<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><!-- generator="wordpress.com" -->
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	>

<channel>
	<title>بابا &amp;laquo; WordPress.com Tag Feed</title>
	<link>http://wordpress.com/tag/بابا/</link>
	<description>Feed of posts on WordPress.com tagged "بابا"</description>
	<pubDate>Wed, 20 Aug 2008 20:00:54 +0000</pubDate>

	<generator>http://wordpress.com/tags/</generator>
	<language>en</language>

<item>
<title><![CDATA[بابا روزت مبارک]]></title>
<link>http://aminhashemi.wordpress.com/?p=248</link>
<pubDate>Wed, 16 Jul 2008 19:00:35 +0000</pubDate>
<dc:creator>aminhashemi</dc:creator>
<guid>http://aminhashemi.wordpress.com/?p=248</guid>
<description><![CDATA[شاید دیر باشه اما اشکالی نداره مخصوصا توی این مورد هیچ ]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p>شاید دیر باشه اما اشکالی نداره مخصوصا توی این مورد هیچ اشکالی نداره این پست توی یک جمله خلاصه می شود! <strong>بابا دوستت دارم</strong></p>
[caption id="" align="aligncenter" width="300" caption="روز پدر مبارک"]<a href="http://aminhashemi.files.wordpress.com/2008/07/fathers-day-picture-4x61.jpg"><img class="size-medium wp-image-251" src="http://aminhashemi.wordpress.com/files/2008/07/fathers-day-picture-4x61.jpg?w=300" alt="روز پدر مبارک" width="300" height="200" /></a>[/caption]
<p><strong><span style="color:#0000ff;">-و البته میلاد مولود کعبه امام علی (ع) را به تمامی دوست داران آن حضرت تبریک عرض می کنم.</span></strong></p>
<p><!--more--></p>
[caption id="" align="aligncenter" width="300" caption="یا علی کنار اسمت تو همیشه ماندگاری"]<a href="http://aminhashemi.files.wordpress.com/2008/07/emam-ali.jpg"><img class="size-medium wp-image-249" src="http://aminhashemi.wordpress.com/files/2008/07/emam-ali.jpg?w=300" alt="یا علی کنار اسمت تو همیشه ماندگاری" width="300" height="242" /></a>[/caption]
<p><strong> خمیر خاک آدم را سرشتند چو بر می خواست آدم یا علی گفت</strong></p>
<p><strong>مگر خیبر ز جایش کنده می شد یقین آنجا علی هم یا علی گفت</strong></p>
<p><strong>علی با ضربتی کاری نمی شد گمانم ابن ملجم هم یا علی گفت</strong></p>
<p>البته توی این پست یک آهنگ توپ و معرکه هم قرار می دهم که فکر کنم بیشتر کاربرا را راضی کنه (خدا کنه که اینطور باشه و شما هم راضی باشید) این آهنگ زیبا از استاد علی رضا افتخاری میباشد و از البوم فوق العاده زیبای شکوه عشق انتخاب شده است با نام حیدر که پیشنهاد می کنم این آهنگ بسیار زیبا را دانلود کنید و لذت ببرید.</p>
[caption id="" align="aligncenter" width="300" caption="علی رضا افتخاری"]<a href="http://www.box.net/shared/83ckt5hgks" target="_blank"><img class="size-full wp-image-252" src="http://aminhashemi.wordpress.com/files/2008/07/alireza-eftekhari.jpg" alt="علی رضا افتخاری" width="300" height="313" /></a>[/caption]
<p>دانلود این آهنگ با کیفیت 128 : <strong><a href="http://www.box.net/shared/83ckt5hgks" target="_blank">از اینجا</a></strong></p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[امتحان الهی]]></title>
<link>http://behrokh.wordpress.com/?p=66</link>
<pubDate>Wed, 04 Jun 2008 10:48:56 +0000</pubDate>
<dc:creator>behrokh</dc:creator>
<guid>http://behrokh.wordpress.com/?p=66</guid>
<description><![CDATA[
نوشته دخترشون
میگه   : ..سخته &#8230;خیلی هم سخته 
خوشحال م]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<div style="direction:rtl;">
<p style="background-color:#ffffff;"><strong><span style="color:#ff00ff;">نوشته دخترشون</span></strong></p>
<p><span style="color:#339966;">میگه   : ..سخته ...خیلی هم سخته </span></p>
<p><span style="color:#339966;">خوشحال میشم  و  دستم  رو می اندازم  دور گردنش  و  می بوسمش و میگویم : آفرین بابایی خوب  حالا شدی مث یه دسته گل  محمدی </span></p>
<p><span style="color:#339966;">سگرمه هاشو تو  هم میکشه  و در حالی که  دستمو  از دور گردنش  باز می کنه  میگه : </span></p>
<p><span style="color:#339966;">نداشتیم آ  مگه من  چی گفتم ؟</span></p>
<p><span style="color:#339966;">میگم : خوب  امتحان دیگه  آخه  همش میگم  سخته  سخته  شما که باورتون نمیشه </span></p>
<p><span style="color:#339966;">میگه : بابایی این امتحان  با  اون امتحان تو   فرق می کنه </span></p>
<p><span style="color:#339966;">صدای  مامان از تو آشپزخونه  بلند میشه که :</span></p>
<p><span style="color:#339966;">چه فرقی می کنه  مرد ! امتحان امتحانه دیگه   ...بستگی به  شخصیت درونی افراد داره </span></p>
<p><span style="color:#339966;">نمی دونم  چند وقتیه  باباآقا به شدت  تودار شده  نمازش به موقع  و خلوت با خودش زیادتر   ..حالا قراره چه اتفاقی  بیفته  خدا می دونه  خودش که دایم در جواب از  یه عبارت تکراری  استفاده می کنه...   امتحان الهی </span></p>
</div>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[ماشین]]></title>
<link>http://dokhtardayi.wordpress.com/2008/03/23/year/</link>
<pubDate>Sun, 23 Mar 2008 16:58:28 +0000</pubDate>
<dc:creator>راوی دختردايی گمشده</dc:creator>
<guid>http://dokhtardayi.wordpress.com/2008/03/23/year/</guid>
<description><![CDATA[خیلی مالیدن‌ها زیاد شده&#8230;
]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p>خیلی مالیدن‌ها زیاد شده...</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[وبلاگ من ..؟!]]></title>
<link>http://behrokh.wordpress.com/2008/03/22/%d9%88%d8%a8%d9%84%d8%a7%da%af-%d9%85%d9%86-%d8%9f/</link>
<pubDate>Sat, 22 Mar 2008 02:53:28 +0000</pubDate>
<dc:creator>behrokh</dc:creator>
<guid>http://behrokh.wordpress.com/2008/03/22/%d9%88%d8%a8%d9%84%d8%a7%da%af-%d9%85%d9%86-%d8%9f/</guid>
<description><![CDATA[ !
