتم.<br />
چند متر جلوتر پیرزنی همان ادایی را درآورد که من برای تاکسی گرفتن درآورده بودم. راننده ترمز کرد و دوباره پرسید:"مادر مستقیم می ری؟" پیرزن هم چون چادرش را با دندان گرفته بود، با سر تایید کرد و بعد از اینکه با تلاش زیاد سوار ماشین شد ناگهان با حسی مادرانه گفت: "سلام پسرم! حالت خوبه؟ دستت درد نکنه! ایشالا با همین ماشین بری کربلا..."<br />
از آینه روی آفتابگیر سمت شاگرد، به خودم نگاه کردم. نه اخم داشتم و نه عصبانیت. نگاهش کردم.<br />
لبخند زدم، گفتم: "سلام مادر"</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[افسردگی]]></title>
<link>http://fozolbashi.wordpress.com/?p=71</link>
<pubDate>Thu, 12 Jun 2008 16:46:21 +0000</pubDate>
<dc:creator>فضولباشی</dc:creator>
<guid>http://fozolbashi.wordpress.com/?p=71</guid>
<description><![CDATA[خستگی در رگهایم ریشه کرده! غربت در وجودم خانه ساخته!
گرس]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<h3 style="text-align:justify;">خستگی در رگهایم ریشه کرده! غربت در وجودم خانه ساخته!</h3>
<h3 style="text-align:justify;">گرسنه هستم! اما میل به خوردن ندارم!</h3>
<h3 style="text-align:justify;">بیدارم! میل به از رختخواب بلند شدن ندارم!</h3>
<h3 style="text-align:justify;"> نه می‌توانم عاشق بشم! نه می‌شود بدون عشق زندگي کرد!</h3>
<h3 style="text-align:justify;"> نه دلم ميخواد تنها باشم! نه تحمل حضور کسي را دارم!</h3>
<h3 style="text-align:justify;">گاهی که صدای عربده مجری تلویزیون آزارم میدهد! حس خاموش کردنش را هم ندارم!</h3>
<h3 style="text-align:justify;">آری گرچه من یک افسـرده هستم!</h3>
<h3 style="text-align:justify;">گرچه فشار اقتصادی و اجتماعی هر روز جسم و روانم را بیشتر در خود می‌فشارد اما هنوز فریاد میزنم "زنده باد وطن"</h3>
<h3 style="text-align:justify;">با تمام این احوال همواره اطرافیانم مرا با لبخند می‌بینند! همیشه شوخی میکنم! همیشه شانه‌هایم را تکیه‌گاه دردهای دوستان میکنم!</h3>
<h3 style="text-align:justify;"> من "ایرانی" هستم!</h3>
<p style="text-align:justify;"> </p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[سیزده داستان با عنوان، درباره‌ی شب]]></title>
<link>http://gerash.wordpress.com/?p=90</link>
<pubDate>Tue, 03 Jun 2008 16:49:43 +0000</pubDate>
<dc:creator>mohammad khajehpoor</dc:creator>
<guid>http://gerash.wordpress.com/?p=90</guid>
<description><![CDATA[1
شب بی‌قصه تاریکتر از همیشه/ عنوان: مرگ پیرزنی که مادرب]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p><span style="color:#993366;">1</span><br />
شب بی‌قصه تاریکتر از همیشه/ عنوان: مرگ پیرزنی که مادربزرگم بود<br />
2<br />
زن به پوست شب دست کشید/ عنوان: فروغ<br />
3<br />
یکی مرا نشان بدهد/ عنوان: ماه نیمروز<br />
4<br />
پنجره را پنجره را پنجره را بگشایم، یک فحش خوشکل به دختر همسایه‌ام/ عنوان: صبح خوب<br />
5<br />
بازی شب و روز تمام شد/ عنوان: قیامت<br />
6<br />
شب شعر می‌گویی/ عنوان: درمان<br />
7<br />
نیا /عنوان:نامه‌ای به صبح<br />
8<br />
ماه شورت شب بود /عنوان: لخت<br />
9<br />
چه می‌شد صبح نمی‌شد و همین‌طور شب می‌ماند/ عنوان: دیالوگی از رنگ سیاه<br />
10<br />
چه شب قشنگی!/ عنوان: ترس از تاریکی<br />
11<br />
وای که شب کشته شد/ عنوان: شفق یا فلق<br />
12<br />
این هم شکل تازه‌ای برای دیوانگی/ عنوان: نویسنده<br />
13<br />