درست وقتی که فصل امتحانات می خواد برسه بابا راضی شد که]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<div class="titlex"> <b>!</b></div>
<p>درست وقتی که فصل امتحانات می خواد برسه بابا راضی شد که منهم وبلاگ دار بشم..دیگه می نویسم وبلاگ که بابا کمتر به متن من دست بزنه الانه بابا هنوز نیامده ..با فصل امتحانات هم که کنار می آییم حالا بابا پر کار شده ..اینروزا کمتر میاد خونه .خوش به حال شما که بی واسطه وبلاگ دارین این بابا یه برنامه ی فارسی نویس گذاشته تا در نبودش ..مثل امروز ..من بنویسم و چی چی کنم بابا؟؟؟ خودت اینجا یه کلمه ی مناسب بزار بعد بابا اونو بخونه ..طبق معمول اصلاح!!!!!!!!! (میدونم بابا از این علامتهای بعد از کلمات بدش می آد ..بخصوص این یکی!!)<br />
کنه وبعد بقول خودش ..<b>میفرستم تو شبکه</b>واقعادراين چند روزه همه ی شما وبلاگدار ها..حالا که اين کلمه را ياد گرفتم ببين چقدر استفاده بکنم.. منو قابل دونستين واز وبلاگم!!! ديدن کرديد واين بابای مرا که منو از وبلاگ!! خوانی منع می کرد شرمنده ساختيد***<br />
<a href="http://moscownights.persianblog.ir/" class="links"><b>دوستم مسکو </b></a>سال تحويل مسکوئيها منو خيلی تحويل گرفته راستی حواسم باشه یه دوست دیگه هم با اسم  <a href="http://borzoo.persianblog.ir/" class="links"><b>روزهای مسکو </b></a>به من سرزده شما حواستون باشه اگه من هر جا گفتم دوستم مسکو  .منظورم<a href="http://moscownights.persianblog.ir/" class="links"><b> شبهای مسکو </b></a>است<br />
<a href="http://%20hastim.persianblog.ir/" class="links"><b>خاله هستی</b></a> هم با نوشتن یک خاطره قشنگ سنگ تمام گذاشته(نميدونم چرا ميگند سنگ تمام ..البته برای چی ميدونم ولی چرا..... نمیدونم!!!خدای من منهم دارم مثل بابا حرف ميزنم)<br />
و به قول مامان يه<a href="http://%20khaabgard.persianblog.ir/" class="links"><b> آقاسيد اولاد پيغمبر </b></a>هم پس از کمی بيشتر از خيلی ذوق زدگی منو قبول ..بابايی ببخشيد ..باور کرده است<br />
یکی هم به این <a href="http://dovey.persianblog.ir/" class="links"><b>فاطمه خانم </b></a>(...مثلا با هم هم اسمیم ها)ـیه چیزی بگه اینم منو هنوز باور ..به قول خودم قبول نداره<br />
<a href="http://setarehjoon.persianblog.ir/" class="links"><b>دخترک تنهای شب</b> </a> که اسمش <a href="http://setarehjoon.persianblog.ir/" class="links"><b>ستاره جون</b> ۱۴ </a>ساله ومثل من دانش آموز است که در آمریکا زندگی می کنه  وبلاگش آنقدر قشنگه که نگو  و نپرسواگر بخوام همينجوری بنويسم که انگشتام خسته ميشه به بابا گفتم بابايی من می تونم زياد بنويسم ولی برای تایپ زود خسته ميشم.. و بابام قول داده به همين زوديها يه ........اينجارو اگه بابا بود مينوشت بخره توضيحش رو هم به من داده اگه بشه من راحت ميشم پس خواهش ميکنم اگه از وبلاگ !! من ديدن می کنيد حتما حتما صفحه ی پيام را بخوانيد &#62;&#62;======================================================<br />
با سلام  به همگی<br />
..باور بفرماييد که يه چيزی حدود سه ساعت ...البته رفت و برگشت.. راه رو طی کردم تا بين فاطمه با شما ارتباط برقرار کنم حالا که اومدم می بينم .........باور کنيد هنوز منکه باباشم اين دختر رو اونجوری که بايد ..نمی شناسم...در ضمن دخترم چون ناراحت ميشه زياد به اين متنش دست نزدم فقط در سطر دهم نوشته بود ..کرديد*** ..اونو با ..ساختيد ***..عوضش کردم. قول خرید یک اسکنر را بهش دادم تا دست خطش رو در معرض دید شما بگذارم..دخترم ذخیره کردن و یا سییوو آره بکش<br />
در ضمن دختر بابايی به تيتر نگاه کن ..چيزی که عوض داره گله نداره ..بابا  ۱۰/۱۰/۸۱<br />
========================================================<br />
با سلام  به همگی عزیزان<br />
امروز هم با عجله اومدم تا پيام های شما رو واسه ی فاطمه کنار بزارم بابا شما فاطمه رو قانع کنيد که نمی تونم همه چيز اينترنت رو الان بهش بگم ۱۱/۱۰/۸۱<br />
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[خاله يا عمو..؟]]></title>
<link>http://behrokh.wordpress.com/2008/03/22/%d8%ae%d8%a7%d9%84%d9%87-%d9%8a%d8%a7-%d8%b9%d9%85%d9%88%d8%9f/</link>
<pubDate>Sat, 22 Mar 2008 02:41:29 +0000</pubDate>
<dc:creator>behrokh</dc:creator>
<guid>http://behrokh.wordpress.com/2008/03/22/%d8%ae%d8%a7%d9%84%d9%87-%d9%8a%d8%a7-%d8%b9%d9%85%d9%88%d8%9f/</guid>
<description><![CDATA[در را محکم زدم ..محکم.. محکم پشت سر هم&#8230;  در همان حال هم ]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p>در را محکم زدم ..محکم.. محکم پشت سر هم...  در همان حال هم داد ميزدم بابا در رو باز کن....<br />
بابا در رو باز کن..بابا در باز کرد نگذاشتم حرفش را بزنه تند تند و با عجله گفتم ..مامان... مامان<br />
حالش بهم خورده بابا تندی دوید و لباس پوشید و امد و گفت ..کو .. کجاست ..؟؟؟ همین که از در بیرون آمد سینه به سینه با مامان برخورد کرد ..مامان در حالی که میخندید وارد خانه شد و گفت یعنی اینقدر منو دوست داری؟؟؟<br />
بابا يه نگاهی به من کرد و گفت : باشه دختر بابا ...<br />
ومن ميدانستم يعنی چی..<br />
بابا که کم خونه مياد  و همش هم با کامپيوتر بازی ميکنه<br />
با خنده گفت ..سه نفر برات پيغام گذاشتن<br />
با خوشحالی گفتم ..کو کجاست.. بابا نشان داد من هم خواندم خاله نوشی و شبهای مسکو و خاله هستی .. ولی اسم اين دومی سخته ..ميگم وقتی که تو دبستان درس ميخوانده او را شبهای مسکو صدا می کردند؟؟؟؟<br />
البته هیچ کدام منو  تو روز نامه شان تبلیغ نکردن البته بابا یه چیزایی میگفت<br />
من که سر در نیاوردم  خب .به قول بابا کل کل کردن با بقیه چه ربطی به من داره<br />
خب خاله نوشی سلام مرا به جوجه هات برسون<br />
چی بگم خاله شبهای مسکو ویا عمو  شبهای مسکو شما هم اگر جوجه داريد سلام مرا برسانيد<br />
خاله هستی به جوجه های شما سلام می رسانم<br />
خب تمام شد حالا می توانم بروم  و لباس های مدرسه را در بياورم<br />
و بعد تمرين رياضی ام را انجام دهم</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[بابائي ميگه، خودكفائي كه ميگن يعني اين!!!]]></title>
<link>http://tablu.wordpress.com/?p=325</link>
<pubDate>Wed, 12 Mar 2008 03:12:06 +0000</pubDate>
<dc:creator>تابلو</dc:creator>
<guid>http://tablu.wordpress.com/?p=325</guid>
<description><![CDATA[
]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<div align="center"><img src="http://tablu.wordpress.com/files/2008/03/55212492001.jpg" alt="بابائي ميگه، خودكفائي كه ميگن يعني اين!!!" /></div>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[اتاق كار بابائي شب عيدي اين شكلي شده!!!]]></title>
<link>http://tablu.wordpress.com/?p=327</link>
<pubDate>Sat, 08 Mar 2008 05:24:33 +0000</pubDate>
<dc:creator>تابلو</dc:creator>
<guid>http://tablu.wordpress.com/?p=327</guid>
<description><![CDATA[
]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<div align="center"><img src="http://tablu.wordpress.com/files/2008/03/55118659001.jpg" alt="اتاق كار بابائي شب عيدي اين شكلي شده!!!" /></div>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[مامان اينا! آخ لپم!!!]]></title>
<link>http://tablu.wordpress.com/2008/03/01/%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7-%d9%84%d9%be%d9%85/</link>
<pubDate>Sat, 01 Mar 2008 20:39:49 +0000</pubDate>
<dc:creator>تابلو</dc:creator>
<guid>http://tablu.wordpress.com/2008/03/01/%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7-%d9%84%d9%be%d9%85/</guid>
<description><![CDATA[
]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<div align="center"><img src="http://tablu.wordpress.com/files/2008/03/mach.jpg" alt="ماما……! لپم…!" /></div>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[اولین شورش من بر علیه بابا (2)]]></title>
<link>http://gonbademina.wordpress.com/2007/11/25/%d8%a7%d9%88%d9%84%db%8c%d9%86-%d8%b4%d9%88%d8%b1%d8%b4-%d9%85%d9%86-%d8%a8%d8%b1-%d8%b9%d9%84%db%8c%d9%87-%d8%a8%d8%a7%d8%a8%d8%a7-2/</link>
<pubDate>Sun, 25 Nov 2007 08:13:18 +0000</pubDate>
<dc:creator>مینا حسنی</dc:creator>
<guid>http://gonbademina.wordpress.com/2007/11/25/%d8%a7%d9%88%d9%84%db%8c%d9%86-%d8%b4%d9%88%d8%b1%d8%b4-%d9%85%d9%86-%d8%a8%d8%b1-%d8%b9%d9%84%db%8c%d9%87-%d8%a8%d8%a7%d8%a8%d8%a7-2/</guid>
<description><![CDATA[&nbsp;
وقتی بچه بودم این خاصیت عزیز دردانه بودن، تاب تحمل ]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p align="justify" dir="rtl">&#160;</p>
<p align="justify" dir="rtl"><strong>وقتی بچه بودم این خاصیت عزیز دردانه بودن، تاب تحمل شکست را از من گرفته بود. خوب یادم هست روزی که نمره ی املای من 19 شده بود، سر شب خوابیدم تا مجبور نباشم به بابا توضیح بدهم که چرا دقت نکرده ام و ... از این حرفها.</strong></p>
<p align="justify" dir="rtl"><strong>من (درست یا اشتباه) در ازای هر پنج نمره ی بیست، یک کتاب دوست داشتنی با دنیایی از تصاویر و رنگهای جذاب هدیه می گرفتم. طوری که در نه سالگی کتابخانه ی جمع و جور جالبی داشتم. آن روزها کتابهایی که تصاویر به اصطلاح سه بُعدی داشتند، تازه به بازار آمده بود و بابا هروقت می خواست مرا حسابی شیفته ی خودش کند، یکی از آن کتابهای گران و دوست داشتنی را به من هدیه می داد. بگذریم از اینکه به خاطر حفظ و تمیز نگه داشتن همین کتابهای خوشگل و ارزشمند، میانه ی من همیشه با خواهرهای کوچکم شکرآب بود. کسی حق نداشت به قفسه ی کتابهای من نزدیک شود، مگر با اجازه و تحت نظر و کنترل شدید خود من... . </strong></p>
<p align="justify" dir="rtl"><strong>کم کم فهمیدم که دنیای همکلاسی های من با دنیای من خیلی متفاوت است و البته خیلی دلنشین تر و دلچسب تر. آنها توی مدرسه تنقلات بوفه را می خوردند و من مجبور بودم میوه، کیک یا شیر پاستوریزه ای که مامان برایم گذاشته بود با بی میلی تمام بخورم. مبارزه ام برای نبردن خوراکی به مدرسه به هیچ جا نرسید. اجازه نداشتم از مدرسه لواشک و آلبالو خشکه و ... از این چیزها بخرم. من هم در عوض خیلی از روزها خوراکیهایم را با لیلا که بغل دستم می نشست و همیشه خوردنی هایش را از بوفه می خرید، عوض می کردم. لیلا کم کم دوست صمیمی ام در مدرسه شد. </strong></p>
<p align="justify" dir="rtl"><strong>من بیرون از مدرسه دوستی جز بابا و خواهرهایم نداشتم. بابا می گفت بهترین دوست آدم خانواده اش است. او به همه مشکوک بود و معتقد بود که این دوستیهای بی اصل و ریشه می تواند برای من بد آموزی داشته باشد و... از این حرفها. لیلا اما روز به روز برایم جذاب تر می شد. اوج جذابیتش از آنجا شروع شد که پای مشقها و روی اولین صفحه های کتابش عکسهای قشنگی ظاهر شد که اسمشان «عکس برگردان» بود. پدر لیلا یک فروشگاه لوازم التحریر در نزدیکی مدرسه ی ما داشت، برای همین هم پاک کن های او، مدادهایش، جا مدادی اش،... خلاصه همه ی وسایلش از وسایل بی روح و بی رنگ من که به سلیقه ی مامان و بابا خریده می شد، قشنگ تر بود و ... کم کم بر خلاف میل مامان و بابا حسودی کردن به او را یاد گرفتم... .</strong></p>
<p align="justify" dir="rtl"><strong>از مامان خواستم که این دفعه به جای کتاب برایم عکس برگردان بخرند و با آب و تاب از دفتر و کتابهای قشنگ لیلا حرف زدم. مامان حرفی نداشت، بابا اما معتقد بود که کتاب و دفتر آدم مقدّس است و نباید با این چیزهای بی معنی به آنها بی حرمتی کرد. باور نمی کنید... حتی سالها بعد، در دوران دبیرستان هم بابای من همیشه مراقب بود که من به سبک بچه های آن دوره، برای دکتر مصدق در کتاب تاریخ مژه مصنوعی نکشم و به روی عکس ناصرالدین شاه رژ گونه نمالم. یک بار که قرار بود از من تاریخ بپرسد و در کمال ناباوری دید که من (از روی لجاجت) چه بر سر عکسهای کتابم آورده ام، کتاب را به من برگرداند و گفت تا این عکسها را مثل اولش نکردی دور و بر من آفتابی نمی شوی. توی مدرسه به شما یاد نداده اند که احترام بزرگترها را حفظ کنید؟ تو نمی فهمی که این آدمی که عکسش را مثل دلقکها کرده ای، چه خدمت بزرگی به ایران کرده و... باقی حرفها را خودتان حتما حدس می زنید.</strong></p>
<p align="justify" dir="rtl"><strong>برای من عکس برگردان نخریدند، من هم تصمیم گرفتم که مبارزه کنم. تنها اقدام جسورانه ای که می توانستم در خانه عملی کنم، انجام ندادن درست و اصولی تکالیف مدرسه بود. خیلی خوب یادم هست که قرار بود از روی دو کلمه ی «آش» و «کشک» دو صفحه بنویسیم. من هم در هر صفحه فقط دوتا کلمه نوشتم: آش - کشک/آش - کشک. هر دو کلمه را آنقدر بزرگ نوشتم که تمام صفحه را پر کند. زود خوابیدم تا بابا مشقهایم را کنترل نکند. فردا خانم حیدریان مامان و بابا را خواست. نه فقط برای مشق ها... بلکه مشق ها بهانه شد تا سر دردِ دل خانم معلم هم باز شود.</strong></p>
<p align="justify" dir="rtl"><strong>ادامه دارد...</strong></p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[اولین شورش من بر علیه بابا (1)]]></title>
<link>http://gonbademina.wordpress.com/2007/11/24/%d8%a7%d9%88%d9%84%db%8c%d9%86-%d8%b4%d9%88%d8%b1%d8%b4-%d9%85%d9%86-%d8%a8%d8%b1-%d8%b9%d9%84%db%8c%d9%87-%d8%a8%d8%a7%d8%a8%d8%a7-1/</link>
<pubDate>Sat, 24 Nov 2007 08:29:34 +0000</pubDate>
<dc:creator>مینا حسنی</dc:creator>
<guid>http://gonbademina.wordpress.com/2007/11/24/%d8%a7%d9%88%d9%84%db%8c%d9%86-%d8%b4%d9%88%d8%b1%d8%b4-%d9%85%d9%86-%d8%a8%d8%b1-%d8%b9%d9%84%db%8c%d9%87-%d8%a8%d8%a7%d8%a8%d8%a7-1/</guid>
<description><![CDATA[&nbsp;
حالا وقتی به گذشته ها نگاه می کنم، می بینم با تمام ع]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p align="justify" dir="rtl">&#160;</p>
<p align="justify" dir="rtl"><strong>حالا وقتی به گذشته ها نگاه می کنم، می بینم با تمام عشق و علاقه ای که به بابا داشته ام، همیشه دلم می خواسته خودم باشم و میل شیطانی مرا به مخالفت با او ترغیب می کرده است. میلی که الان اسمش را لجاجت می گذارم اما در آن روزها نوعی مبارزه ی ناب و کودکانه بود برای به دست آوردن چیزهایی که فکر می کردم حق من است. چیزی شبیه اثبات قدرت. </strong></p>
<p align="justify" dir="rtl"><strong>رابطه ی من و بابا از اول خیلی متفاوت از رابطه ی پدرانه و دخترانه ی معمولی بود. من همدم و مونس بابا بودم و او بهترین دوست من. من می کوشیدم که همیشه محبوب او باشم و او همه ی تلاشش برای آن بود که بزرگترین و باشکوهترین دوست من باشد. اما گاهی که سعی می کرد به جای من فکر کند، مینا مثل اسبهای چموش رم می کرد و پرچین رابطه چند روزی فرو می ریخت. نگاهها با هم تلاقی نمی کرد. هر کدام اخمش را به رخ دیگری می کشید تا اینکه بابا می آمد، لوسِ دیوانه اش را بغل می کرد، آنوقت همه چیز از اول آغاز می شد... .</strong></p>
<p align="justify" dir="rtl"><strong>اول باری که این اسب سرکش عصیان کرد، کلاس اول دبستان بود. اولین روز مدرسه ی من دوم مهر بود. روز اول مهر باران شدیدی می بارید و بابا که فکر می کرد من تافته ای جدا بافته ام، گفت که روز اول «کلاس بندی» است و فقط وقت تلف کردن است. سرما می خوری. خسته می شوی و... . روز دوم مهر با هم به مدرسه رفتیم. منِ کوچک در آن مدرسه ی بزرگ، که هیچ کس را جز خودم نمی شناختم، نشستم گوشه ای از حیاط و به کسانی که شاد و خندان با دوستهایشان قدم می زدند، نگاه کردم، تا... زنگ خورد. نمی دانستم کجا بایستم. همینجوری رفتم توی یکی از صفها. فکر می کنم فهمیدند که من کلاس اولی هستم و به جایی که کلاس اولیها صف می کشیدند، راهنمایی ام کردند. اما آنجا هم چندین صف بود و من نمی دانستم کجا باید بایستم. بالاخره به قید قرعه یکی را انتخاب کردم و ... . آن صف، صفِ کلاس خانم جاویدان بود. خانم نسبتا مسنّی که حوصله ی همه کار داشت، مگر معلم بودن. به رسم غریبها رفتم روی نیمکت آخر کلاس نشستم. معلم آمد. حاضر غایب کرد. اما اسم من در دفترش نبود و زیاد هم برایش مهم نبود انگار که اسم عزیز دردانه ی بابا در دفترش نیست. فکر می کنم دو هفته ای طول کشید تا متوجه شدند که من اصلا دانش آموز این کلاس نیستم. من باید به کلاسی می رفتم که خانم حیدریان معلمش بود. </strong></p>