ساعت هفت صبح/ عنوان: بی خوابی مرد بازنشسته</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[داستانک اروتیک]]></title>
<link>http://mrbahrami.wordpress.com/?p=40</link>
<pubDate>Wed, 28 May 2008 11:43:05 +0000</pubDate>
<dc:creator>Mohammadreza</dc:creator>
<guid>http://mrbahrami.wordpress.com/?p=40</guid>
<description><![CDATA[وارد آسانسور شدم. بویی خاص آن فضای کوچک را پر کرده بود. ی]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<div style="text-align:justify;" dir="rtl"><span style="font-family:tahoma;">وارد آسانسور شدم. بویی خاص آن فضای کوچک را پر کرده بود. یقین کردم پیش از من، در آنجا خبرهایی بوده. آن بوی عجیب را با هیچ چیز دیگری نمی‌توان اشتباه گرفت، به جرات می‌گویم با هیچ عطر و رایحه‌ی دیگری. به یکباره دلم خواست. از آخرین مرتبه‌ای که آن لذت ناب را مزه مزه کرده بودم، مدتها بود که می‌گذشت. هوس‌باز نیستم ولی به یکباره آتش هوس در درونم شعله کشید. دلم به هم پیچید، بغض در گلوم نشست و چشمانم نمناک شد. تمام وجودم یکپارچه تمنایش را می‌کرد. بوی تمبر هندی دیوانه‌ام کرده بود.</span></div>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[فرشته ی یک کودک]]></title>
<link>http://parsezan.wordpress.com/2008/05/20/%d9%81%d8%b1%d8%b4%d8%aa%d9%87-%db%8c-%db%8c%da%a9-%da%a9%d9%88%d8%af%da%a9/</link>
<pubDate>Tue, 20 May 2008 19:33:34 +0000</pubDate>
<dc:creator>دهقانی</dc:creator>
<guid>http://parsezan.wordpress.com/2008/05/20/%d9%81%d8%b1%d8%b4%d8%aa%d9%87-%db%8c-%db%8c%da%a9-%da%a9%d9%88%d8%af%da%a9/</guid>
<description><![CDATA[محبت در مادر هم چون معنا در کلمه است.
کودکی که آماده تول]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<h4><span style="color:#ff0000;">محبت در مادر هم چون معنا در کلمه است.</span></h4>
<h4>کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید((می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم به آنجا بروم؟))</h4>
<h4>خداوند پاسخ داد از میان بسیاری از فرشتگان من یکی را برای تو در نظر گرفته ام او در انتظار توست و از تو نگهداری خواهد کرد.اما کودک هنوز مطمئن  نبود که می خواهد برود یا نه.اینجا در بهشت من کاری جز خندیدن وآواز خواندن ندارم و این ها برای شادی من کافی هستند.</h4>
<h4>خداوند لبخند زد :((فرشته ی تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد.تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.کودک ادامه داد:((من چه طور می توانم بفهمممردم چه می گویند وقتی زبان آنها را نمی دانم؟)).</h4>
<h4>خداوند او را نوازش کرد و گفت:فرشته ی تو زیباترین و شیرین ترین وازه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کردو با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی. کودک با ناراحتی گفت:وقتی می خواهم با شما صحبت کنم چه کنم؟</h4>
<h4>خدا برای این سئوال هم پاسخی داشت:فرشته ات دست هایت را کنار هم می گذاردو به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنی.</h4>
<h4>کودک با نگرانی ادامه داد:اما من همیشه به این دلیل که دیگر شما را نمی توانم ببینم ناراحت خواهم بود.خداوند لبخند زد و گفت:فرشته ات همیشه درباره ی من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت به سوی مرا خواهد آموخت گر چه من همواره در کنار تو خواهم بود.</h4>
<h4>در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می شد.کودک می دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند او به آرامی یک سئوال دیگر از خدا پرسید:خدایا اگرباید همین حالا بروملطفا نام فرشته ام را به من بگویید.</h4>
<h4>خداوند شانه ی او را نوازش کردو پاسخ داد:نام فرشته ات اهمیتی نداردبه راحتی می توانی او را مادر صدا کنی.</h4>
<h4><span style="color:#ff0000;">مسعود صادقی</span></h4>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[اوج جهل]]></title>
<link>http://fozolbashi.wordpress.com/?p=64</link>
<pubDate>Thu, 15 May 2008 08:34:11 +0000</pubDate>
<dc:creator>فضولباشی</dc:creator>
<guid>http://fozolbashi.wordpress.com/?p=64</guid>
<description><![CDATA[واعظی بالای منبر موعظه میکرد، از او مسئله ای پرسیدند در]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<h3 style="text-align:justify;">واعظی بالای منبر موعظه میکرد، از او مسئله ای پرسیدند در جواب عاجز ماند یکی از مستمعین گفت: پس از آن منبر بیا پائین چون منبر جای جاهل نیست که تو از آن بالا رفته‌ای؟</h3>
<h3 style="text-align:justify;"> واعظ گفت من به قدر علم خود بالا رفته‌ام اگر به قدر جهلم بالا میرفتم اکنون به آسمان رسیده بودم...</h3>
<p style="text-align:justify;"> </p>
<h3 style="text-align:justify;">منبع : کشکول خنده</h3>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[حق الوکاله]]></title>
<link>http://fozolbashi.wordpress.com/?p=63</link>
<pubDate>Thu, 15 May 2008 07:38:58 +0000</pubDate>
<dc:creator>فضولباشی</dc:creator>
<guid>http://fozolbashi.wordpress.com/?p=63</guid>
<description><![CDATA[مردی متهم بود که اسبی دزدیده است، ولی پس از یک محاکمه طو]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<h3 style="text-align:justify;">مردی متهم بود که اسبی دزدیده است، ولی پس از یک محاکمه طولانی، هیئت قضات رای به برائت او دادند و متهم را آزاد کردند.</h3>
<h3 style="text-align:justify;">مرد مزبور چند روز پس از این محاکمه پیش قاضی آمد و گفت من از شما می‌خواهم که حق مرا از وکیل مدافعم بگیرید.</h3>
<h3 style="text-align:justify;">قاضی با تعجب گفت شما که در این محاکمه تبرئه شدید مگر وکیلتان چه کار کرده که از او شاکی هستید؟</h3>
<h3 style="text-align:justify;">مرد گفت آقای قاضی من آدم فقیری هستم پولی نداشتم که بعنوان حق الوکاله به او بدهم او هم اسبی را که دزدیده بودم به جای حق الوکاله برداشت!</h3>
<p style="text-align:justify;"> </p>
<h3 style="text-align:justify;">منبع : کشکول خنده -ص 134</h3>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[ نه خانی اومد‌ه، نه خانی رفته]]></title>
<link>http://fozolbashi.wordpress.com/?p=62</link>
<pubDate>Wed, 14 May 2008 21:29:38 +0000</pubDate>
<dc:creator>فضولباشی</dc:creator>
<guid>http://fozolbashi.wordpress.com/?p=62</guid>
<description><![CDATA[با اشاره دوستی به مثل &#8220;نه خانی اومده، نه خانی رفته]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<h3 style="text-align:justify;">با اشاره دوستی به مثل "نه خانی اومده، نه خانی رفته" کنجکاو شدم ! و جستجوی اینترنتی مرا به این <a href="http://www.jour4peace.com/main1.asp?a_id=569" target="_blank">لینک </a>رساند که مطالب جالبی در مورد ضرب المثلها و حکایت آنها نوشته بود! از بین آنها سه مورد را که به نظرم جالب آمد گلچین کردم :</h3>
<p style="text-align:justify;"><span style="color:#ffffff;">.</span></p>
<h3 style="text-align:justify;"><em></em></h3>