<p align="justify" dir="rtl"><strong>در این فاصله من مدام به مامان شکایت می کردم که اسمم در دفتر خانم معلم نیست (به گمانم حسابی به غرورم برخورده بود، که مرا اصلا به حساب نمی آوردند) و مامان هم به بابا غر می زد، که این نتیجه ی حاضر نبودن در مراسم کلاس بندی است. خلاصه غائله با پیگیریهای بابا ختم شد. بابا همیشه می گفت خانم جاویدان معلم سهل انگار و بی مسئولیتی است که این قضیه را خودش پیگیری نکرده است.</strong></p>
<p align="justify" dir="rtl"><strong>خانم حیدریان ماه بود. مهربان و دوست داشتنی. خوشگل و مامانی. من روسریهای کرپ کرم و سدری رنگ او را هرگز فراموش نمی کنم. چیزی نگذشت که من نور چشمیِ خانم حیدریان شدم و روی اولین نیمکت کلاس، درست رو به روی او نشستم. تا هر وقت که دلم می خواهد به راحتی به او زل بزنم و لبخند برایش بفرستم.</strong></p>
<p align="justify" dir="rtl"><strong>حالا که به گذشته برمی گردم، می بینم که من اصولا استعداد زیادی در «نور چشم این و آن شدن» داشتم و این را مدیون اعتماد به نفسی هستم که بابا به من داده بود. این حس که تو خوبی، تو با استعدادی، تو بی نظیری و... همیشه همراه من بوده است. این باورها در روزهای کودکی و حتی نوجوانی همیشه از شیرین ترین بخش های زندگی من بود. من همیشه مثل گنجشکها در حال از این شاخه به آن شاخه شدن بودم، در همه ی زمینه ها یکی از بهترین ها بودم و برای کارهایی که شروع کرده بودم، آمادگی و انرژی لازم را به دست می آوردم. اسم من همه جا بود، در فهرست نفرات برتر مسابقات نقاشی، خطاطی، کتابخوانی، قرآن، علمی، ورزشی، نمایشی و... . مجری اکثر برنامه های مدرسه بودم. برگزار کننده ی مسابقات مختلف دانش آموزی. حتی مسئول فروشگاه مدرسه... در عین حال همیشه دستی به قلم داشتم و دفتر انشاء و شعر من در مهمانیهای دوستانه و فامیلی دست به دست می گشت. من کلکسیون تحسین و تمجید بودم و حالا آرزو می کنم که ای کاش نبودم.</strong></p>
<p align="justify" dir="rtl"><strong>ادامه دارد...</strong></p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[من و چشمهایم ]]></title>
<link>http://gonbademina.wordpress.com/2007/11/21/%d9%85%d9%86-%d9%88-%da%86%d8%b4%d9%85%d9%87%d8%a7%db%8c%d9%85-2/</link>
<pubDate>Wed, 21 Nov 2007 06:35:39 +0000</pubDate>
<dc:creator>مینا حسنی</dc:creator>
<guid>http://gonbademina.wordpress.com/2007/11/21/%d9%85%d9%86-%d9%88-%da%86%d8%b4%d9%85%d9%87%d8%a7%db%8c%d9%85-2/</guid>
<description><![CDATA[        دو
برای البرز، مریم و کیوان
&nbsp;
صبح باران می آم]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<h1 align="justify"><a href="http://gonbademina.wordpress.com/files/2007/11/aftab.jpg" title="آفتاب"><img src="http://gonbademina.wordpress.com/files/2007/11/aftab.jpg" alt="آفتاب" /></a>        دو</h1>
<p align="justify" dir="rtl"><strong><font color="#333399">برای البرز، مریم و کیوان</font></strong></p>
<p align="justify" dir="rtl">&#160;</p>
<p align="justify" dir="rtl"><strong>صبح باران می آمد. پنجره ها را نمی توانستم باز کنم. مامان همه ی پنجره ها را محکم بسته تا ما سرما نخوریم. من یواشکی رفتم توی حیاط. باران را بغل کردم و او را بوسیدم. به گمانم بوی باران گرفته بودم که مامان فهمید و دعوایم کرد. با اینکه مامان هی مرا دعوا کرد، گریه نکردم. نشستم و برای دلم شعر گفتم. پدرم گفت: «شعرت بد است» و من جوری شدم که مامان دوباره گفت: «لب و لوچه ات را اینجوری جمع نکن». نمی دانم من لب و لوچه ام را چه جوری جمع می کنم که مامان خوشش نمی آید. نمی دانم چرا هروقت مامان از دست من عاصی می شود، پدرم به جایش اخم می کند. فکر می کنم مامان اخم کردن بلد نیست.</strong></p>
<p align="justify" dir="rtl"><strong> دلم گفت: «شعرت صمیمانه است، من دوستش دارم». کلی ذوق کردم. دلم خیلی ناقلاست. فهمیده بود که شعر را برای او گفته ام.</strong></p>
<p align="justify" dir="rtl"><strong>امروز اندازه ی یک روز خوب خنده باران شده ام. به جای مشق، در دفترم رنگین کمان کشیدم و زیر رنگین کمان، جایی که معلم ببیند، یک خنده ی آلبالویی رنگ هم نقاشی کردم. می دانم فردا معلم زیر مشق چشمهایم می نویسد: «بد است، ضعیف است»، می گوید مامانت را فردا بیاور مدرسه، مرا به دفتر می فرستد تا خانم مدیر به من چشم غرّه برود و من خجالت بکشم، می دانم باز هم پدرم اخم می کند و می گوید که عوض شعر گفتن مشقهایت را بنویس. اما من توی دلم به همه شان لبخند می زنم و به باران فکر می کنم و به معلم و بابا. کاش باران به جای شستن برگها و غنچه ها، عینک های دنیا را می شست. عینک معلم همیشه گچی است و عینک بابا پر از اثر انگشت است. معلوم است که از پشت این عینکها نمی توانند رنگهای قشنگ رنگین کمان مرا ببینند. آنها بدون عینک خیلی خوشگل می شوند ولی خودشان نمی دانند، چون با عینک توی آینه نگاه می کنند. محبوبه می گوید: «نه دیوانه! عینک کلاس دارد، مُد است». محبوبه تنها کسی است که اگر به من بگوید دیوانه، من ناراحت نمی شوم.</strong></p>
<p align="justify" dir="rtl"><strong>یواشکی پنجره را باز می کنم، دستهایم را می برم زیر باران تا انگشتهایم قد بکشند و روی ناخنهایم گلبرگ های خوش رنگِ گل کوکب در بیاید، مثل ناخنهای فروغ. همیشه دلم می خواسته انگشتهایم مثل انگشتهای او قشنگ باشد.</strong></p>
<p align="justify" dir="rtl"><strong>راستی موهای باران خورده ام دارند قد می کشند. باورتان می شود؟ به گمانم این یکی را فروغ هم باورش نمی شود.</strong></p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[راز سنگ&zwnj;های آتش&zwnj;زنه]]></title>
<link>http://singlereader.wordpress.com/2007/11/09/secret-of-flintstones/</link>
<pubDate>Fri, 09 Nov 2007 18:54:12 +0000</pubDate>
<dc:creator>شهریار قصه گو</dc:creator>
<guid>http://singlereader.wordpress.com/2007/11/09/secret-of-flintstones/</guid>
<description><![CDATA[بابا برایم تعریف کرده بود که انسان‌های اولیه چطور به ک]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p>بابا برایم تعریف کرده بود که انسان‌های اولیه چطور به کمک «سنگ‌های آتش‌زنه» آتش روشن ‌کرده بودند. ظاهرا این امکان وجود داشت که با به هم کوبیدن سنگ‌های «آتش‌زنه» یا «چخماق» به یکدیگر در حضور ماده‌ای که به راحتی مشتعل می‌شود آتش درست کرد. این داستان مرا عاشق سنگ‌های آتش‌زنه کرده بود. به نظرم می‌رسید این سنگ‌ها حاوی «اسراری» هستند که آن‌ها را از همه سنگ‌های دیگر متمایز می‌کند. سنگی که بتواند از خود آتش تولید کند مسلما اسرارآمیز و هیجان‌انگیز است. این‌طور نیست؟</p>
<p>بابا همیشه کوه می‌رفت و برایم سنگ‌های چخماق می‌آورد. سنگ‌های چخماق سفید بودند و شبیه مرمر و معمولا هم کوچک. اما بابا زمین‌شناس بود و گاه از میان رگه‌های پنهان سنگ‌ها تکه‌های درشتی پیدا می‌کرد. سنگ‌های آتش‌زنه کاملا از سنگ‌های دیگر متمایز بودند! برای اطمینان از اصالت سنگ‌آتش‌زنه کافی بود ‌دو تا از آن‌ها را در تاریکی محکم به هم بمالم.‌ سنگ‌ها جرقه‌های زیبایی می‌زدند و بعد هم بوی گوگردی مخصوصی می‌گرفتند. بابا به من گفته بود این سنگ‌ها از نوع سنگ‌های «آذرین» هستند یعنی سنگ‌هایی که در اثر فعالیت‌های آتش‌فشانی به سطح زمین آمده‌اند. این سنگ‌ها حاوی کانی‌های ویژه‌ای بودند و وقتی آن‌ها را به هم می‌مالیدم ذرات این کانی‌ها از آن‌ها جدا شده و ترکیب آن‌ها با اکسیژن هوا به تولید جرقه منجر می‌شد.</p>
<p>من عاشق سنگ‌های آتش‌زنه بودم. آن‌ها دارایی‌های خاص من بودند. در کنار« آهن‌ربا»ها و «سنگ‌واره‌»هایم (همان «فسیل»)‌، شاید بیشتر از همه سنگ‌های چخماقم را دوست داشتم. آرزویم این بود که روزی بتوانم مثل آدم‌های اولیه به کمک آن‌ها آتش روشن کنم. اما هیچ‌گاه موفق نمی‌شدم. بابا می‌گفت آتش روشن کردن با سنگ چخماق کار ساده‌ای نیست. باید موادی که زود مشتعل شوند داشته باشم و من چنین موادی نداشتم. اما همیشه وقتی چند سنگ چخماق جدید می‌یافتم شانس خودم را آزمایش می‌کردم. با خودم می‌گفتم شاید این سنگ‌ها جرقه‌های بزرگتری تولید کنند، شاید بتوانم با آن‌ها آتش واقعی روشن کنم! فکر می‌کردم اگر روزی بتوانم سنگ‌های آتش‌زنه خیلی خیلی بزرگی پیدا کنم حتما خواهم توانست با آنها آتش روشن کنم! اما سنگ‌های خیلی خیلی بزرگ هیچ‌وقت پیدا نشدند!</p>
<p>کم‌کم خودم یاد گرفتم سنگ چخماق پیدا کنم. هر بار که بابا مرا با خود کوه می‌برد کلی سنگ چخماق جمع می‌کردم. سنگ‌هایی که من پیدا می‌کردم ریز و به دردنخور بودند اما جرقه می‌زدند و زرادخانه آتش‌زنه‌ام را گسترش می‌دادند. از میان دوستان کودکیم اگر واقعا از کسی خوشم می‌آمد دو تا سنگ کوچک آتش‌زنه به او هدیه می‌دادم و با هیجان نشانش می‌دادم که چطور می‌شود با آن‌ها جرقه‌های هیجان‌انگیز و زیبا تولید کرد! (البته اگر واقعا از طرف خوشم می‌آمد. می‌دانید سنگ آتش‌زنه چیزی نبود که من به این راحتی‌ها به هر کسی بدهم!).</p>
<p>سال‌ها طول کشید که کم‌کم از روشن کردن آتش به کمک سنگ‌های آتش‌زنه دلسرد شدم و به کبریت روی آوردم. این تنها آرزویی نبود که بعد از گذشت چند سال از آن دست کشیدم.</p>
<p>به هر حال الان می‌دانم راز سنگ‌های آتش‌زنه چه بود. می‌توانید حدس بزنید؟</p>
<p>راز سنگ‌های آتش‌زنه در نگاهی بود که من به آن‌ها داشتم. سنگ‌های آتش‌زنه برای من سرچشمه «تخیل» و «آرزو» بودند. آرزو داشتم بتوانم به کمک آن‌ها آتش روشن کنم. همانطور که خودم را در تخیلم یک انسان اولیه فرض می‌کردم که می‌خواهد گوشت شکار را روی آتش کباب کند و یا خودش را در سرمای زمستان گرم کند، سنگ‌ها برایم فراتر از سنگ‌های معمولی می‌رفتند. روزی که برای من سنگ‌های آتش‌زنه دیگر وسیله روشن‌کردن آتش نبودند، تبدیل به سنگ‌های معمولی و بی‌ارزشی شدند مانند میلیون‌ها سنگ دیگر که همه جا یافت می‌شود و ارزشی برایم ندارند.</p>
<p>درخشش اسرارآمیز سنگ‌های آتش‌زنه با پایان یافتن «دوران آرزو و تخیل» برای همیشه رنگ باخت. «سنگ‌آتش‌زنه» جای خود را به «کبریت»، «کودکی» جایش را به «بزرگسالی» و « آرزو و تخیل» جایشان را به «واقع‌گرایی و منطق خشک» یک انسان بزرگسال دادند.</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[خسته نیستم، گوش&zwnj;ماهی جمع می&zwnj;کنم!]]></title>
<link>http://singlereader.wordpress.com/2007/10/27/i-am-not-tired/</link>
<pubDate>Sat, 27 Oct 2007 12:56:10 +0000</pubDate>
<dc:creator>شهریار قصه گو</dc:creator>
<guid>http://singlereader.wordpress.com/2007/10/27/i-am-not-tired/</guid>
<description><![CDATA[بابا عادت کوه رفتن هفتگی‌اش را از سال‌های قبل از تولد ]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p>بابا عادت کوه رفتن هفتگی‌اش را از سال‌های قبل از تولد من داشت و تا امروز هم هنوز دارد. 4 یا 5 ساله که بودم گاه بابا من را نیز همراه با عموها یا دوستانش به کوه می‌برد. کوه رفتن با بابا خیلی خوب بود. تمام مسیر برایم حرف می‌زد. کانی‌های مختلف را برایم از لحاظ زمین‌شناختی توضیح می‌داد و سنگ چخماق برایم پیدا می‌کرد. همینطور فسیل یا سنگواره. روزهای بهاری کوه‌های اطراف کرمانشاه طبیعت زیبا و با طراوتی داشت. بعد از باران لابه‌لای برگ‌ها حلزون‌های کوچک بیرون می‌آمدند و در سطح مرطوب و خنک برگ‌ها کیف می‌کردند.</p>
<p>طبیعتا من همه مسیر را نمی‌توانستم پیاده بروم. پاهای کوچکم زود خسته می‌شد و دلم می‌خواست بنشینم. اما از طرف دیگر مغرور بودم و دلم نمی‌خواست اعتراف کنم خسته هستم. دلم می‌خواست بابا یا عموهایم خودشان بفهمند که خسته هستم و مرا روی شانه‌هایشان بگذارند. این بود که به یک روش موثر دست یاقته بودم. وقتی خسته می‌شدم جایی می‌نشستم و خودم را مشغول بازی با حلزون‌ها یا خانه‌هایشان که من به عنوان گوش‌ماهی می‌شناختم نشان می‌دادم. بابا یا یکی از عموها که می‌دید من عقب مانده‌ام می‌پرسید آیا خسته شده‌ام؟</p>
<p>من بدون این‌که سرم را بلند کنم می‌گفتم: «نه خسته نشده‌ام. دارم گوش‌ماهی‌ جمع می‌کنم!»</p>
<p>البته بعد از مدت کوتاهی نقشه‌ام می‌گرفت و باقی مسیر را روی شانه‌های نرم بابا یا عمو طی می‌کردم. یکی از لذت‌بخش ترین تجربه‌های زندگی یک کودک کوهنوردی روی دوش یک بزرگتر است. باور کنید. از آن بالا همه کوه‌ها و دره‌ها را می‌دیدم و همینطور که بابا از کوه بالا می‌رفت از تکان‌هایی که در اثر عبور از سنگ‌ها می‌خورد، کیف می‌کردم. پاهایم که در اثر کوه‌پیمایی خسته شده بودند، آرام آرام نرم و سبک می‌شدند و چشمهایم سنگین و سنگین‌تر. مدتی نمی‌گذشت که همانجا روی شانه‌های بابا خوابم می‌برد و باقی مسیر را در گهواره‌ای که آرام آرام تکان می‌خورد طی می‌کردم.</p>
<p>به شما گفته بودم که بابا قهرمان من بود. اصلا خسته نمی‌شد! اصلا قر نمی‌زد. مدام داستان تعریف می‌کرد و با دوستان و همراهان خوش و بش می‌کرد و از کوه و طبیعت می‌گفت. کاش می‌شد باز هم روی دوش بابا کوه بروم!</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[قهرمان ستاره‌ها و دایناسورها]]></title>
<link>http://singlereader.wordpress.com/2007/09/01/hero-of-stars-and-dinosaurs/</link>
<pubDate>Sat, 01 Sep 2007 14:23:37 +0000</pubDate>
<dc:creator>شهریار قصه گو</dc:creator>
<guid>http://singlereader.wordpress.com/2007/09/01/hero-of-stars-and-dinosaurs/</guid>
<description><![CDATA[
فکر می‌کنم هر فردی در دوران معینی از کودکی یا نوجوانی]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p><img src="http://singlereader.wordpress.com/files/2007/08/aruba-father-son-thumb.jpg" alt="aruba-father-son-thumb.jpg" align="left" hspace="20" vspace="20" /></p>
<p>فکر می‌کنم هر فردی در دوران معینی از کودکی یا نوجوانی‌اش دست‌کم به یکی از  افراد پیرامونش به عنوان  قهرمان یا الگو نگاه می‌کند. قهرمان زندگی من‌ بابا بود.  از وقتی که یک کودک خردسال بودم تا پایان دوران نوجوانی‌ام همواره بابا را به صورت  یک قهرمان و یک موجود استثنایی می‌دیدم.</p>
<p>بابا توانایی‌های جالبی داشت. در درجه اول دانش گسترده‌ای داشت و همیشه مصاحبت  با او برایم تازه و جذاب بود. هر بار که بابا من را با خودش بیرون می‌برد کلی  حرف‌های جالب علمی برایم می‌زد. حرف‌هایش برایم قابل فهم بودند و خسته‌کننده یا  پیچیده صحبت نمی‌کرد. انگار بلد بود چگونه هر مفهومی را به زبان خودم ترجمه کند.  اطلاعات عمومی بابا از خیلی از پدرهای دیگری که دیده‌ام به مراتب بیشتر بود. بابا  طوری با یک حالت فانتزی و رویایی نکات کوچک علمی را برایم می‌گفت که ذهن کودک من به  دنیاهای دیگر می‌رفت. بابا قهرمان این دنیا‌ها بود. دنیاهایی پر از ستاره‌ها و  دایناسورها.</p>
<p>بابا همینطور مرد عمل بود و یک مهندس واقعی. غیر ممکن بود چیزی در خانه خراب شود  و بابا فورا درستش نکند. انگار همه چیز را بلد بود. لباس‌شویی که خراب می‌شد بابا  فورا تعمیرش می‌کرد. برق‌کشی ساختمان را اصلاح می‌کرد. لوله‌ حمام که می‌ترکید فوری  عوضش می‌کرد. همینطور از موتور ماشین سر در می‌آورد. در واقع اگر هم چیزی را  نمی‌شناخت، به خاطر دید فنی- مهندسی فوق‌العاده‌ای که داشت با کمی تفکر و دقت  ناگهان ایراد را می‌یافت و مشکل را حل می‌کرد.</p>