<h3 style="text-align:justify;"><em>* نه خانی اومد‌ه، نه خانی رفته</em></h3>
<h3 class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;">ساد‌ه‌لوحی د‌ر کوره‌راهی می‌رفت و خربزه‌ای با خود‌ د‌اشت. خربزه را پاره کرد‌ و خورد‌ و با خود‌ گفت: «بعد‌ از من رهگذران به اینجا می‌رسند‌ و به این پوست و تخم خربزه نگاه می‌کنند‌ و می‌گویند‌: خانی پیاد‌ه از این راه گذشته و خربزه خورد‌ه و پوست خربزه و تخمه آن را د‌ر جاد‌ه ریخته و رفته.» پس از لحظه‌ای نتوانست د‌ل از پوست خربزه بکند‌. ناچار پوست خربزه را هم خورد‌ و با خود‌ گفت: «پس از من رهگذران می‌آیند‌ و می‌گویند‌: خانی سوار بر اسب بود‌ه و د‌ر اینجا خربزه خورد‌ه و پوستش را هم به اسب خود‌ د‌اد‌ه و رفته است.» پس از تاملی د‌ید‌ نمی‌تواند‌ از تخم خربزه هم صرف‌نظر کند‌. با شتاب تخمه‌ها را هم خورد‌ و گفت: «اصلاً نه خانی اومد‌ه، نه خانی رفته!»</span></h3>
<h3 class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;"><span style="font-size:10pt;color:#ffffff;font-family:Tahoma;"><span>.</span></span></h3>
<h3 class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;"><span style="font-size:10pt;color:#ffffff;font-family:Tahoma;"><span>.</span></span></h3>
<h3 class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;"><span><em>* خرم تویی، گاوم تویی، گوسفند‌م تویی!</em></span></span></h3>
<h3 class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;"><span style="font-size:10pt;color:#ffffff;font-family:Tahoma;"><span><em>.</em></span></span></h3>
<h3 class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;"><span><em></em></span></span></h3>
<h3 class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;">«ضل‌السلطان» پسر ناصرالد‌ین شاه، حسینقلی خان بختیاری را د‌ر اصفهان مهمان کرد‌. روزی حاکم و مهمان و جمعی از بزرگان، د‌ر تالار حکومت نشسته بود‌ند‌. ناگهان مرد‌ی سر و پا برهنه وارد‌ شد‌ و سلام کرد‌. خان با خشم به او گفت: «برای چه به شهر آمد‌ی؟» گفت: «آمد‌ه‌ام تو را زیارت کنم.» خان گفت: «احمق، خر و گاو و گوسفند‌ خود‌ت را رها کرد‌ی و آمد‌ی مرا ببینی؟» مرد‌ گفت: «خر و گاو و گوسفند‌ فد‌ای سر تو. خرم تویی، گاوم تویی، گوسفند‌م تویی!»</span></h3>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;"><span style="color:#ffffff;"> .</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;"><span style="color:#ffffff;"> 0</span></p>
<h3 class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;"><span style="font-size:10pt;color:#ffffff;font-family:Tahoma;"><span> .</span></span></h3>
<h3 class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;"><span><em> * خر سواری رو حساب نمی‌کنه!</em></span></span></h3>
<h3 class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;"><span style="font-size:10pt;color:#ffffff;font-family:Tahoma;"><span><em>.</em></span></span></h3>
<h3 class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;"><span><em></em></span></span></h3>
<h3 class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;">مرد‌ی 10 خر د‌اشت. روزی سوار یکی از خرها شد‌ و خرها را شمرد‌ و گفت: «چرا 9 تاست؟» پیاد‌ه شد‌ و شمرد‌، د‌ید‌ 10 تاست. باز سوار شد‌ و د‌ید‌ 9 تاست. این عمل را چند‌ بار تکرار کرد‌ و ناچار از خر پیاد‌ه شد‌ و گفت: «این سواری به گم شد‌ن یک خر نمی‌ارزد‌!»</span></h3>