<p>بابا مرتب و تمیز بود. همیشه کشوی لباس‌هایش مرتب بود و همه لباس‌هایش بوی خوبی  می‌داد. وسایل بابا هم همیشه مرتب بودند. هیچ وسیله به درد نخوری در وسائلش پیدا  نمی‌شد. هر چیزی که واقعا به درد نمی‌خورد را دور می‌انداخت و اصولا مخالف  نگه‌داشتن خرت و پرت‌های به درد نخور بود. بابا دوش که می‌گرفت 5 دقیقه بیشتر طول  نمی‌کشید و وقتی توی حمام می‌رفتم می‌دیدم که حتی یک قطره آب به بیرون نپاشیده است  و همه چیز را هم مرتب و تمیز سر جایش قرار داده. معجزه‌ای که من هنوز هم بلد نیستم  انجام دهم! بابا هر روز صبح زود بیدار می‌شد و صدای ماشین ریش‌تراشش را از بیرون  حمام می‌شنیدم. همینطور صدای مسواک زدنش را. به ندرت یادم هست که بابا دیر از خواب  بیدار شده باشد یا این‌که ته‌ریش داشته باشد یا این‌که در خانه لباس راحتی بیش‌ازحد  شل و ول پوشیده باشد. بابا همیشه مرتب و تمیز بود.</p>
<p>بابا واقعا شایسته این بود که قهرمان من باشد. کسی که بهترین و جذاب‌ترین قصه‌ها  را برایم تعریف می‌کرد و از کهکشان‌ها و منظومه شمسی و شکل گیری زمین برایم می‌گفت.  بابا برایم از مارکونی مخترع رادیو یا ماری کوری که رادیوم را کشف کرد می‌گفت. بابا  برایم از یوری گاگارین تعریف می‌کرد و این‌که چگونه با هیجان برنامه رادویی زنده  فرود انسان بر ماه وقتی لویی آرمسترانگ قدم به ماه گذاشته بود و گفته بود <em>گام  کوچکی برای من، گام بزرگی برای بشریت</em> را گوش داده بود. بابا برایم از بتهون و  موزات می‌گفت و موسیقیدان‌های ایرانی را مانند بنان و فرهنگ شریف اولین بار از زبان  او شناختم. بابا منبع سرشار دانش عمومی من بود. فکر می‌کنم مطالب مختلفی که از بابا  یاد گرفته‌‌ام به مراتب بیشتر از انبوه خزعبلاتی بود که توی مدرسه توی کله‌ام فرو  کردند. اولین باری که من نام مصدق را شنیدم یا فهمیدم جواهر لعل نهرو که بوده است  از زبان بابا بود. من این چیزها را توی مدرسه نشنیدم. توی مدرسه کسی برای من علی  کوچولوی فروغ را نخواند. توی مدرسه کسی برای من قصه‌های صمد را نخواند. توی مدرسه  کسی برای من خروس پری پیرهن پری را نخواند.</p>
<p>بابا شجاع بود و مسئولیت پذیر. همینطور به طور وحشتناکی درست‌کار. بابا با تدبیر  بود و از لحاظ فلسفی هم خیلی محکم و دارای جهان‌بینی مشخصی که هر جایی هم بیانش  نمی‌کرد. بابا وقتی فقط 20 سالش بود پدر و مادرش را برده بود مشهد زیارت (با  امکانات محدود مالی یک دانشجو آن‌هم در سال 1345) و در دوران سپاهی دانشش در یک  روستا با یک خان درگیر شده بود، چرا که خان خواسته بود شکار غیرقانونی کند! به  راستی بابا کارهایی کرده بود که من امروز هم جسارت انجام دادنش را در خودم  نمی‌بینم.</p>
<p>عکسی از دوران جوانی بابا دارم. با چشمانی محکم و باز دست‌هایش را روی سینه‌اش  گذاشته و چهره مردانه‌اش انگار از توی عکس بیرون می‌آید و برایم از ماجراهای آفریقا  و بچه‌های فقیر مانهاتان می‌گوید. هر چه فکر می‌کنم می‌بینم بابا واقعا قهرمان  زندگی من بوده است. قهرمانی که معلم بزرکی هم بود و بخش بزرگی از شخصیتم را شکل  داد.</p>
<p>همیشه به خودم می‌گویم من اگر یک صدم خصوصیت‌های بابا را هم داشته باشم، انسان  موفقی هستم. اما به خودم نگاه می‌کنم و احساس می‌کنم خیلی کم به بابا شبیه هستم.  شاید از نظر ظاهری شبیه‌اش باشم، اما متاسفانه شخصیت من به هیچ‌وجه قابل مقایسه با  او نیست.</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[روز پدر را نمي توانم تبريك بگويم !]]></title>
<link>http://grayidea.wordpress.com/2007/07/26/%d8%b1%d9%88%d8%b2-%d9%be%d8%af%d8%b1-%d8%b1%d8%a7-%d9%86%d9%85%d9%8a-%d8%aa%d9%88%d8%a7%d9%86%d9%85-%d8%aa%d8%a8%d8%b1%d9%8a%d9%83-%d8%a8%da%af%d9%88%d9%8a%d9%85/</link>
<pubDate>Thu, 26 Jul 2007 15:39:38 +0000</pubDate>
<dc:creator>مهرنوش محتشمي</dc:creator>
<guid>http://grayidea.wordpress.com/2007/07/26/%d8%b1%d9%88%d8%b2-%d9%be%d8%af%d8%b1-%d8%b1%d8%a7-%d9%86%d9%85%d9%8a-%d8%aa%d9%88%d8%a7%d9%86%d9%85-%d8%aa%d8%a8%d8%b1%d9%8a%d9%83-%d8%a8%da%af%d9%88%d9%8a%d9%85/</guid>
<description><![CDATA[
هر وقت كه به پدرم فكر ميكنم ياد بهترين خاطره اي مي افتم ]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p><img src="http://grayidea.wordpress.com/files/2007/07/father.thumbnail.jpg" alt="روز پدر" width="198" height="147" /></p>
<p>هر وقت كه به پدرم فكر ميكنم ياد بهترين خاطره اي مي افتم كه از او به خاطر دارم:</p>
<p>يك هفته قبل از كنكورم بود كه پدرم بعد از كلاس دنبالم اومد . تو راه با شادي بهش خبر دادم كه تو كنكور آزمايشي رتبه اول را آوردم . بهم گفت زياد تلاش نكن به هر حال كه قبول نمي شي ؟</p>
<p>اصلا نميدونم چرا اين حرفو زد و يا با چه نيتي . فقط مي دونم كه دلم گرفت و عزمم جزم شد و همون سال رشته مورد علاقه ام را قبول شدم . هر وقت روز پدر ميشه من به طرز احمقانه اي به ياد اين خاطره مي افتم.هرچند كه ديگه برام اهميت نداره !</p>
<p>اما سلامت و سعادت همه پدرهاي عالم رو از خدا مي خوام !</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[ساعت خمیر گیری]]></title>
<link>http://singlereader.wordpress.com/2007/07/23/%d8%b3%d8%a7%d8%b9%d8%aa-%d8%ae%d9%85%db%8c%d8%b1-%da%af%db%8c%d8%b1%db%8c/</link>
<pubDate>Mon, 23 Jul 2007 07:03:54 +0000</pubDate>
<dc:creator>شهریار قصه گو</dc:creator>
<guid>http://singlereader.wordpress.com/2007/07/23/%d8%b3%d8%a7%d8%b9%d8%aa-%d8%ae%d9%85%db%8c%d8%b1-%da%af%db%8c%d8%b1%db%8c/</guid>
<description><![CDATA[ما یک ساعت مکانیکی زنگ دار داشتیم که از جمله وسایلی بود ]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p>ما یک ساعت مکانیکی زنگ دار داشتیم که از جمله وسایلی بود که انگار سنش از من بیشتر بود. از وقتی یادم هست این ساعت در خانه ما بود و صدای زنگش اولین صدایی بود که صبحها در خانه می پیچید.</p>
<p>ساعت کوکی فلزی و سنگینی بود و صفحه گردی داشت و مجهز به دو تا زنگ بزرگ بود که مثل گوشهای موش بالای بدنه اش نصب شده بودند. یک دانه چکش هم داشت که وقتی موقعش می شد با سرعت سرسام آوری چپ و راست می رفت و به زنگ ها می خورد و چشمتان روز بد نبیند. تا شعاع 100 متری هر موجود زنده ای را بیدار می کرد. صدای زنگش از بس بلند بود که امکان نداشت صاحبش را خواب بگذارد. حتی یک بار هم نشد که مرا خواب بگذارد. البته به شرطی که یادم نرفته بود کوکش کنم چون برای اینکه زنگ بخورد حتما باید کوک حسابی می داشت. در واقع کوک زنگش از کوک خود ساعت جدا بود. پشت ساعت یک دستگیره ظریف داشت که با آن می شد زنگ ساعت را کوک کرد و با صدای مکانیکی قشنگی کوک می شد.</p>
<p>من این ساعت را از کودکی دیده بودم و به شدت علاقه مند بودم روزی مالک آن باشم. اوایل بابا ازش استفاده می کرد و من فقط با احتیاط گاهی می تونستم باهاش بازی کنم. یه عقربه کوچیک داشت که با آن می شد موقع زنگ زدنش رو تنظیم کرد. من زنگش را تا جایی که فنر کوکش به صدا می افتاد کوک می کردم و عقربه زنگ زدنش را طوری تنظیم می کردم که بعد از چند دقیقه زنگ بزند. اینطوری می توانستم بازی های زمان دار انجام بدهم. بعدها و به تدریج که بزرگتر شدم این ساعت به مالکیت کامل من درآمد. به خصوص که بابا ساعت مدرن تری خریده بود که زنگ الکترونیکی داشت. ساعت مکانیکی و قدیمی مال خودم شده بود!</p>
<p>راستش اون روزگار دوربین دیجیتال نبود که دقیقه و ساعت از هر چیزی عکس بگیرم. دلم می خواست عکس این ساعت دوست داشتنی و تاریخی را می داشتم و اینجا می گذاشتم. اما مجبورم به عکس زیر که شباهت قابل توجهی به ساعت محبوبم دارد قناعت کنم:</p>
<p><a href="http://singlereader.files.wordpress.com/2007/07/windowslivewritered727bf1dcfc-e15amechanical-alarm3.jpg"></a></p>
<p style="text-align:center;"><a href="http://singlereader.files.wordpress.com/2007/07/windowslivewritered727bf1dcfc-e15amechanical-alarm3.jpg"><img src="http://singlereader.files.wordpress.com/2007/07/windowslivewritered727bf1dcfc-e15amechanical-alarm-thumb3.jpg" style="border-width:0;" border="0" height="240" width="199" /></a></p>
<p>بابا به این ساعت می گفت ساعت خمیرگیرها یا ساعت خمیرگیری. علت این نام گذاری صدای زنگ بسیار بلند و چکشی ساعت بود. بابا می گفت خمیرگیرها یعنی کسانی که در نانوایی های سنتی خمیر نان درست می کردند و ساعت های طولانی باید خمیر را با مشت ورز می دادند سنگین ترین خواب را در میان مردمان جهان داشتند. چون کارشان خیلی سنگین و خسته کننده بود. از طرفی خمیرگیرها باید صبح خیلی زود از خواب بیدار می شدند وگرنه خمیر نان ترش و خراب می شد. تنها وسیله ای که می توانست آنها را از خواب سنگینشان بیدار کند، ساعت کوکی با زنگ چکشی بود. فکر می کنم خانواده های ایرانی علاقه مند به نان سنگک داغ و تازه که روی سنگ داغ پخته شده باشد و خمیرش هم به شیوه سنتی ورز داده شده باشد باید از مخترع ساعت خمیرگیری خیلی ممنون باشند، چون بدون این اختراع مهم، خمیرگیرهای خسته صبح ها خواب می ماندند و نان تازه گیر کسی نمی آمد.</p>
<p>ساعت من روزگار درازی کار کرد و رنگ بیماری ندید. بارها و بارها پشتش را باز کرده بودم و حتی چند بار هم چند تا از چرخ دنده هایش از جا در آمده بود و دوباره تعمیرش کرده بودم. جنس هم جنس های قدیم! مرگ نداشت! درست یادم نیست چه بلایی سر ساعت خاطره انگیز من آمد و سرنوشتش چه شد. این را یادم هست که توی لتیان هم از آن استفاده می کردم، اما دوران بعد از لتیان را مطمئن نیستم. به هر حال هر وسیله ای عمر محدودی دارد و دوران ساعت خمیرگیری هم سالها پیش بدون اینکه واقعه یا تاریخ مشخص آن یادم بیاید به پایان رسید.</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[بازی آخرین درخت]]></title>
<link>http://singlereader.wordpress.com/2007/05/31/game-of-last-tree/</link>
<pubDate>Thu, 31 May 2007 16:03:01 +0000</pubDate>
<dc:creator>شهریار قصه گو</dc:creator>
<guid>http://singlereader.wordpress.com/2007/05/31/game-of-last-tree/</guid>
<description><![CDATA[بیشتر سفرهایی که از دوران کودکی یادم میاد مربوط به سفره]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p>بیشتر سفرهایی که از دوران کودکی یادم میاد مربوط به سفرهای زمینی می شه. ما اون موقع یه ماشین پیکان سفید داشتیم که مدل اسپورت جوانان بود و در زمان خودش ماشین خوبی محسوب می شد. بیشتر اوقات من توی صندلی عقب می نشستم، بابا رانندگی می کرد و مامان هم جلو می نشست. مامان اعتقاد داشت که کسی که کنار راننده می شینه راننده دوم محسوب می شه و باید حواسش به جاده باشه که راننده اگه چیزی رو ندید یا احیانا خوابش گرفت زود متوجه بشه. کمی که بزرگتر شدم مامان به من اجازه می داد که گاهی جلو بشینم و خودش عقب می نشست. البته مامان عقب هم که می نشست راننده دوم بود و همیشه یک چشمش به جاده بود. اما انصافا من هم نمی گذاشتم بابا خوابش ببره. چون از بس سئوالات جور واجور ازش می پرسیدم سرش گرم صحبت می شد و خواب به چشمش نمیومد.</p>
<p>خیلی از مسافرت هایی که توی اون دوران داشتیم از تهران به کرمانشاه یا برعکس بود. مسیر با ماشین دست کم 7 یا 8 ساعت طول می کشید و اگه توقف هایی هم بین راه می کردیم گاهی به 10 ساعت هم می رسید. طبیعی بود که گهگداری مسیر طولانی و جاده هایی که انگار هیچ وقت تموم نمی شدن برای من خسته کننده می شد. من شروع می کردم به بهانه گیری و پرسیدن اینکه کی می رسیم و کرمانشاه کجاست و از این جور سئوالات.</p>
<p>احتمالا بابا و مامان روش های زیادی برای اینکه منو سرگرم کنن به کار می بردن. ولی من هیچ کدوم از اون روش ها را الان به خاطر نمیارم. تنها موردی که توی ذهنم مونده، روش سرکار گذاشتن موسوم به بازی آخرین درخت هست. در این روش بابا در پاسخ به سئوالات متناوب و بی پایان من مبنی بر اینکه که کی می رسیم و کرمانشاه کجاست، به من می گفت که خوب به جاده و منظره های اطراف آن نگاه کنم. تا وقتی که بتوانم در کنار جاده و یا در افق درخت ببینم ما هنوز به کرمانشاه نرسیده ایم. اما درست در همان لحظه ای که هیچ درختی در افق دیده نشود و کنار جاده هم هیچ درختی نباشد، کرمانشاه آنجاست.</p>
<p>فکر می کنم کمی شک کرده بودم که این بیشتر یک بازی سرکاری است. اما هر چه که بود آنرا جدی گرفتم، به هر حال بازی بود و من هم عاشق بازی کردن بوذم. دست کم اگر دروغ هم بود، سرم را گرم می کرد. جالب اینجاست که همیشه درخت بود. همه جا درخت بود. تازه متوجه شدم که چقدر تعداد درختها زیاده!</p>
<p>گاهی اوقات که از میان کوهستان های بلند یا دشت های وسیع عبور می کردیم و به نظرم می رسید که هیچ درختی نیست با خوشحالی فریاد می زدم بابا! درخت ها تموم شدن!<br />
بابا انگار که فکر کرده بود من موضوع درخت ها و کرمانشاه را کلا فراموش کرده ام، ناگهان یادش می افتاد که من هنوز دنبال آخرین درخت می گردم. آن وقت بود که نگاه سریعی به اطراف می انداخت و خیلی زود تک درخت کوچکی را در دوردست پیدا می کرد و به من می گفت:<br />
- ببین، اونجا درخت هست. هنوز نرسیدیم!</p>
<p>مسیر طولانی بود و ما هم عادت داشتیم برای صرف ناهار و چای چندین بار در قسمت های خوش آب و هوا توقف کنیم. عاقبت غروب فرا رسید و کم کم همه جا تاریک شد و من هم خسته از جستجو برای آخرین درخت مدتها بود خوابیده بودم که با صدای بابا از خواب بیدار شدم.<br />
- ببین هیچ درختی دیگه دیده نمی شه! رسیدیم به کرمانشاه!</p>
<p>من با هیجان به بیرون ماشین نگاه کردم. همه جا تاریک بود. راستی راستی هم هیچ درختی دیده نمی شد.</p>
<p>بابا راست گفته بود. ما رسیده بودیم به کرمانشاه.</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[نوارهای بابا]]></title>
<link>http://singlereader.wordpress.com/2007/05/28/father-cassettes/</link>
<pubDate>Mon, 28 May 2007 17:09:20 +0000</pubDate>
<dc:creator>شهریار قصه گو</dc:creator>
<guid>http://singlereader.wordpress.com/2007/05/28/father-cassettes/</guid>
<description><![CDATA[ بابا عاشق موسیقی بود. فقط هم موسیقی کلاسیک اروپایی و مو]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl"> بابا عاشق موسیقی بود. فقط هم موسیقی کلاسیک اروپایی و موسیقی سنتی ایرانی گوش می داد. تعداد زیادی نوار کاست داشت و همینطور صفحه های گرامافون که بیشترشون رو از اروپا خریده بود. به صفحه هاش خیلی حساس بود و مشکل می شد متقاعدش کرد که بذاره با صفحه هاش بازی کنم. اما در مورد نوارهاش کمتر سختگیری می کرد. من عاشق بازی کردن با نوارهای بابا بودم. در واقع یکی از محبوب ترین بازی های من بود.</p>
<p>بابا نوارهاش رو توی جعبه های 10 تایی سونی نگهداری می کرد. در اون روزگار جعبه نوارها خیلی محکم و درست حسابی بود و بابا هم بهترین نوارها رو برای ضبط آهنگ هایی که دوست داشت انتخاب می کرد. فکر می کنم خیلی از آثار مورد علاقش رو از برنامه های رادیویی اون زمان ضبط می کرد. نوارها طبقه بندی شده و مرتب بودن و خیلی از اونا هم نوار ضبط شده نبودن و ضبط اصلی بودن همراه با عکس و توضیحات. مثل کارهای بنان یا پریسا. به هر حال نوارهای بابا و جعبه هاشون چندین ردیف بزرگ رو توی قفسه اشغال کرده بودن و بابا اونا رو خیلی منظم و تمیز نگهداری می کرد.</p>
<p>من کم کم فهمیده بودم که می شه با این نوارها کارهای جالبی انجام داد. با اونا می شد انواع اشکال و اجسام رو ساخت. می شد باهاشون جاده و پل درست کرد و پادگانی که با دیوارهای بلند محصور می شد. همینطور برج هایی که حتی از قد من هم بلندتر بودند. بابا خیلی از اوقات طفره می رفت و اگرچه درست یادم نیست چکار می کرد، ولی به صورت مبهمی توی ذهنم هست که به شکل های مختلف سعی می کرد هوس منو از نوارها بندازه. ولی فایده نداشت.  من چون عاشق بازی کردن با نوارها بودم از بس اصرار می کردم بابا تسلیم می شد. تازه بعضی  اوقات که بابا سر کار بود از مامان اجازه می گرفتم. مامان کمتر حوصله سر و کله زدن با منو داشت و همینکه می دونست من با نوارها ساعت ها سرم گرم می شه براش کافی بود. البته هم مامان و هم بابا تاکید می کردن که باید با نوارها با احتیاط بازی کنم، اونا رو از توی جلدشون در نیارم و برج های خیلی بلند نسازم. دلیلش هم این بود که من از بس برج ها رو بلند می کردم که آخرش برج خراب می شد و جلد نوارها ترک می خورد یا می شکست.</p>