<h3 class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;"><span style="font-size:10pt;color:#ffffff;font-family:Tahoma;"><span>.</span></span></h3>
<h3 class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;"><span style="font-size:10pt;color:#ffffff;font-family:Tahoma;"><span>.</span></span></h3>
<h3 class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;"><span style="font-size:10pt;color:#ffffff;font-family:Tahoma;"><span>.</span></span></h3>
<h3 class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;"><span><span style="color:#c0c0c0;">پی نوشت اول</span> : از آنجا که ما اگر مطلبی بنویسیم که در آن کسی را انگولک نکرده باشیم، دچار دپرشن عمیق می‌شویم! پیشنهاد میکنم به ظرافت طنز خود این مثالها را به احوالات ایران امروز و رئیس جمهورش محمود احمدی‌نژاد ربط دهید.</span></span></h3>
<h3 class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;"><span style="font-size:10pt;color:#ffffff;font-family:Tahoma;"><span>.</span></span></h3>
<h3 class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;"><span><span style="color:#c0c0c0;">پی نوشت دوم</span> : اگر ذهن شما خسته است و یا حال و حوصله فکر کردن ندارید بعنوان پیشنهاد معتقدم به جای خربزه در مورد انرژی هسته‌ای فکر کنید! در مثل دوم که دیگر خان و رعیت معلوم هستند! </span></span></h3>
<h3 class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;"><span>در مثل سوم هم حکایت اقتصادیست که از نظر دولت همه چیزش درست و به راه است! و از نظر ملت همه چیزش بیراه و خراب!</span></span></h3>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[قلب امیدوار]]></title>
<link>http://parsezan.wordpress.com/2008/05/09/%d9%82%d9%84%d8%a8-%d8%a7%d9%85%db%8c%d8%af%d9%88%d8%a7%d8%b1/</link>
<pubDate>Fri, 09 May 2008 14:11:47 +0000</pubDate>
<dc:creator>دهقانی</dc:creator>
<guid>http://parsezan.wordpress.com/2008/05/09/%d9%82%d9%84%d8%a8-%d8%a7%d9%85%db%8c%d8%af%d9%88%d8%a7%d8%b1/</guid>
<description><![CDATA[مادر جوانی که به سرطان مبتلا بود و اوضاع وخیمی داشت بعد ]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<h4>مادر جوانی که به سرطان مبتلا بود و اوضاع وخیمی داشت بعد از درمان های اولیه از بیمارستان مرخص شد و به خانه برگشت. وقتی وارد خانه شد روی صندلی آشپز خانه نشست پسرش بدون اینکه وارد آشپزخانه شود در درگاهی ایستاد و با کنجکاوی به مو های ریخته ی مادرش نگاه کرد. در حالی که مادر سعی می کرد حرف هایی به زبان بیاورد تا وضع موجود را برای پسرش تاوجیه کند پسر مادرش را در آغوش گرفت مادر در جواب نگاه های معنی دار و پرسش گر پسرش تنها توانست بگوید:من هنوز امید وارم خوب شوم.</h4>
<h4>پسر کوچک از جا بر خاست و با صداقت به مادر گفت:موهایت زشت شده و ریخته ولی قلبت همان قلب مهربان و امیدوار گذشته است. مادر در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود با خود زمزمه کرد:بعضی اوقات امیدواری بهترین و کوتاه ترین راه درمان است و تنها پاسخی است که می توان به نگاه امیدوار داد هر چند که پایان این امیدواری تلخ و بی نتیجه باشد.</h4>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[شهاب]]></title>
<link>http://parsezan.wordpress.com/?p=52</link>
<pubDate>Sun, 27 Apr 2008 15:02:37 +0000</pubDate>
<dc:creator>دهقانی</dc:creator>