<p>اما برج سازی یکی از مهیج ترین کارایی بود که می شد با نوار انجام داد. هدف این بود که برجی بسازم که از همه برجهای قبلی بلند تر باشه. بعد می تونستم آدمکهای اسباب بازی که داشتم رو توی طبقه های برج جا بدم. هدف بعدی استحکام برج بود. برج هایی که می تونستن وزن زیادتری رو تحمل کنن بهتر بودن. من تعداد زیادی باطری مصرف شده داشتم که ازونا استفاده های مختلفی می کردم. یکی از کاربردهای مهم این باطری ها وزنشون بود. طبقات برج که بالا می رفت، من هم باطری ها رو کم کم توی طبقه های برج جا می دادم. کارم این بود که از یک طرف هی باطری اضافه می کردم به برج و اونو سنگین تر می کردم و از طرف دیگه با نوار طبقه های جدید می ساختم که بلند تر بشه. گاهی وقتا برج به بلندی قدم می رسید و کافی بود یک نفر از یک متریش رد بشه که برج خراب بشه.</p>
<p>خراب شدن برج همیشه غم انگیز و در عین حال هیجان انگیز بود. راستش گاهی هم که برج خیلی محکم و خوب از آب در میومد، خودم شروع می کردم به آزمایشهای مختلف کردن که ببینم تا کجا می تونه دووم بیاره. مثلا شروع می کردم به گذاشتن وزنه های جدید به صورت نامتقارن روی برج، یا اینکه پایه های اصلی برج رو کج می کردم. کم کم برج متزلزل و نامتعادل می شد و عاقبت با سر و صدای مهیبی فرو می ریخت. باطری ها و آدمک ها همه جا پخش می شدن و نوارها از توی جلدشون در میومدن و بعضیاشون هم جلدشون می شکست. من نوارهای شکسته رو که می دیدم خیلی ناراحت می شدم و واقعا افسوس می خوردم و به خودم قول می دادم که دیگه برج نسازم. اما چند روز بعد دوباره هوس می کردم و روز از نو روزی از نو. بابا ناراحت می شد ولی برخورد ناجوری نمی کرد که توی ذهن من مونده باشه. ولی خوب یادم هست که خیلی ناراحت می شد و همین ناراحت شدنش بود که باعث عذاب وجدان من می شد. ولی دست خودم نبود، زود یادم می رفت و نیت تخریب نداشتم. فکر می کردم که می تونم بدون اینکه نوارها رو بشکنم باهاشون بازی کنم، اما نتیجه معمولا چیز دیگه ای می شد.</p>
<p>گمون می کنم عامل اصلی درب و داغون شدن نوارهای بابا من بودم. بابا نوارهاشو واقعا دوست داشت و خیلی هم اونا رو گوش می داد. احتمالا براش خیلی مشکل بود که رفتار غیرمتمداننه من رو با آثار بنان و بتهوون و منوهین ببینه. با اینکه من همیشه به بابا قول می دادم که بعد از اینکه بازیم تموم شد همه نوارها رو به همون ترتیبی که بودن توی جعبه هاشون بچینم، اما واضحه که هیچ وقت موفق نمی شدم اینکارو درست انجام بدم. کار بابا این بود که بعد از بازی های خراب کارانه من همه نوارهاشو دوباره مرتب می کرد و توی جعبه ها می چید و اونایی که قابشون شکسته بود رو با چسب تعمیر می کرد. بابا با وجودیکه از دست من نوارهاشو قایم می کرد و دم دست نمی گذاشت، اما چون عاشق موسیقی بود و مجبور بود نوارهاشو از توی کمد در بیاره و گوش بده راه فراری نداشت. هر وقت که هوس گوش دادن یکی از نوارها رو می کرد مجبور بود درب کمد نوارها رو باز کنه. در این وقت ها بود که من فی الفور سر می رسیدم و فیلم یاد هندوستان می کرد...</p>
<p>بابا هنوز هم نوارهاشو دوست داره، گیرم که خیلی کمتر از اون موقع ها موسیقی گوش می ده.</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[پسر شجاع]]></title>
<link>http://singlereader.wordpress.com/2007/05/27/%d9%be%d8%b3%d8%b1-%d8%b4%d8%ac%d8%a7%d8%b9/</link>
<pubDate>Sun, 27 May 2007 23:18:33 +0000</pubDate>
<dc:creator>شهریار قصه گو</dc:creator>
<guid>http://singlereader.wordpress.com/2007/05/27/%d9%be%d8%b3%d8%b1-%d8%b4%d8%ac%d8%a7%d8%b9/</guid>
<description><![CDATA[&nbsp;
فکر می کنم حدودا 3 ساله بودم که بابا و مامان به این ن]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl" align="right">&#160;</p>
<p align="right">فکر می کنم حدودا 3 ساله بودم که بابا و مامان به این نتیجه رسیدن که من دیگه باید شبها توی اتاق خودم بخوابم. اونم تنهایی! پذیرفتن این موضوع برای من خیلی مشکل بود. تا اون موقع من همیشه پیش مامان و بابا می خوابیدم و اونجا هم کلی گرم و نرم بود و هم اینکه اصلا از چیزی حتی تاریکی نمی ترسیدم. اما بابا خیلی خوب باهام صحبت کرد و به من گفت که بچه هایی که توی اتاق مامان و باباشون می خوابن شجاع بار نمیان و تا آخر عمرشون ترسو می مونن.</p>
<p align="right">این حرف برای من خیلی گرون بود. می نمی خواستم ترسو باشم. من دلم می خواست پسر شجاعی باشم و از تاریکی و تنهایی و چیزایی که همیشه همه بچه ها ازشون می ترسن نترسم. بابا بهم اطمینان داد که هر وقت دلم خواست می تونم نیمه های شب برم پیششون و این خیلی خیالم رو راحت کرد. تازه قرار بر این شد که هر شب قبل از اینکه بخوابم برام قصه تعریف کنه. دیگه جای نگرانی نبود. قبول کردم.</p>
<p align="right">شب های اول برام کمی سخت بود. گاهی وقتا نیمه های شب از خواب بیدار می شدم و از سایه ها و نورهای مشکوکی که توی اتاق افتاده بودن می ترسیدم و هر کاری می کردم خوابم نمی برد. توی داستان های بابا غول و دیو و اژدها بود و با اینکه بهم بارها گفته بود که اینا فقط توی قصه هستن، اما خوب وقتی تنها توی تاریکی از خواب بیدار می شدم دست خودم نبود می ترسیدم!  اما کمتر به روی خودم می آوردم. تصمیمم رو گرفته بودم. می خواستم شجاع بشم. می خواستم پسری باشم که از هیچ چیز نمی ترسه. این بود که تحمل می کردم و فقط به ندرت و گهگداری که کابوس یا خواب خیلی بدی می دیدم پیش مامان و بابا می رفتم.</p>
<p align="right">بابا همونطور که قول داده بود هر شب (هر شب) برام قصه می گفت. قصه های بابا رو خیلی دوست داشتم. این رو هم بگم که بابا توی تعریف کردن قصه مهارت عجیبی داشت. مامان هیچ وقت نمی تونست اونطوری قصه بگه و قصه هاش بدون هیجان و بی مزه بودن و زود هم تموم می شدن. قصه های بابا اما طولانی بودن و پر از ماجراهای عجیب و غریب. شاهزاده و پری زاده هایی که عاشق می شدن، رمالی که دزدهای دربار شاه رو شناسایی می کرد و دختری که تنهایی از توی جنگل عبور کرده بود. خیلی از قصه های بابا از بس طولانی بودن به ناچار بابا اونا رو به چند قسمت تقسیم می کرد و توی شبهای مختلف برام تعریف می کرد. معمولا هم قسمت های قصه جاهای خیلی حساس تموم می شدن! هدف قصه ها این بود که من خسته بشم و خوابم ببره، اما من معمولا تا آخر قصه ها بیدار می موندم و با هیجان و لذت بهشون گوش می دادم. با اینکه هر کدون اون قصه ها رو چندین بار شنیده بودم، اما باز هم از شنیدنشون لذت می بردم.</p>
<p align="right">خواب و بیدار شدن من اون روزها خیلی منظم بود. فکر می کنم بابا و مامان خیلی روی این موضوع هماهنگ عمل کرده بود. من یادم نمیاد که ساعت های دیر شب صدای تلویزویون ازاتاقهای دیگه بیاد و منو تحریک بکنه که دیر بخوابم. اینطور به نظرم می رسید که مامان و بابا هم بعد از قصه من می خوابن.</p>
<p align="right">الان که به اون روزها نگاه می کنم می بینیم که روزگار خوشی بود. تقریبا هیچ مشکلی توی زندگی من وجود نداشت. من بودم و یک جهان پر از ناشناخته و سئوالاتی که معمولا بابا با علاقه اونا رو جواب می داد. و عاقبت من به هدفی که بابا داشت رسیدم. من شجاع شدم. الان من دیگه از تاریکی نمی ترسم و می تونم تنهایی توی بیابون راه برم و ساعت های طولانی به ماه و ستاره ها نگاه کنم. دیگه از سایه ها و نورهای مشکوک نمی ترسم و مطمئن هستم که اشباح یا هیولاهای هولناک نیستن. این طور به نظر می رسه که من واقعا یک پسر شجاع شدم.</p>
]]></content:encoded>
</item>

</channel>
</rss>