<guid>http://parsezan.wordpress.com/?p=52</guid>
<description><![CDATA[اونا همشون ستاره بودند
ولی بعضی هاشون با بقیه تفاوت می ]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<h3>اونا همشون ستاره بودند</h3>
<h3>ولی بعضی هاشون با بقیه تفاوت می کردند</h3>
<h3>یکی از اونا هر روز لاغر تر می شد</h3>
<h3>لاغر تر و نورانی تر</h3>
<h3>یکی از اونا یه معشوق انتخاب کرده بود که خیلی از خودش معروف تر بود</h3>
<h3>اما</h3>
<h3>اما قبل از اینکه بتونه به معشوقش نزدیک تر بشه</h3>
<h3>قبل از اینکه بتونه عاشقش بشه از بین رفت</h3>
<h3>شاید اون شهاب نباید به خورشید نزدیک می شد</h3>
<h3>شاید راه رو اشتباه اومده بود</h3>
<h3>شاید........</h3>
<h2><span style="color:#ff0000;">محمد محمدی</span></h2>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[فراموشی]]></title>
<link>http://parsezan.wordpress.com/?p=51</link>
<pubDate>Sun, 27 Apr 2008 14:56:57 +0000</pubDate>
<dc:creator>دهقانی</dc:creator>
<guid>http://parsezan.wordpress.com/?p=51</guid>
<description><![CDATA[می دونستی من از تو خیلی مهم تر هستم هم خیلی زیبا تر
آدم ه]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<h3>می دونستی من از تو خیلی مهم تر هستم هم خیلی زیبا تر</h3>
<h3>آدم ها کسی رو که عاشقش هستند می گن مثل منه</h3>
<h3>تازه جدا از این ها نور من خیلی زیبا تره</h3>
<h3>خورشید فقط گوش می کرد بدون اینکه به روی ماه بیاره</h3>
<h3>که اون نورش اون وجودش و تمام بودو نبودش از خورشیده</h3>
<h2><span style="color:#ff0000;">محمد محمدی</span></h2>
<h3>مثل اینکه ماه خودشو فراموش کرده بود</h3>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[کوزه ی شکسته]]></title>
<link>http://parsezan.wordpress.com/?p=50</link>
<pubDate>Sun, 27 Apr 2008 14:50:57 +0000</pubDate>
<dc:creator>دهقانی</dc:creator>
<guid>http://parsezan.wordpress.com/?p=50</guid>
<description><![CDATA[سال ها قبل میرابی بود که همه روزه وظیفه ی پر کردن حوض در]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<h3>سال ها قبل میرابی بود که همه روزه وظیفه ی پر کردن حوض دربار را داشت.میراب را دو کوزه بود یکی سالم و دیگری را روزنه هایی بود. هر روز که برای پر کردن روزنه ها می رفت نصف آب کوزه سوراخ می ریخت. یک روز به هنگام استراحت صدایی از کوزه معیوب بر خاست :ای میراب!مرا چه سود به کار تو؟مرا کنار بگذار و کوزه ی دیگری اختیار کن. میراب به پشت سر کوزه اشاره کرد و گفت:تمامی گل ها و سبزه هایی که در اطراف راه در بار روییده اند از سر وجود توست آن وقت جواب آنها را چه دهم؟نا سالمی تو اگر چه مرا خسته می کند ولی در عوض چنین منظره ی زیبایی را به وجود می آورد.آیا کوزه سالم توانایی چنین کاری را دارد؟</h3>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[انتظار]]></title>
<link>http://1fazanavard.wordpress.com/?p=73</link>
<pubDate>Wed, 23 Apr 2008 11:15:50 +0000</pubDate>
<dc:creator>Fazanavard</dc:creator>
<guid>http://1fazanavard.wordpress.com/?p=73</guid>
<description><![CDATA[خداحافظی کرد و گفت: باید برم،‌ درس‌ها انتظارم رو می‌ک]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;">خداحافظی کرد و گفت: باید برم،‌ درس‌ها انتظارم رو می‌کشند.<br />
گفتم: فقط درس‌ها نیستند که انتظارت رو می‌کشند بانو...<br />
خندید و گفت: صبر داشته باش آقا...</p>
]]></content:encoded>
</item>

</channel>
</rss>
